اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ محمود ژولیده

دلی که عارف بالله می شود ای دل
ملازم ولی الله می شود ای دل

دلی بدون علی امتحان نمی گردد
دلی که شک کند از شیعیان نمی گردد

حقیقت همۀ دین حق ولای علی است
خوشا دلی که ز اخلاص مبتلای علی است

علی امیر دو عالم ستون دین خداست
علی قرار زمین و مدار عرش و سماست

علی بهشت برین و علی امام مبین
علی مدبّر و فرمانروای اهل یقین

چه بهتر آنکه علی از زبان خود گوید
به وصف حضرت خود با بیان خود گوید

منم که چهرۀ والای حیِّ دادارم
منم که صورت آئینه دار اَسرارم

منم امین رسولان منم هُدای رسل
منم امام امامان منم امیر سُبُل

منم که دین خدا را زبان گویم
منم که در شب تاریک چشم بینایم

منم که ترجمۀ مُحیی و ممیت شدم
منم که جان به کفِ لیله الَمبیت شدم

منم علی که شناساند اسم اعظم را
منم علی که وصی شد رسول اکرم را

منم دلیل قبولیِ توبۀ آدم
منم ملازم معراج حضرت خاتم

منم معلم داود و منجی نوحم
منم که معنی لوحم مؤید روحم

منم که واسطِ فیض خدای یکتایم
به نوح و یونس و موسی امیر دریایم

من از حلال و حرام شما خبر دارم
من از نهانِ کلام شما خبر دارم

هر آنکه معرفتم را به سینه بسپارد
سزاست در ره دین جان خویش بگذارد

نخوانده ای مگر از آیه های قرآنی
به وصف و مدح من از نامهای رحمانی

علی است چشم خدا در نهان و پیداها
علی است جَنب خدا در میان شیداها

علی است دست خدا دست حضرت داور
علی است پای خدا روی دوش پیغمبر

علی است وجه خدا در تمامی ملکوت
علی است روح خدا با تمامیِ جبروت

علی است مَرد عدالت علی است مرد شرف
علی است شاه ولایت علی است شاه نجف

علی است مادح و ممدوحِ مُصحف قرآن
علی است عاشق و معشوقِ حضرت سبحان

علی است شاهد احوال ، اسم اعظم را
علی است آیۀ اِکمال ، دین خاتم را

علی است سنجش و میزانِ کفّۀ اعمال
علی است دیدۀ بینا به ذرّهٌ مثقال

علی است صاحب تیغ دودم به هر پیکار
علی است قالعِ خیلِ منافق و کفّار

علی است آنکه شود چشم فتنه از او کور
ز انحراف و خطا می کند بشر را دور

علی است فاتح خیبر علی است فاتح بدر
علی است ساقی کوثر علی است معنی قدر

علی است سورۀ توحید علی است آیۀ نور
علی است صاحب سینا علی است صاحب نور

علی است جان پیمبر علی اَباالحسنین
علی است صادر و مصدور علی اَبا الکونین

علی است قافله سالار انبیای سَلف
علی است حیدر کرارِ ذوالفقار به کف

علی علی است که مَسند نشین احمد شد
علی علی است که اول ولی سرمد شد

علی علی است که برتر زِ هَر نبی و ولی است
علی علی است که اَعلا و عالی است و علی است

