اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا

اشعارفاطمیه ـ اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا صلوات الله علیها ـ حسن لطفی

اگر چه پیر ؛ اگرچه خمیده ام بابا
دوباره بر سر خاکت رسیده ام بابا

رسیده ام که بگویم چه آمده به سرم
رسیده ام که بگویم چه دیده ام بابا

ببین که پیرتر از روز قبل آمده ام
نفس نفس ز فراغت چکیده ام بابا

بخوان ز چشم کبودم که چند روزی هست
که روی دختر خود را ندیده ام بابا

از آن زمان که به دنبال مرتضی در خون
میان مردم شهرت دویده ام بابا

ببین که زخم جسارت نشسته بر رویم
ببین که طعم حرارت چشیده ام بابا

دلم هوای تو و یاد محسنم کرده
مرا ببر به کنارت بریده ام بابا

*********

اشعارفاطمیه ـ اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا صلوات الله علیها – شاعرناشناس

بابا ببین فدا شدنم را به پشت در
روی زمین رها شدنم را به پشت در

باور کن این جماعت نامرد آمدند
پایان دهند پا شدنم را زپشت در

اما من از ولای علی دل نمی کنم
ثابت کنم فداشدنم را به پشت در

بی اذن آمدند و مرا بی هوا زدند
دیدند حق ادا شدنم را به پشت در

آتش بیار معرکه کارش گرفته بود
فهمید برملا شدنم را به پشت در

حتی نفس نفس زدنم را شنیده است
دانست مبتلا شدنم را به پشت در

یادش بخیر بوسه گه ات بود قامتم
حالا ببین تا شدنم را به پشت در

گل بودم و به غیر خدا هیچ کس ندید
از غنچه ام سوا شدنم را به پشت در

*********

اشعارفاطمیه ـ اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا صلوات الله علیها – وحید محمدی

تا که رفتی شکست آینه ات
فتنه کردند نامسلمانها
رسم مردی عوض شد ای آقا
لاله لاله شدند قرآنها
**
بعد پروازتان ورق برگشت
شاخه ی یاس خانه پرپر شد
مزد آن خون دل که می خوردی
شعله هایی بروی آن در شد
**
گفته شد فاطمه در این خانه است
گفت با فاطمه بسوزانید
گفته شد پس گناه طفلانش
گفت گفتم همه بسوزانید
**
کاش ختم جسارتش این بود
بی مروّت ، ادب ، حیا که نداشت
پیش چشمان دختری مضطر
بی حیا تازیانه را برداشت
**
رسم مردانگی هویدا شد
حرفی از کوچه ها میان آمد
وقت رفتن رشیده ای می رفت
وقت برگشت قد کمان آمد
**
از اثرهای دست سنگینش
سو به چشمان دختر تو نماند
شانه غمگسار آقایی
مادرش را به درب خانه رساند
**
قصه آسمان به رنگ کبود
غصه ریسمان و دست پدر
غم طفلی خلاصه می شد در
گوشوار شکسته ی مادر

********

اشعارفاطمیه ـ اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا صلوات الله علیها ـ حسن لطفی

