اشعار شاعر ارجمند سجاد احمدیان

 

اشعار امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

 

عشق را در شهوت زنگارها گم کرده ام
یوسفِ دل را سر بازارها گم کرده ام

بسکه با عِطر ملیح عشق بیگانه شدم
خانه را در کوچه ی عطارها گم کرده ام

مانده ام در کوره راه زندگی بر من بتاب
من تو را خورشید عالم بارها گم کرده ام

از گلستان تبسم های تو بی بهره ام
رد پایت را میان خارها گم کرده ام

بازلیخاهای نفسم بس که مشغولم تو را
در دل آشفته ی پندارها گم کرده ام

جمعه را تکرار کردم تا نبودت ساده شد
من تو را در جمعه و تکرار ها گم کرده ام

*

رها شود دلم آخر از این پریشانی
اگر به سایه ی مهرت مرا تو بنشانی

هزار جمعه ی بی روح و تیره هم بگذشت
چرا دعای فرج را خودت نمی خوانی

*

نمیدانم چه رمزی دارد این عشق
که هجران و وصالش هر دو درد است

*

با همه عصیان تو مرا باز به آغوش کشی
تو عاشقی که میکشی جور مرا به دوش خود

*

دین و ایمان مرا غمزه ی چشم تو ربود
غزل حُسن خدا داد تو را عشق سرود

مصرعی در همه اشعار معاصر و کهن
در خور چشم تو گشتم به خداوند نبود

*

از غم دوری تو ثانیه ها خسته شدند
همه ی اهل دل از حاشیه ها خسته شدند

جمعه ها سرد و غم انگیز شده مثل خزان
منتظر های تو از فرضیه ها خسته شدند

به گمانم که ندارد اثری ناله ی ما
اشک ما خشک شد و قرنیه ها خسته شدند

روضه خوان خواست که از غربت او ندبه کند
منبر و مستمع و مرثیه ها خسته شدند

عطر هُرم نفست نیست در این شهر غریب
که چنین از نفس من ریه ها خسته شدند

شاعران بس که نو شتند بیا در همه عمر
شعرها و غزل و قافیه ها خسته شدند

*

بسوزم از جفای دل که گم کردم امامم را
چه شد از عمر من حاصل که گم کردم امامم را

اگر قبله بُود غایب چه سود از سنگ بی جانی
عباداتم شود باطل که گم کردم امامم را

تو هستی با من و اما منم غافل ز احوالت
ز دریا بیخبر ساحل که گم کردم امامم را

اگر مرگم رسد روزی که از عشقت تهی باشم
یقینا مرده ام جاهل که گم کردم امامم را

برایم گریه ها کردی امام و مقتدای عشق
منم عاشقترین غافل که گم کردم امامم را

تمام جمعه ها آیی ولی یاری نمی بینی
از این خجلت بمیرد دل که گم کردم امامم را

*

میان سینه ی خود غرق دردیم
تمام جمعه ها را بغض کردیم

شنیدم که بهاران با تو آید
بیا ما خسته از این مرگ سردیم

*

در فراقت بر دل عاشق نمانده طاقتی
از فرج در ندبه ها هرگز ندیدم حاجتی

از نماز و روزه و هر واجبی واجب تری
بهتر از چشم انتظاری در رهت کو طاعتی

جنس اشک و اه این مردم کجا خالص بُود
در میان این جماعت گر نیایی راحتی

چشم آلوده نبیند جای خالی تو را
جای خالیت شده بر قلب و دلها عادتی

بی صحابه در میان بادیه آواره ای
وای از این کوفه نیا غوغا کند بی غیرتی

*

مژده ی عشق، خدا داده که بعد از سختی
آید آسانی و من زلف تو را می گیرم

خواب دیدم که به مهمانی من آمده ماه
وعده ی وصل دهد خواب من و تعبیرم