علی علی است که در اوج بندگی یکتاست
علی علی است که تنها به فاطمه همتاست

علی علی است که سر  تا به پا خداوند است
علی علی است که دین خدا به او بند است

علی علی است که عبد عبید پیغمبر
علی علی است وصیّ رشید پیغمبر

علی علی است که جان رسول اعظم اوست
علی علی است که عشق نبی اکرم اوست

علی علی علی حیدر علی علی مولا
علی علی علی افضل علی علی والا

دلی که همدلیِ آل مصطفی دارد
یقین بهای تولّای مرتضی دارد

کجاست شیعه که جای امامِ حق بیند
بروی دوش پیمبر مُقامِ حق بیند

چه مرکبی ز سر دوش مصطفی برتر
چه راکبی ز قدمهای مرتضی بهتر

قسم به روز غدیرش که روز آقایی است
غدیر خاطرۀ با صفای مولایی است

و در میان  خلایق نبی به صوت جلی
به نسل های بشر گفت از ولای علی

هر آنکه سید و مولای او منم امروز
علی است سید و مولای او پس از اینروز

قسم به عهد ولایت که بسته شد آنجا
مرامنامۀ بیعت شکسته شد آنجا

مپرس ای دل محزون به ناله ای مغموم
چه بود خاطرۀ تلخِ اولین مظلوم

که دستهای دروغین بیعتِ اعدا
به ضربه های پر ازکینه شد بَدَل فردا

چه شد که بازوی کوثر شکسته شد ای وای
دو دست حیدر کرار بسته شد ای وای

بیا که کوچۀ باریکِ عبرت است اینجا
بدان که موسم تجدید بیعت است اینجا

غدیر با همه اوصاف مثل یک پیک است
زمان فهم و بصیرت زمان لبّیک است

غدیر جز طلبِ  نقطۀ رهایی نیست
دل از گنه چو رها نیست کربلایی نیست

دلا بیا و به عشق علی خدایی شو
چو گَرد قافله برخیز و کربلایی شو

حسین می رود و می برد دلِ ما را
و خوانده یوسفِ منزل به منزل ما را

کجاست یوسف زهرا کجاست منتقمش
کجاست خیل صفوف سپاه منسجمش

**********************
اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ قاسم صرافان

دست‌هایت را که در دستش گرفت آرام شد
تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد

دست‌هایت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت:
مومنین!  یک لحظه اینجا یک تبسم کرد و گفت:

خوب می‌دانید در دستانم اینک دست کیست؟
نام او عشق است، آری می‌شناسیدش : علی ست

من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم
با مددهای علی ابن ابی طالب شدم

در حُنین و خیبر و بدر و اُحُد گفتم: علی
تا مبارز خواست «عمرِو عبدِوُد» گفتم: علی

با خدا گفتم: علی، شب در حرا گفتم: علی
تا پیام آمد بخوان «یا مصطفی»! گفتم: علی

هر چه می‌گویم علی، انگار اللّهی ترم
مرغ «او ادنی»ییم وقتی که با او می‌پرم

مستجار کعبه را دیدم، اگر مُحرِم شدم
با «یَدُ الله» آمدم تا «فُوقِ اَیدیهِم» شدم

تا که ساقی اوست سرمستند «اصحابُ الیمین »
وجه باقی اوست، «اِنّی لا اُحبُّ الافِلین»

دست او در دست من، یا دست من در دست اوست
ساقی پیغمبران شد یا دل من مست اوست

یکصد و بیست و چهار آیینه با هر یک هزار
ساغر آوردند و او پر کرد با چشمی خمار

آخرین پیغمبر دلداده‌ام در کیش او
فکر می‌کردم که من عاشقترینم پیش او

دختری دارم دلش دریای آرامش، ولی
شد سراپا شور و توفان تا شنید اسم علی

کوثری که ناز او را قلب جنت می‌کشید
ناگهان پروانه‌ شد دور سر حیدر ‌پرید

روزگارش شد علی، دار و ندارش شد علی
از ازل در پرده بود آیینه دارش شد علی

رحمتٌ للعالمینم گرد من دیو و پری
می‌پرند و من ندارم چاره جز پیغمبری

بعد از این سنگ محک دیگر ترازوی علی است
ریسمان رستگاری تارِ گیسوی علی است

من نبی‌اَم در کنارم یک «نبأ» دارم «عظیم»
طالبان «اِهدنا» اینهم «صراطَ المستقیم»

چهره‌اش مرآتِ «یاسین»، شانه‌هایش «مُحکمات»
خلوتش «والطور»، شور مرکبش «والعادیات»

هر خط قرآنِ من، توصیفی از سیمای اوست
هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست

**********************
اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ علیرضاخاکساری

شعر من از کرم اوست که ارزش دارد
عرش حق از قدم اوست که ارزش دارد
هیئت ام با علم اوست که ارزش دارد
خادمی حرم اوست که ارزش دارد

مست لایعقل صهبای غدیرم کردند
عمری است بر در این خانه اسیرم کردند

خواستم مدحیه های علوی بنویسم
عامیانه ولی بین المللی بنویسم
خواستم از دم عشق ازلی بنویسم
در دل خود صد  وده بار “علی” بنویسم

مرتضی کیست که عالم همه دیوانه ی اوست ؟؟
این چه شمعی ست فقط فاطمه پروانه اوست ؟؟

گوئیا وحی رسیده نَبیَ الله ، بگو
همه را جمع کن و در وسط راه بگو
برو بر منبر و با یک دل آگاه بگو
” اَشهَدُ اَنَّ عَلیً وَلیُ الله “بگو

تو بگو تا همگان بشنوند این اَشهد را
تو بگو تا بشناسند ولی ایزد را

خبری آمده آقای غدیرش کردند
و به فرمان خداوند وزیرش کردند
به ید احمد مختار امیرش کردند
و مرا تا ابدالدهر اسیرش کردند

غم ندارم به رسول مَدَنی نائب هست
غصه ای نیست عَلیِ بنِ اَبیطالِب هست

مثل امروز همه مالک و  عمار شدند
دست در دست علی با نفسش یار شدند
عده ای سخت از این واقعه بیزار شدند
از همان اول کاری چو سگی هار شدند