باور نمی کنم که پریدی ز باورم
باور نمی کنم که چه ها آمده سرم

باور نمی کنم که گذشتی ز دخترت
حالا سه ماه رفته ای و از گریه ها ترم

حالا سه ماه می شود افتاده ام زپا
حالا سه ماه می شود اینگونه پرپرم

ازشام تا به صبح تنم تیر می کشد
از صبح تا به شب منم و زخم بسترم

پایی نمانده تا که بیایدبه یاری ام
چشمی نمانده تا که از این راه بگذرم

از شانه کردنم حسنم گریه می کند
حتی نشد برای حسین آب آورم

تا سرفه می کنم پر خون می شود تنم
باید لباس تازه ی خود را در آورم

من باردار بودم و محسن صدازدیش
اما نبود قسمتم او را که بنگرم

آتش گرفت دامنم و در به سینه خورد
همراه آن شکست تمامی پیکرم

شکر خدا که فضه به دادم رسیده بود
فضه اگر نبود که می سوخت دخترم

امروز در جوار توُ و در شبی دگر
کنج خرابه می روم و اشک می برم

کنج خرابه پیش یتیمی که مثل من
گیسو سپید گریه کند در برابرم

با لُکنتش دوباره زبان بازی میکند
بابا خوش آمدی به نفسهای آخرم

گیسو بخون و چاک لب و چهره سوخته
یعنی تویی مسافر من نیست باورم

باید زنیزه شرح گلوی تو بشنوم
باید که از جراحت تو سر در آورم

دستی بکش به روی سرم تا که حس کنم
چون دختران شام پدر آمده برم

*********

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – سید یاسر افشاری

حالا که رفتی خنده بر لب جا ندارد
این اشک ها راهی به جز دریا ندارد

دیگر مدینه جای ماندن نیست بابا
این شهر بی تو حرمت ما را ندارد

گفتند یا شب گریه کن یا روز … اما
دل که بگیرد روز و شب معنا ندارد

من خواستم حق ولایت را بگیرم
ورنه که یک قطعه زمین دعوا ندارد

وقتی سلام مرتضایت بی جواب است
این درد غربت گریه دارد یا ندارد؟

من آرزو دارم بیایم پیشت اما
می ترسم از روزی که او زهرا ندارد

**********

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – یوسف رحیمی

چه ها کرده این شهر با ما پس از تو
همه خوب بودند اما پس از تو

ندارد خریدار آه غریبان
شده کار مردم تماشا پس از تو

تنت بر زمین بود و شد در سقیفه
سر جانشینی‌ت دعوا پس از تو

وصی تو را دست بستند آخر
دگرگون شده رسم دنیا پس از تو

اگر چه «مرا» می‌زدند این جماعت
«علی» را شکستند؛ بابا پس از تو

فدایش شدم با تمام وجودم
ولی باز تنهاست مولا پس از تو

کسی غیر شیون ، کسی غیر ناله
نیامد به دیدار زهرا پس از تو

ببر دخترت را از این شهر غربت
که خیری ندیدم ز دنیا پس از تو

دگر پای آتش به اینجا شده باز
دلم غرق خون شد، مبادا پس از من …

********

اشعارفاطمیه ـ اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا صلوات الله علیها ـ محمد بیابانی