*

با جور و جفایت اگر از غصه بمیرم
صد شکر که بر عشق تو افتاد مسیرم

ای حضرت باران تو ببین سوز عطش را
در عشق تو من تشنه تر از خاک کویرم

*

نا امیدی از من و این کوفه ی ویران شده
سربه سر دنیای ما در قبضه ی شیطان شده

هر غروب جمعه اعمال مرا شاهد شوی
حیف چشمانت که از عصیان ما گریان شده

*

در چنبرهٔ زلف تـو گــر خــانه نمودیم
از روز ازل زلف تـو را شـــانه نمودیم

از عشق فقط چشم تو مقصود دلم بود
بر مستی خود چشم تـو پیمانه نمودیم

*

به دل شکسته ای که به رَهت نشسته در خون
نظری کن ای غریبی که به تو جفا نمودم

ز دو چشم اشکبارت نکند بیفتم آقا
تو مرا رها نکن یار من اگر رها نمودم

*

غدیر دوم شیعه امامتت عشق است
به جن و اِنس و ملائک ولایتت عشق است

سلام من به رکوع و سجود هر سحرت
امیر عدل مجسم عبادتت عشق است

به ذکر مادر مظلومه ات به پا خیزی
برای عزت شیعه قیامتت عشق است

به دشت خشک عدالت شبی که می آیی
برنگ حضرت باران کرامتت عشق است

تو از تبار حسینی و ما همه حُریم
به گوشه چشم حسینی عنایتت عشق است

سرشک چشم ترت بوی یاس عباس است
شبیه سروِ علمدار قامتت عشق است

به روز بی کسی دل کنار من بودی
انیس ومونس اخر رفاقتت عشق است

کنار قبه ی شش گوشه در شب جمعه
صدای عرشی و سوز تلاوتت عشق است

شروع قصه ی تو در ازل چنین بوده
که عشق اول راه و نهایتت عشق است

*

سنگ عصیانها شکست آیینه ی قلب مرا
شهوت و رنگ و ریا آتش زده بر ریشه ام

اشک هایت میچکد بر دفتر اعمال من
داغ بر داغت نهادن گشته اقا پیشه ام

*

من ماندم و آشفتگیِ افکارم
بی عشق تو نیست رونقی در کارم

تا کعبه ی من خال سیاه لب توست
از قبله ی دیگر به خدا بیزارم

*

فرق یلدا با لیالی یک دقیقه بیش نیست
تا سحر شب زنده داری ها برایم قصه ایست؟

سالها شب های ما بی مهدی زهرا گذشت
آن که یک شب تا سحر بیدار راهش بوده کیست

*

بلندای شب یلدا کمی از راز گیسویت
مرا بسته به زنجیر بلا هر تاری از مویت

اگر چه در وطن دارم هزاران آرزو اما
به غربت آمدم از شوق دیدار سر کویت

*

مثل مجنون عاشقی هرگز نکردم تو ولی
پای عشقت مانده ای با من چرا لیلای من

عمر ما طی شد ولی این جمعه ها پایان نداشت
داد از این دوری امروز و غم فردای من

*

عشق از چشم به راهی چقدر پیر شده
از من و مردم این شهر چه دلگیر شده

انتظارش لب این جاده به طول انجامید
رفته بودی که بیایی چقدر دیر شده

*

توبه کردم توبه کردم از غم تو بارها
باز هم توبه شکستم پای چوب دارها

چوب حراجی زدم بر تار مویی از سرت
میکشانم دلبران را بر سر بازارها

تو طبیب عشقی و درمان دردم پیش توست
مرحمت کن گوشه چشمی بر دل بیمارها

خال روی گونه هایت کعبه ی عشق من است
گرد خال تو بچرخد گردش پرگارها

رونق میخانه ها را چشم تو باشد دلیل
از تو می گوید سخن ها نغمه ی گیتارها

خاک پایت توتیای چشم های من شده
میزنم جار اعترافم را سر بازارها

 

——————-

 