تا قیامت به دو رویان لجن لعنت باد
به ابوبکر و عمر – نعره بزن – لعنت باد

بعد پیغمبر اسلام ولایت دارد
او به جن و ملک و انس امامت دارد
اوست که بعد نبی حق خلافت دارد
در دل مرد و زن شیعه اقامت دارد

چقدر بیعت با شیر خدا شیرین است
هر کسی منکر حیدر بشود بی دین است

به خدا دلبر دلهاست تعجب نکنید
بخدا شاه دو دنیاست تعجب نکنید
آری او شافع فرداست تعجب نکنید
همه ی هستی زهراست تعجب نکنید

اَسَدُالله ست علی ، کور شود چشم حسود
وَ یَدُ الله ست علی ،کور شود چشم حسود

وسط معرکه ها هم قدمش نیست که نیست
گفته حاتم که رقیب کرمش نیست که نیست
بشری نیز حریف قلمش نیست که نیست
بیرقی هم به شکوه علمش نیست که نیست

هرکه هرجا که رسیده همه ، کارِ علی است
به خداوند قسم که ” همه کاره ” علی است

**********************
اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ جوادپرچمی

مینویسم غدیر از اول
از سراج المنیر از اول
تو همان مستجار هستی و من
من همان مستجیر از اول
دل به بیگانه ای نبستم من
بر تو بودم اسیر از اول
پدر خاک حضرت افلاک
همنشین فقیر از اول
سفره ی تو ندید عمری جز
نمک و نان و شیر از اول
از تو من را گناه دورم کرد
دست من را بگیر از اول
گرچه روز غدیر امضا شد
بودی آقا امیر از اول

با ولای توام تا آخر
همه پای توام تا آخر

می شود غرق آفتاب شدن
سر به یک ثانیه شراب شدن
صد و ده سال از شراب نجف
میشود خورد تا خراب شدن
بس که بخشیدی از کرم چه کنم ؟
ما به غیر از خجالت آب شدن
ما نداریم حاجتی غیر از
خاک نعلین بوتراب شدن
در دعاهای ما بحق علی است
شرط اصلی مستجاب شدن

چون غدیر است هو علی صد و ده
لعنت ما برای سیصد و ده

ای یدالله فوق ایدیهم
اسد الله فوق ایدیهم
در قنوت شبت خدا می گفت
دست دلخواه فوق ایدیهم
روی دست پیمبری یعنی
ولی الله فوق ایدیهم

چشم بد دور از تو می ماند
فاطمه وان یکاد می خواند

پر محیاست بام می خواهند
این خلایق امام می خواهند
روی بال پیمبر باران
دست ها التیام می خواهند
قرن ها میشود تمام بشر
از ولایت پیام می خواهند
این جماعت کنار ایوانت
یک جواب سلام می خواهند
پس مزن گوشه ای مرا آقا
که سلاطین غلام می خواهند
بیت ها در غدیر بی تابند
همه ختم الکلام می خواهند

یا علی یا ابالحسن یا هو
وحده لا امیر الا هو

پای عشقت جگر تراشیدن
بعد از احرام سر تراشیدن
ما همه محرم توایم آقا
کعبه را با نظر تراشیدن
دل ما با ولا درست شده
دل نگو که گوهر تراشیدن
دو علی در میان صورت من
با تمام هنر تراشیدن
یک شبه جبرییل می سازد
دست تو وقت پر تراشیدن

خاک ما از نجف سرشته شده
نوکرت جان به کف سرشته شده

سجده ی بی شمار می کردی
تا سحر ذکر یار می کردی
تو امیر دو عالمی به تنت
جامه ی وصله دار می کردی
بانی سفره های افلاکی
نان جو اختیار می کردی
خانه ات ساده بود مثل خودت
از تجمل فرار می کردی
تا به زهرا سلام می دادی
دل او را بهار می کردی
او به تو افتخار می کرد و
تو به او افتخار می کردی

السلام ای امام آقا جان
یا ابانا سلام بابا جان

ما همه در قرن بزرگ شدیم
با ولا مرد و زن بزرگ شدیم
اگر امروز آبرو داریم
با علی داشتن بزرگ شدیم
وطن ما نجف بود اینجا
همه دور از وطن بزرگ شدیم
ذره اما به یمن نوکریت
بین هر انجمن بزرگ شدیم
ما قبیله قبیله نسل به نسل
بین سینه زدن بزرگ شدیم
با غلامی خانواده ی تو
با حسین و حسن بزرگ شدیم

لب گودال خم تو شاه هستی
یاد گودال قتلگاه هستی

کینه ها از غدیر افزون شد
از تب نیزه دشت هامون شد
با لب تشنه گفت یا علی مددی
دهنش ناگهان پر از خون شد
خواهرت را به قصد کشت زدند
تازیانه غلاف گلگون شد
خواهرش یک طرف خودش یک سو
شمر از قتلگاه بیرون شد