از بس که غصه بر جگرم پا گذاشته
خون بر نگاه های ترم پا گذاشته

دیگر توان نمانده بیایم زیارتت
انبوه درد دور و برم پا گذاشته

تنهایی علی که از هرچه بیشتر
بر زخم های مختصرم پا گذاشته

با پای خود نیامده ام… لطف بچه هاست
یک شهر روی بال و پرم پا گذاشته

من هم قد حسن شده ام او نیست هم قدم
ردی خمیده بر کمرم پا گذاشته

گل بوسه های میخ در و تازیانه ها
بر بوسه هایت ای پدرم پا گذاشته

آنکس که پیش چشم علی میزند مرا
روی غرور همسفرم پا گذاشته

محسن فقط مدافع من گشت پشت در
اما کسی بر سپرم پا گذاشته

*********

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – علیرضا خاکساری

روزی که قلبم داغ دار مادرم بود
بابا دلم خوش بود دستت برسرم بود

بابا دلم خوش بود هستی در بر من
هستی همیشه هم پدر هم مادر من

هجده بهار زندگانی ام تو بودی
آری رسول مهربانی ام تو بودی

از ماه و خورشید و ستاره رو گرفتم
من سال ها با بودن تو خو گرفتم

مهمان هر روز سرایم ، نازنینم
باور نمی کردم که داغت را ببینم

من ماندم و یک کوه غم با بی قراری
باور نمی کردم که تنهایم گذاری

سنگ صبور فاطمه، ای چاره سازم
فکری نکردی باغم وغصه چه سازم

بی مادری کافی نبود ای جان هستی؟
بارفتنت یک باره قلبم را شکستی

رفتی یتیمی شد نصیب دختر تو
مشکی به تن کرد دختر غم پرور تو

ما مدتی بابا عزادار تو بودیم
در حسرت یک بار دیدار تو بودیم

اما نمیدانم چه شد ماتم عوض شد
تو رفتی و دیگر مدینه هم عوض شد

بعد از تو بین عده ای از روی نفرت
بالا گرفت دعوا سر حق خلافت

بعد از تو حال و روز ما زار و حزین شد
بعد از تو دیگر مرتضی خانه نشین شد

روزی چهل بی بند و بار از ره رسیدند
با بی حیایی خانه را آتش کشیدند

گستاخی از روی عداوت حرف بد زد
او بر در خانه رسید و با لگد زد

بین در و دیوار من افتادم آن وقت
در راه دین شش ماهه ام را دادم آن وقت

افتادم و دیدم که پهلویم شکسته
دیدم به سینه میخ داغ در نشسته

دیدم که طفلم بین آتش جیغ میزد
قنفذ به دستم با غلاف تیغ میزد

از شدت درد کمر دیگر نگویم
از کوچه و دست عمر دیگر نگویم

خوردم به دیوار و گرفتم دردشانه
گوشواره ام را مجتبی آورد خانه

بعد از تو سهم مرتضی دربه دری شد
زهرای تو سه ماه و اندی بستری شد

***********

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – شاعرناشناس

در راه علی درد همان درمان است
این درد غریب هدیه جانان است

این روح بزرگ ضربه گیر است هنوز
تا روی کبود از علی پنهان است

در هر ستمی بلا کشیدن سخت است
در راه علی درد و بلا آسان است

یاری علی هیبت کوثر می خواست
اینکار نه حدّ بوذر و سلمان است

هر چند گل لاله گوشم پاچید
غم نیست مرا که فصل گلریزان است

رویی که شفق ز پرتوش وا ماند
در کوچه تنگ طعمه طوفان است

با یا ابتای خویش گفتم به نبی
این شهر پس از تو شهر نامردان است

این امت مرحومه چه بی درد شدند
این اجر رسالت است یا تاوان است

******

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – علی صالحی

در سینه ناله ای ست شرر بار ای پدر
هر ناله ای ست حاوی اسرار ای پدر

از رازهای من احدی با خبر نشد
نه بچه ها نه حیدر کرار ای پدر

باز آمدم که با تو کمی درد دل کنم
از روزگار و مردم بی عار ای پدر

یادت که هست از همه بودم عزیزتر
حالا ببین چگونه شدم خار ای پدر

دیگر کسی سری به یتیمت نمیزند
از یاد رفته دخترت انگار ای پدر

داماد تو ،وصیّ تو خانه نشین شده
اصلاً وصیتت شده انکار ای پدر

حتی جواب هم به سلامش نمیدهند
افتاده مثل اشک ز انظار ای پدر

آن مهر و رأفتی که تو گفتی حقوق ماست
تبدیل شد پس از تو به آزار ای پدر

شهری که تا تو بودی امان داشت کافرش
یکباره شد به فرق من آوار ای پدر

هیزم رسید و در غم از دست دادنت
شد جای گل نثار عزادار ای پدر

راه نجاتی از وسط شعله ها نبود
من بودم و حرارت بسیار ای پدر

با اینکه زود هجمه آتش فرو نشست
اما به جا گذاشته آثار ای پدر

سر بسته گویمت پس از آن روز تا کنون
پوشانده ام من از همه رخسار ای پدر

از صبح تا غروب فقط اشک ،آه،درد
این است حال و روز من زار ای پدر

یاسی که کاشتی تو در این باغ خشک شد
پرپر شد از هجوم چهل خار ای پدر

گلبرگ های یاس تو نیلوفری که نه
با رنگ لاله ماند به دیوار ای پدر

با تازیانه قاب گرفتند و سوره ای
آویز در شد از نوک مسمار ای پدر

هنگام راه رفتن خود میخورم زمین
هستم نیازمند پرستار ای پدر

حتی زیارت آمدنم مشکلم شده
آه از دو دیده ای که شده تار ای پدر

از ضربه غلاف همین نکته کافی است
افتاده دست فاطمه از کار ای پدر

این رنج ها مرا که جوانم ز پا نشاند
وای از سه ساله کودک بی یار ای پدر

موی سفید و قد خم و روی نیلی ام
گردد برای او همه تکرار ای پدر

دنبال نیزه ی سر بابا دویدنش
در بین سلسه ست چه دشوار ای پدر

تنها پناه معجرش عباس میشود
ای داد از نبود علمدار ای پدر

*******

اشعارفاطمیه ـ اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا صلوات الله علیها ـ شاعرناشناس