اشعار امام علی علیه السلام

سائل به درت آمده تا دست بگیری
تا لطف کنی خاتم شاهی به فقیری

در چنته ی خود غیر غمت هیچ نداریم
از ما غم خود را نکند یار بگیری

*

جام جهان نمای ما حیدر کرار علیست
آینه ی ذات خدا رحمت دادار علیست

سلسله جنبانِ ازل دست یداللهی او
آنکه شبیهش نشده دوباره تکرار علیست

خاتم شاهی به گدا داده علیِّ مرتضی
آیه به آیه گفته حق:معنی ایثار علیست

زاهد بی مایه چرا کعبه طواف میکنی؟
دور علی بگرد که نقطه ی پرگار علیست

کعبه دریده سینه را در قدم حیدریش
تابرسد به گوش ها کعبه ی اسرار علیست

تیغ به دستِ مرتضی نعره ی “یاعلی” زند
خیبر و احزاب و اُحد فاتحِ پیکار علیست

مرگ به کام شیعیان شهد خوش عسل شده
آنکه دهد جان به تنم لحظه ی دیدار علیست

*

رو شده دست خدا در شب معراج نبی
با خدا بود علی چیست حکایت هیهات

گر بگویم تو خدایی نشود دل راضی
بنویسم بشری نیست عدالت هیهات

*

شـأن تـــو چیـزی شبیه رب واحــد می شـود
عشق حیــدر زینت هــــر ذکر عـابد می شـود

هـر که بـر مولا دهـد دل مشود معشوق عشق
عـشق او تـا روز محشر خُلدِ خـالد می شود

بــر دل هـــــر کـس بتابـد ذره ای از عـشق او
بی کتاب و شیخ و مرشد مرد زاهد می شود

چــــون که میزان خداوندی بنا شد روز حشر
بــر مـن و اعمـال عـالـم رب شـاهـد می شود

گـــر چـــه کافر می شوم امـا کنـم سِری عیان
مرتضی محمود و حمد و عین حامد می شود

کعبه را گـــــر می شکافد عشق مـــولایم علی
کعبه خــود بر پـای مــولا عبد ساجد می شود