در دلم شور ماتمت آقا
بی قرار محرمت آقا

******************
اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ علیرضالک

غزلیّاتِ قدیمّیِّ شما از اول
عشق بوده ست که با دست خدا از اول
خِشت خشتِ همه را با برکاتِ نفسش
پایِ خاکستر خود کرده بنا از اول
آسمان عطر نفسهای تورا دارد ای
قُوَت بالِ کبوتر شده ها از اول
تاری از معجزه ی سبز توسل بوده ست
بین چشمانِ تو و این دلِ ما از اول
نفسی دلهره و ثانیه ای دلتنگی
کار عاشق همه این بوده چرا از اول

چون پریشانِ پریشانِ نگاهت شده ایم
یا علی گرد و غبار ِ سر ِ راهت شده ایم

سر و کار ِ همه عالم  به درت می افتد
آسمان تا به زمین زیر ِ پرت می افتد
هرچه حُسن است کنار ِ حَسَناتت کم روست
مثل ِ پائیز به پایِ هُنَرت می افتد
روزیِ چشم یتیمی که ندارد جز تو
از لبِ کیسه یِ نانِ سحرت می افتد
تا که شمشیر بگیری نَفَس ِ بی جرأت
از شُکوهِ غضبِ شعله ورت می افتد
ظرف یک یا دو سه تا پلک زدن بی تردید
سر ِ دَه ها نفر از دور و برت می افتد

ای ابَر مَردِ همیشه، نفست طوفانی
اسدالله تویی فاتح ِ هر میدانی

سویِ چشم پدر و قِصّه ی پیراهن تو
سردی آتش نَمرود و گل و گلشن تو
نغمه ی حنجره یِ بی مثل داوودی
راز ِ پوشیده شده در تپش بودن تو
رَدِ پایت همه جا مثل خدا آمده است
آسمان تا کفِ دریا همه جا قطعاً تو
بی تو تاریکی محض است نیاید نوری
سَحَر ِ خلقتی و آینه ی روشن تو

آب ها خاک شد و اصل ِ درختان پوسید
سطری از خلقت تو باز به پایان نرسید

سر ِ این دست، تو خورشیدِ درخشان شده ای
مثل ِ نوری همه جا فََتّ و فراوان شده ای
بهترین دغدغه ی چشم محمد مولا
جانِ پیغمبری و حضرت جانان شده ای
آیه ها پشتِ سر ِ هم به طواف آمده اند
ظهر شد قبله یِ عرفانیِ ایمان شده ای
سر ِ این خاکِ عطش بار ِ پُر از بی تابی
فصل ِ لبریز گل و نغمه ی باران شده ای
«ها علیٌّ بَشَرٌّ کَیفَ بَشَر» را گفتند
یعنی از قدرتِ فهم ِ همه پنهان شده ای

ماهی کوچک دریایِ توام یا حیدر
صد و ده مرتبه شیدایِ توام یا حیدر

از ازل سروری و تا به ابد سرداری
تو قضا و قدری،هرچه مُقَدَر داری
تشنگی هایِ مرا دستِ کریمت کافیست
ساقیِ حوض تویی باده و ساغر داری
خضر هم بی مدد لطف شما گمراه است
وای از آن روز که چشم از دلِ من برداری
ما کجا جرأت مستیِ نگاهت وقتی
میثم و قنبر و سلمان و ابوذر داری
طعم غربت نرسد در نمک زندگی ات
تا زمانی که در این خانه تو کوثر داری

خانه ای گفتم و تا پشتِ دَر ِ خانه دلم
پَر زد و سوخت به یکباره غریبانه دلم

گفت باید که تو ای حضرت آقا اول
صبر را ترجمه باشی تو به دنیا اول
تو بمان و تو بمان و تو بمان و تو بمان
ای که مظلومیِ تو هست در اینجا اول
دخترم پایِ غمت سینه سپر خواهد کرد
هرچه درد است در آن سینه شود جا اول
هرکه از راه رسد در وسط یک کوچه
تو که نَه فاطمه را میزند اما اول
میروم پشتِ سرم آه شوی آب شوی
بعدِ من میرود از دستِ تو زهرا اول
ربع ِ یک قرن سکوت از لبِ تو میبارد
ای غریبانه ترین گریه یِ شب یا اول

شخص ِ مُفرد که تو مظلوم ِ دو عالم هستی
پدر ِ فاطمیه، صبح ِ مُحَرَم هستی

***********************
اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ حسین صیامی

این حرفهای ساده گناهش به پای من
با میل و با اراده گناهش به پای من
تا روز حشر پای ولای تو یا علی
هر کس که ایستاده گناهش به پای من
حالا که صحبت از خم ابروی حیدر است
ساقی بریز باده گناهش به پای من
تنها بیا و در ره عشقش قدم بزن
تا انتهای جاده گناهش به پای من