تنها سپر علی شکسته اما
شمشیر زبان هنوز در میدان است

از پا ننشست هر که زهرایی شد
اسلام مگر که بی سر و سامان است

روزی که ز کعبه منتقم می آید
با یار محب و شیعه هم پیمان است

**
اگر شاعر این شعر را می شناسید لطفاً اطلاع دهید

*****
اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – حسن لطفی

اگرچه سایه ای از دخترت به جا مانده
رسیده ام که بگویم قرار ما مانده

رسیده ام سر خاکی که سایه بانش ریخت
نشسته ام ؟نه قد و قامتم دو تا مانده

یکی دو روز فقط صبر کن ؛کنار توأم
که چند نیمه نفس بین ما دوتا مانده

دلم برای علی شور میزند تنها
برای او فقط این یار بی صدا مانده

مسیر خانه مان تا مزار تو سرخ است
جراحتی ست که در پهلویم به جا مانده

مدد ز شانه طفلم گرفته می آیم
به چهره ام اثر دست بی حیا مانده

هنوز هم همه سرفه های من خونی ست
هنوز هم به رخم ردّ شعله ها مانده

تمام روز فقط حرف زینبم این است
که روی چادر تو چند جای پا مانده

بس است شکوه ام و داغ های من بگذار
نمک به زخم زنم داغ کربلا مانده

نشسته بین خرابه در انتظار پدر
دو پلک بی رمقش سمت نیزه ها مانده

زبان گرفته که سربار عمه اش شده است
از ان شبی که از آن قافله جدا مانده

صدای عمه خود را دگر نمیشنود
فقط نه این چقدر زیر دست و پا مانده

به عمه گفت که عمه بِگرد می یابی
به قد من به گمانم که بوریا مانده

***********

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – محمد حسین رحیمیان

رفتی شکست دست و دل آسمانی ام
رفتی رسید نوبت قامت کمانی ام

رفتی و باز شد همه دست های پست
بابا حکایتی شده بی تو جوانی ام

«شرمنده ام حمایت من بی نتیجه ماند »
خانه نشین شده همه زندگانی ام

خانه به جای یاس پر از بوی دود شد
تاول زده تمام تن ارغوانی ام

پهلو شکسته ، پیر ،زمین گیر و محتضر
رفتی و شد تمامی اینها نشانی ام

لعنت به آن که طفل مرا پیر کرده است
کار حسن شده همه شب روضه خوانی ام

************

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – خانم ا.سادات هاشمی

این روزها با ناکسان افتاده کارم
دیگر پیمبر ‌زاده‌ای بی‌اعتبارم

بعد از تو همّ و غمّ مردم منبرت شد
من فکر می‌کردم که تنها یادگارم

تا چشم وا کردم هیاهو بود و آتش
دیدم زنی تنها میان گیر و دارم

آن قلب کوچک در دلم دیگر نمیزد
بهتر که طفلم را به این دنیا نیارم

من درد دارم، دردم اما از تنم نیست
از دیدن دستان بسته شرمسارم

از این جماعت شکوه‌ها دارم برایت
امشب به شوقت سر به بالین می‌گذارم

اینجا به اجبار زمان کم گریه کردم
باید بیایم از زمان فارغ ببارم

یادم نرفته است آخرین قولی که دادی
با این امید این لحظه‌ها را می‌شمارم

************

اشعارفاطمیه ـ اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا صلوات الله علیها ـ یوسف رحیمی

بابا چه بی وفا شده دنیای بعد تو
من ماندم و مصائب عظمای بعد تو

چشم انتظار رفتن تو بود امتت
شعله کشید فتنه ز فردای بعد تو

داغت برای فاطمه سنگین تمام شد
پشت مرا شکسته قضایای بعد تو

اصحاب تو چه زود به ما پشت پا زدند
آری گواه فاطمه شبهای بعد تو

دارد به قتل حجت حق حکم می کند
اجماع این سقیفه و فتوای بعد تو

در کوچه ها ادا شده اجر رسالتت
یعنی شکست حرمت مولای بعد تو

در تنگنای این در و دیوار عاقبت
از دست رفت ام ابیهای بعد تو

آتش ، هجوم ، کوچه ، قباله ، فدک ! ببین
چیزی نمانده از تن زهرای بعد تو

قنفذ معاف می شود از مالیات ها !
سیلی به دخترت شده سرمایه بعد تو

دیگر ببر مرا که زمانش رسیده است
نه ! نیست جای فاطمه دنیای بعد تو

**********

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – حسن لطفی

سرِ مزارت اگر آه آه می گیرم
اگر سراغِ تو را گاه گاه می گیرم

کشیدنِ بدنم تا کنارِ تو سخت است
چه خارها که ز پا بینِ راه می گیرم

گرفته ام کمک از شانه ی حسین و حسن
پُر از تَرک شده ام، تکیه گاه می گیرم

مُغیره رویِ سرم، سایبانِ من را ریخت
اگر به سایه ی طفلم پناه می گیرم

کمی کبود و کمی هم سیاه شد رویم
مرا ببخش که از تو نگاه می گیرم

فقط نه خاکِ مزارت، که چند وقتی هست
حسین را ز حسن، اشتباه می گیرم

مرا زدند ولی باز هم سراغِ تو را
شبیه دخترکی بی گناه می گیرم

به گریه گفت به بابا حلال کن من را
اگر ز رویِ تو رویِ سیاه می گیرم

هر آن زمان که دو چشمانِ زجر می بینم
به زیرِ چادر عمه پناه می گیرم

********

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – استادسازگار

بعد عمری خون دل حقّت ادا شد یا محمّد
آیه های کوثرت از هم جدا شد یا محمّد

داغ محسن خانۀ بی فاطمه دفن شبانه
سهم میراث علیّ مرتضی شد یا محمّد

آستانی را که بودی زائر هر صبح و شامش
قتلگاه همسر شیر خدا شد یا محمّد

گر چه در حقّ علی  ظلم و ستم پایان ندارد
این جنایت از سقیفه ابتدا شد یا محمّد

بر بهشت وحی از اهل جهنّم شد جسارت
پشت در انسیّه الحورا فدا شد یا محمّد

مادر سادات را کشتند در سنّ جوانی
چار ساله دخترش صاحب عزا شد یا محمّد

بازوی زهرا  ز کار افتاد زیر تازیانه
دامن مولا ز دست او رها شد یا محمّد

فاتح خیبر امیرالمؤمنین  خانه نشین شد
قاتل زهرا  به امّت مقتدا شد یا محمّد

از صدای ناله ی زهرا  مدینه زیر و رو شد
من ندانم با دل مولا چه ها شد یا محمّد

ناله های فاطمه  آن دم که می پیچید در دل
شعله اش بر سینه ی «میثم» عطا شد یا محمّد

*******

اشعارفاطمیه ـ اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا صلوات الله علیها ـ محمدجوادغفورزاده(شفق)

درین شب ها ز بس چشم انتظارى مى برد زهرا
پناه از شدّت غم ها، به زارى مى برد زهرا!

ز چشم اشکبار خود، نه تنها از منِ بى دل
که صبر و طاقت از ابر بهارى مى برد زهرا

اگر پشت فلک خم شد چه غم؟! بار امانت را
به هجده سالگى با بردبارى مى برد زهرا

زیارت مى کند قبر پیمبر را به تنهایى
بر آن تربت گلاب از اشکِ جارى مى برد زهرا

همه روزش اگر با رنج و غم طى مى شود، امّا
همه شب لذّت از شب زنده دارى مى برد زهرا

نهال آرزویش را شکستند و، یقین دارم
به زیر گِل، هزار امّیدوارى مى برد زهرا

اگرچه پهلویش بشکسته، در هر حال زینب را
به دانشگاه صبر و پایدارى مى برد زهرا

شنید از غنچه نشکفته اش فریاد یا محسن!
جنایت کرده گلچین، شرمسارى مى برد زهرا

به باغ خاطرش چون یاد محسن زنده مى گردد
قرار از قلب من با بى قرارى مى برد زهرا

به هر صورت که از من رخ بپوشد، باز مى دانم
که از این خانه با خود یادگارى مى برد زهرا