هم بی قرار هستم و هم مست می شوم
نام علی که می شنوم مست می شوم

با زلف یار تاب و تبم بیشتر شده
آوارگی روز و شبم بیشتر شده
از آن زمان که باده چشمش مرا گرفت
میل چشیدن عنبم بیشتر شده
یک گوشه نام حیدر کرار می برند
پس بی دلیل نیست تبم بیشتر شده
بانخل های کاشته دست مرتضی
میزان مصرف رطبم بیشتر شده

من آمدم برای شما نوکری کنم
باید فقط به پای شما نوکری کنم

قلبم به پای نام علی جان گرفته است
این نفس سرکشم سر و سامان گرفته است
اعجاز دستهای علی چیز دیگری است
اینجا مسیح نوبت درمان گرفته است
از های و هوی ضربه شمشیر حیدر است
گر در میان معرکه طوفان گرفته است
لیلا بهانه بود به عشق رخ علی
مجنون دوباره میل بیابان گرفته است

مجنون شدم دوباره بیابانی ام کنید
با جرم عشق فاطمه زندانی ام کنید

آقا اگر علی است غلامش شدن خوش است
اصلا اسیر مستی جامش شدن خوش است
تا دست پخت فاطمه روزی مان شود
یک عمر کفتر لب بامش شدن خوش است
صیاد چون علی است فلایمکن الفرار
دیگر اسیر حلقه دامش شدن خوش است
ما پای خطبه های علی قد کشیده ایم
تا روز حشر محو کلامش شدن خوش است

حتی خدا که دم ز مرام علی زده است
اول هر آنچه داشت به نام علی زده است

با عشقتان فقیر دو عالم نمی شوم
جز تو به پای هیچ کسی خم نمی شوم
آدم شدن اگر به جدایی ز کوی توست
سوگند میخورم که من آدم نمی شوم
دل بسته شمایم و یک لحظه یا امیر
پاگیر عشق های دگر هم نمی شوم
من پای بیرق تو نفس می زنم علی
یک لحظه نا امید از این دم نمی شوم

عشق علی به مرز جنونم رسانده است
حرفی نزن که عقل برایم نمانده است

حلقه به گوش نوکر این در شدیم و بس
ما جرعه نوش ساقی کوثر شدیم و بس
روزی نوکر است به دستان صاحبش
پس ریزه خوار حضرت حیدر شدیم و بس
دوران وحدت است نه با دشمن علی
ما با حلال زاده برادر شدیم و بس
چیزی اگر شدیم در خانه شما
بایک دعای حضرت مادر شدیم و بس

تاجی اگر که هست قیامت روی سرم
مدیون لطفتانم و ممنون مادرم

**************************
اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ شاعرناشناس

دل سپردم به مِهر مَه رویی
گرچه آلوده و خرابم من
عرش اعلا اگر شود جایم
خاک پایِ ابوترابم من
***
دلِ آوراه کرده بیتوته
گوشه ای از حریم شیر ِخدا
تا خدا میبرد مرا عشقت
یک نگاهِ رحیم شیر ِخدا
***
همه ی چرخ و نُه فلک با یک
چرخش چشم مرتضی برپاست
هاتفی میسرود در گوشم
که نجف مرکز بهشتِ خداست
***
چه کسی میرسد به فریادم؟
در سرم پُر شده هوایِ نجف
أین کنت حبیبَنا ألغوث
صاحب قُبه یِ طلایِ نجف
***
اختیاراتِ هستی خود را
داده ایزَد به مرتضی حیدر
عشق مولا تمام توحید است
فالِقُ الحق وَ النوا حیدر
***
باز بر مصطفی سفیر آمد
ای سفیر خدا دلت آرام
امر شد یا نبیِّنا بَلِّغ
تا رسانی وظیفه ات انجام
***
جبرئیل ِ امین غریق ِ نوا
مژده مژده بده رسولُ الله
رویِ منبر بگو خدا گفته
اسداللَه شده ولیُ الله
***
دستِ حیدر به دستِ پیغمبر
دستِ هردو میانِ دست خدا
و یدالله فوق أیدیهم
جلوه کرده به عینه در اینجا
***
حاجیان گردِ کعبه و دلبر
پا نهاده میانِ جمعیت
با دلی مطمئن در آنجا داد
مرتضی را نشانِ جمعیت
***
بر لبش خنده ای رسیده و خواند
این دعا را که والِماً والا
اشکی آمد ز گوشه ی چشمش
کرد نفرین که عادِماً عادا
***
ای ز خوبان هَماره سَر، حیدر
سر نهادن به پای تو عشق است
نیش ِ تو نوش و زخم تو درمان
هم جفا هم وفای تو عشق است
***
تو مرادِ تبارک اللهی
أحسن الخالقین برای تو بود
خاتم الانبیا محمد هم
با خدا غرق در ولای تو بود
***
ای نگاهِ تو جاریِ رحمت
مهر خود را به من نما نازل
ای تجلی واقعی خدا
دمی از جلوه ات ابوفاضل
***
خسته ی جستجوی تو آدم
بنده ی مبتلای تو إدریس
گر کُنَد بر مقام تو اقرار
میشود عاقبت به خیر إبلیس
***
رویِ موج بلند دریاها
نام تو بادبان کشتیِ نوح
ای مریض ِغمت شُعیب و هود
دلِ هارون ز تیر ِ تو مجروح
***
طالب تو مقام ابراهیم
در طواف تو حجر اسماعیل
تشنه ی دیدن رُخَت زمزم
مُحرم ِ خانه ی تو جبرائیل
***
بُرده مِهر ِ تو هوش سلمان را
عاشق ِ واقعیِ تو عمّار
مالکِ قلبِ مالک اشتر
سر به دار ِ تو میثم ِ تمّار
***
ای غزلخوانِ چشم تو حافظ
دربه در بَهر ِ دیدنت سعدی
مولوی خودکُشی کُنَد ز غمت
قنبرت میزند صدا… بعدی

*********************
اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ شاعرناشناس

ویران شدم که تو برسی بانیَم شوی
احوال پُرس هر شبِ بارانیَم شوی
نزدیکِ زخم ِ این دلِ زندانیَم شوی
تا راهِ حل ِ دردِ پریشانیَم شوی

دیدم چه زود آمدی و غُصه میبری
دیدم که از پدر بخدا مهربان تری

چشم خدا تا که تماشات میکند
در رحمت و مجاهده پیدات میکند
در دهر و در حدید معمات میکند
پیش فرشته با تو مباهات میکند

دریا اگر مُرَکب و جنگل اگر قلم
تا آخر کتابِ تو هرگز نمیرسم

اصلاً مگر که هست مسیحاتر از خودت؟
بابایِ خاک باشد و دریاتر از خودت؟
با راه های آن طرف آشناتر از خودت؟
در لا اله آیه ای پیداتر از خودت؟

دنیا همه برابر تو مات میشود
حتی خدا به تو اثبات میشود

تو در گذشته بوده ای و بعد و حال هم
شیری و صاحبِ جنّاتِ زلال هم
در اوج ِ قله های بلند کمال هم
سلطان و بنده بودن باری تعال هم…

اینها همه نشانه یِ این است سروری
یعنی که در همیشه یِ تاریخ حیدری

کعبه شکافت تا که بگوید خبر تویی
دربه دریست بی تو در این شهر و در تویی
آقای ناشناس همین رهگذر تویی
جذر و مَدِ جلال خدا در خطر تویی

پرچم به دست توست، یقیناً شکست نیست
بر روی دستهای غیور ِ تو دست نیست

آنجا که خِیلْ هست یقین ردّ پات هست
یعنی که اسم اعظم ذات و صفات هست
چیزی که گفته اند که رمز نجات هست…
…در وصله های کهنه ی این گیوه هات هست

این رمز را ابوذر و سلمان شناختند
مردانی از اهالی طوفان شناختند

خوب است با دو دستِ کریمت رطب شدن
با بوسه بر حریم شما بابِ لب شدن
در مستیِ ولایتِ تو با ادب شدن
شاگرد درس های امیر ِ عرب شدن

نهج البلاغه باغ ِ غم و داغ هایِ توست
یعنی مرام نامه ی درد آشنای توست

در آسمان،اسیر ِشما شُهرتِ من است
گنجینه ی محبت تو ثروت من است
رَختِ شریفِ نوکریت کِسوَت من است
نامت شکوه و آبرو و عزتِ من است

آن دل که رفت و خاکِ حریم کرم نشد
پستی کشید و تا به ابد محترم نشد

**********************
اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ شاعرناشناس

آنان که بحر را به نظر در سبو کنند
آیا شود سبویِ مرا زیر و رو کنند؟
دل را حرارتِ غم ِ تو کم نمیشود
مارا اگر به چشمه ی زمزم فرو کنند
فریادِ أنت ربیَّ الاعلی کنم بلند
در حشر اگر مرا به علی روبه رو کنند
فردا که هر کسی به کَفَش هست نامه ای
مارا به گریه یِ غم تو شستشو کنند
ما طفل ِ خاک باز ِ تو هستیم یا علی
مارا بگو ز خاک نجف جستجو کنند
دامانِ کهنه ی من ِ ژولیده را بگو
با دستهای خسته ی زهرا رفو کنند