*********

اشعارفاطمیه ـ اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا صلوات الله علیها ـ مرحوم ژولیده نیشابوری

رفت پیغمبر ولی زهرای خود را جا گذاشت
جان به روی آیه نص ذوی القربی گذشت

آتشی افروخت دشمن کز شرارش داغ گل
در دل شوریده حال بلبل شیدا گذاشت

شاخه را بشکست و گل را با لگد از شاخه چید
داغ خون با میخ در بر سینه زهرا گذاشت

محسن شش ماهه را کشت و کتاب عشق را
از برای اصغر شش ماهه بی امضا گذاشت

تازیانه خورد زهرا و ز خود این ارث را
یادگاری از برای زینب کبری گذاشت

در میان کوچه سیلی خورد و از خود این نشان
از برای آن سه ساله بعد عاشورا گذاشت

بار غم برداشت مرگ از دوش زهرا در عوض
چوبه تابوت او بر شانه مولا گذاشت

آنقدر گویم من ژولیده داغ فاطمه
آتشی از خود به جا در خانه دلها گذاشت

******

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – شاعرناشناس

در ماتم فراق پدر گریه میکنم
همراه شمس و نجم و قمرگریه میکنم

شب ها و روزها زغمش مویه میکنم
تا آخرین  توان بصر گریه میکنم

خواب شبانه ازسر زهرا پریده است
مانند شمع تا به سحر گریه میکنم

داغی عظیم دیده ام ای مردمان شهر
با لحن جانگدازی اگر,گریه میکنم

پیغمبر طوایف اهل بکاء شدم
قدر تمام اشک بشر گریه میکنم

خشکد اگر که چشمه ی اشکم دوباره من
با دیده های سرخ جگر گریه میکنم

اگر شاعر این شعر را می شناسید لطفاً اطلاع دهید

**********

اشعارفاطمیه ـ اشعارزبانحال حضرت زهرابارسول خدا صلوات الله علیها ـ شاعرناشناس

آزار داده‌اند ز بس در جوانی‌ام
بیزار از جوانی و از زندگانی‌ام

جانانه‌ام که رفت، چرا جان نمی‌رود؟
ای مرگ! همتی که به جانان رسانی‌ام

هر شب به یاد ماه رخت تا سحرگهان
هر اختری‌ست شاهد اخترفشانی‌ام

بر تیرهای کینه، سپر گشت سینه‌ام
آرَم گواه پیش تو پشت کمانی‌ام

یاری ز مرگ می‌طلبم، غربتم ببین
امت پس از تو کرد عجب قدردانی‌ام!

موی سپید و فصل جوانی خبر دهد
کز هجر خود به روز سیه می‌نشانی‌ام

دیوار می‌کند کمکم راه می‌روم
دیگر مپرس از من و از ناتوانی‌ام

سوزنده‌تر ز آتش غم غربت علی‌است
ای‌مرگ! مانده‌ام که ز غم‌ها رهانی‌ام

اگر شاعر این شعر را می شناسید لطفاً اطلاع دهید

*******

اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت زهرا(س) بارسول خدا(ص) – سیدمهدی حسینی

ندارد ابر، چشمان گهرباری که من دارم
ندارد کوه بر دوش این چنین باری که من دارم

نمانده هیچ ماهی این چنین در هاله ی اندوه
ندارد آسمان اینک شب تاری که من دارم

غم مرگ پدر ، دیدار دشمن غربت مولا
کمی از آن همه اندوه بسیاری که من دارم

بهشت مصطفی بودم ندارم هیچ گل اینک
بدین سان آشیان در سایه ی خاری که من دارم

کنارم آمده قاتل، فزون تر کرده ، اندو هم
شگفتا وعده مرگ است دیداری که من دارم

مدینه بعد از این نقش جبینت بی وفایی شد
همه جویند از تو رسم بیزاری که من دارم

ربوده خواب از چشم تمام عافیت جویان
در این شب های غربت ،ناله ی زاری که من دارم

پس از این ای مدینه تا ابد آرام خواهی خفت
به خاموشی گراید چشم بیداری که من دارم

برایت می سرایم نیمه شب اندوه مولا را
تماشایی است شبها اشک سرشاری که من دارم