عمر ِ گدایی من و سلطانی ات یکیست
آنگونه که خدا و مسلمانی ات یکیست

ای شاهِ تاج دار ِ قریشی حرم تویی
نوروزْ نام توست که عیدِ عجم تویی
سِنِّ تو با خدایِ تو تطبیق داده ایم
آنکس که نیست سابقه اش با عدم تویی
گودال تو رفیع ترین جایِ عالم است
آنکس که زد به قلّه ی عالم علم تویی
سلطانیِ تو بر همه عالم مُسَلَم است
جمله رعیّتیم و فقط محتشم تویی
عالم قلمرو ِ تو و اولاد فاطمه ست
شیری که نیست بیشه یِ او جز کرم تویی

رویِ جهاز ِ اینهمه اُشتُر چه میکنی؟
بر رویِ دستِ بحر ِ تفکر چه میکنی؟

از یک خروش ِ تیغ ِ شه تاجدار ِ ما
حق گفت لافتی پی ِ شرح ِ نگار ِ ما
تاریخ را نبی سر ِ دستش گرفته است
جمع است چون رُسُل همه در رویِ یار ِ ما
من که صمد پرستم و ذکرم صنم صنم
شادم بُتی چنان تو بُوَد کردگار ِ ما
عالم مجالِ جلوه یِ یک نوکر تو نیست
باشد به حشر جلوه یِ دُلدُل سوار ِ ما
غالب ترین اسد که شناسم تویی علی
ای نعره ی برائتِ تو راهکار ِ ما

خلاقیّ و به جایِ خدا تکیه داده ای
هم کعبه ساز و کعبه و هم کعبه زاده ای

یا قاهرَ الْعَدُوْ که به جولان نشسته ای
یا والیَ الْوَلی که به احسان نشسته ای
چوپانِ مکه را به ظهور ایستاده ای
با انبیا اگر چه تو پنهان نشسته ای
گویند گفته ای که بهین روز ِ تو بُوَد
امروز که به مَسنَدِ سلطان نشسته ای
خیبر کَنی که حمل ِ قشون میکند تویی
تو فوق شأن آدم و انسان نشسته ای
قرآن چو گفت:حق سر ِ عرش است از تو گفت
رحمانی و به مَسنَدِ رحمان نشسته ای

یا غافِرَ الذُنوبْ تَعالَیتُ یا علی
یا مظهر العجائب و یا مرتضی علی

ای منبر تو دستِ رسولِ خدا علی
ای بر فراز ِ دستِ شه انّما علی
تو پیش ِ آب تشنه یِ ارشادِ مردمی
جانها فدایِ این همه مِهر ِ تو یا علی
جایی دگر علیِّ دگر تشنه کام ماند
بر رویِ دست پادشه کربلا علی
میخواست تا که مایه یِ ارشاد دین شود
نور گلو عیان شد از آن با وفا علی

بیچاره شد ربابِ دل آشفته یِ حسین
تا دید آن عزیز ِ به خون خفته یِ حسین

**************************
اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ علی اکبرلطیفیان

کار من نیست که بنشینم املات کنم
شان تو نیست که در دفترم انشات کنم
عین توحید همین است که قبل از توبه
باید اول برسم با تو مناجات کنم
سالی یک بار من عاشق نشوم می میرم
سالی یک بار اجازه بده لیلات کنم
همه جا رفتم و دیدم که تو هستی همه جا
تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم؟
پدر خاکی و ما بچه ی خاکی توایم
حق بده پس همه را خاک کف پات کنم
از تو ای پیر طریقت که سر راه منی
آن قدر معجزه دیدم که مسیحات کنم
از خدا خواسته ام هر چه که دارم بدهم
جای آن چشم بگیرم که تماشات کنم
تو همانی که خدا گفت: تو رب الارضی
سجده بر اشهد ان لایی الّات کنم

مثل ما ماه پیمبر به خودت ماه بگو
اشهد انّ علیّاً ولی الله بگو

آینه هستم و آماده ی ایوان شدنم
آتشی هستم و لبریز گلستان شدنم
چند وقتی است به ایوان نجف سر نزدم
بی سبب نیست به جان تو پریشان شدنم
سفره ی نان جویی پهن کن ای شاه عرب!
بیشتر از همه آماده ی مهمان شدنم
آن که از کفر در آورد مرا مِهر تو بود
همه اش زیر سر توست مسلمان شدنم
از چه امروز نیفتم به قدومت، وقتی…
ختم شد سجده ی دیروز به انسان شدنم
روی خورشید تو خورشید پرستم کرده
با تجلّی تو در معرض سلمان شدنم
ده ذی الحجه ی من هجده ذالحجه ی توست
هشت روز است که آماده قربان شدنم

جان به هر حال قرار است که قربان بشود
پس چه خوب است که قربانی جانان بشود

شان تو بود اگر این همه بالا رفتی
حق تو بود که بالاتر از این جا رفتی
شانه ی سبز نبی باطنش عرش الله است
تو از این حیث روی عرش معلّا رفتی
انبیا نیز نرفتند چنین معراجی
انبیا نیز نرفتند تو اما رفتی
به یقین دست خدا دست پیمبر هم هست
پس تو با دست خودت این همه بالا رفتی
باید این راه به دست دگری حفظ شود
علت این بود که تا خیمه ی زهرا رفتی

تو ولی هستی و منجی ولایت، زهراست
تو هدایت گری و روح هدایت زهراست

آی مردم به خدا نیست کسی برتر از این
ازلی طینتِ اول تر و آخرتر از این
تا به حالا که ندیدند و بعد از این هم…
اسد الله ترین حضرت حیدرتر از این
هیچ کس نیست گه عقد اخوت خواندن
بهر پیغمبر اسلام برادرتر از این
رفت از شانه ی معراج نبی بالاتر
به خدا هیچ کجا نیست کسی سرتر از این
آن دو تا “ذات” در این مرحله یک “ذات” شدند
این پیمبرتر از آن، آن پیمبرتر از این

دستِ گرم پدر فاطمه در دست علی ست
بعد از این بارِ نبوت همه در دست علی ست

********************

اشعارعیدغدیرخم ـ شعرعیدغدیر ـ شاعرناشناس

قطره ای بودم وچکیده شدم
سمت دریای تو کشیده شدم
بارهاست سنگ عاشقی خوردم
باز اطراف عشق دیده شدم
اشهدصبح وظهروشام توام
کز روی ماذنه شنیده شدم
تا که وحی ترا به شانه نهم
مثل جبیریل آفریده شدم
از درخت ولایت طوبی
مثل یک سیب سرخ چیده شدم
 
چارده قرن من نمک زادم
از اهالی حیدر آبادم
 
آب پیدا شده نگاه کنید
چشمه دریا شده نگاه کنید
وقت وقت نزول دادن من …
…کنت مولاه شده نگاه کنید
تا دوباره همه طواف کنند
کعبه ای پا شده نگاه کنید
پسر حضرت ابی طالب
شاه دنیا شده نگاه کنید
کوری چشم های آن سه نفر
علی آقا شده نگاه کنید
 
یاعلی یاابالحسن ای شاه
اشهدانک ولی الله
 
به نگاهت کمی نقاب بده
فرصتی هم به آفتاب بده
تا رطب های من شود باده
نخل جان مرا شراب بده
کمی از زیر پای سجاده ات
تا شود تربتم تراب بده
از خودت از بیان شرح خودت
دست پیغمبران کتاب بده

تا که امشب جهان فدات شود
به جهان حق انتخاب بده

ای بزرگ شگفت ناپیدا
ای امیر شریف بی همتا
آفتاب عشیره ی مجنون
قبله گاه قبیله ی لیلا
پادشاه حجاز و نان بر دوش
زخمی بار کیسه ای خرما
ما کجا و زیارتت خورشید
تو کجا و کوچه های این دنیا
تندتر میزند به نام شما
تبش قلب حضرت زهرا
نام تو فتح باب پیغمبر
در حوالی لیله الاسرا
نام تو نیل می شکافد باز
نام تو زهره میدرد هرجا
نام تو میشود رجز وقتی
تیغ عباس میکند غوغا
مادرم گفت جای لالائی
تا که خیزم به نام تو برپا
 
ذکری از والی الولی گفتم
راه افتادم وعلی گفتم
 
خواست حق آنچه میدمد گردد
چهره ات جلوه ی احد گردد
خواست حق تا که در احد آئی
که شرف با تو مستند گردد
خواست حق تا که طاق ابرویت
قبله ی جان الی الابد گردد
یاد تو ذکر موج دریاهاست
لحظه هائی که جزر ومد گردد
رد پای تو را نمی یابم
عرش حتی اگر رصد گردد
مرتضی مرتضی ست در همه حال
گرجهان جمله عبدود گردد
 
نفسی ده سینجلی گوییم
صدو ده بار یا علی گوییم
 
گردوخاکی میان میدان است
رزم گاهی دوباره حیران است
ابروانی کمی گره خورده
لحظه ها لحظه های طوفان است
ماندن اینجاچقدر ناممکن
مردن اینجا چقدر آسان است
لشگری را به خویش پیچانده
ذوالفقاری که گرم جولان است
حول روز قیامت آمده است
یا نه شیرخدا رجز خوان است
دستمال نبرد خود را بست
یعنی این کوه گرم طغیان است
هیبتش کوه را زمین زده ست
هر سپاهی از آن پریشان است
پهلوان پروری که می بینی
از نژاد امین رضوان است
 
این که پیچیده لافتی باشد
بانک تکبیر از خدا باشد
 
حب حیدر بود اساس نماز
عجلوا بالصلوه قبل الفوت
مهر او مایه ی حیات همه
عجلوا بالحیوه قبل الموت
بس بود واژه های تکراری
مدح خوانم ز بهر نوکر تو
مرده راجان تازه می بخشد
خاک پای غلام و قنبر تو