*

با عشق پرستان نزنی حرف ملامت
در مذهب ما خالق عشقی تو به غایت

تقصیر دلِ عاشق و دیوانهٔ ما نیست
از سَرو بَرد دل به خدا این قد و قامت

گر خمره ی مِی مثل دلم باز شکسته
ای ساقی مستان سر تو باد سلامت

در زیر لوایت همه در حصن حصینن
از عشق تو برپا بِشود صبح قیامت

یک رشتهٔ موی تو بُود کافی و وافی
تا نامهٔ عاصی بِشود مهر شفاعت

هر کس که به پای غم تو جان بسپارد
بر سنگ مزارش بنویسید شهادت

پابوس محبان توام حیدر کرار
بر دشمن تو لعن کنم از سر طاعت

از دادن سر نیست کراهت به دل ما
این لطف شده از تو به عشاق عنایت

*

در عرش معلا همه شب سیر وسفر کرد
بی واسطه بر ذات خداوند نظر کرد

باید که شود خانه ی او خانه ی ایزد
ازبس که علی ذکر خدا تا به سحر کرد

چون دیده خدا را همه جا چشم یقینش
از غیر خدا ساده تر از ساده گذر کرد

او خواست شبیهی ز خودش را بنگارد
در خلق علی حضرت معبود هنر کرد

مخلوق شده خالق و خالق شده مخلوق
او کار خدا کرد و علی کار بشر کرد

*

کعبه امشب فاش کرده رازهای سینه را
لب گشوده تا بگوید قصه ی دیرینه را

خانه زاد حی سرمد محور الطاف حق
پاک کرده از جهان زنگار بغض و کینه را

اولین آیینه بود از ذات حق،پروردگار
کرده تکثیر از وجودش یازده آیینه را

سهمش از دنیای ادم ها شده یک تکه نان
کس نفهمیده غم دستان پر از پینه را

گنج پنهان بود حُبش که خدا از روی لطف
پخش کرده در میان عالم این گنجینه را

*

از دل چاهی که در آن گریـه کردی کمترم
قطر ه ای از خون چشمانت نثارم میکنی؟

من که عمری مست از جام‌ تو بودم یا علی
گوشه چشمی بر لب خشک و خمارم میکنی؟

پوستینی از بلا و فقر پوشیدم علی
بر غم‌ زهرای مظلومت دچارم میکنی؟

گاهی از لبهای خاموشت کمی با من بگو
با سکوت آشنایت بی قرارم میکنی؟

من که سلمان نیستم‌ اما نمی دانم علی
بعد مرگم‌ گریه‌ بر خاک مزارم میکنی؟

شهد تلخ مرگ را شوق لقایت می برد
عشق خود را توشه و دار و ندارم میکنی؟

در میان خانه صاحب خانه را گم کرده ام
من غریبم آشنا با کردگارم میکنی؟

*

با غیر عشق مرتضی بیگانه هستم
گرد علی میچرخم و دیوانه هستم

با عشق حیدر در میان هر دو عالم
چون گوهری پر ارزش و دردانه هستم

میسوزم و این سوختن معنای عشق است
در شعله های عشق تو پروانه هستم

بی مِی کنم مستی به نامت یاعلی جان
عشقت شراب ناب و من پیمانه هستم

درمان دردم را ندانند این طبیبان
بیمار لب های شهی جانانه هستم

عاشقتر از یعقوبم ای معبود عشاق
دنبال‌ تو آواره و بی خانه هستم

هو هو کنم دل از خدا هم می ربایم
من بت پرست هر شب بتخانه هستم

گر کافرم حدم زنید ای اهـــل عالم
من بنده ی چشمان آن فتانه هستم

تکرار کردم خلق ما کار علی بود
در پای این حرفم بدان مردانه هستم

*

اصل بد نیکو نگردد زانکه بنیادش بد است”
هر که دارد حب آن سه از علی پر کین بُود

ای که ملعون زاده ی سُفیان مرادِ تو شده
از حرامی ها بدانم سفره ات رنگین بُود

لعن بر قران ناطق روی منبرها چرا
منطق یک ناخلف از کینه ی دیرین بُود

فتنه ی جنگ جمل را مادرت خواندی ولی
پس چرا از فاطمه جان شما چرکین بُود

خانه ی اهل رسالت را به اتش میکشی
کشتن زهرا ، زنا زاده گمانت دین بُود

با لگد در میزنی چون منطقت حیوانی است
پشت در گلبرگ های سوره ی یاسین بُود

این برادرهایتان ارزانی هرکس که خواست
نفرت از اهل سقیفه شیعه را آیین بُود

قبر مخفی تو را گم کرده اند ای فاطمه
قصه ی رسوایی طاغوتیان در این بُود

در بهشت حق اگر نسلی ز قنفذ ساکن است
رفتن در آن مکان بر شیعیان ننگین بُود

*

چه راحت از غم عشقت گذشتم یا علی جانم
نمک خوردم نمکدان را شکستم یا علی جانم

مذاق ما و نان جو کجا سازد به یکدیگر
که من بر خوان شهوتها نشستم یا علی جانم

*

کعبه عمری منتظر مانده بیاید بوتراب
پاره کرده سینه را از شوق روی آفتاب

تا سه روزی میزبانش حضرت دادار بود
در میان خانه تنها دلبر و دلدار بود

روبه قبله میکنم چون رو به رویم مرتضاست
جای لبیک و نیایش گفت و گویم مرتضاست

او زلال بندگی در قاب توحید خداست
باب حاجت در دو عالم حضرت مشکل گشاست

ایت عظمای رب العالمین بر انبیاست
سربه سر آیینه ی ذات و صفات کبریاست

از نگاه مست او خالق بهشتش را سرشت
با علی فرقی ندارد کعبه باشی یا کِنشت

روز اول قبله حیدر بود و آدم سجده کرد
با علی خالق تمام بندگان را زنده کرد

در خفا منجی آدم تا محمد بوده است
ذات او مبسوس ذات حی سرمد بوده است

ترس محشر را ندارد شیعه تا دارد,ولی
در قیامت هم قیامت میکند ذکر علی

گفته ای هر کس بمیرد چشم او بیند تو را
زودتر ای مرگ سمت خانه ی مجنون بیا

*
درکوچه های شهر بی زهرا شکستی،
پشت سکوتِ تلخ لب هایت نشستی.

از راز پنهانت خبر دارد دل چاه
میسوزد و از غربت تو میکشد آه

تنها امیرالمومنین در خانه هستی
در کوچه های کوفیان بیگانه هستی

چون ذوالفقار در نیامت خسته هستی
بر قبر جهل کوفیان عمری نشستی

دیدی میان کوچه ها یاست شکسته،
شرمنده از یاست شدی با دست بسته.

دیدی میان شعله ها بال و پرش سوخت،
باغ بهشت مصطفی برگ و برش سوخت.

دیدی میان شب چه مظلومانه می رفت،
از شهر خیر المرسلین بیگانه می رفت.

فرقت شکست اما دلت شاداز وصال است،
درمسجد و درسجده این رفتن کمال است.

*

مرا از خاک پایت افریدند
خلایق را گدایت افریدند

گمانم در ازل خالق چنین خواست
که نه بنده ، خدایت افریدند

تو را مولود کعبه خوانده ایزد
نداند کس ، کجایت افریدند

تو منشق گشته ای از ذات دادار
تو را از بی نهایت آفریدند

بهشت و لوح و کرسی را فقط از
تجلی ولایت افریدند

تو ریحان و تو روح و جان مایی
به ظاهر عبد و در باطن خدایی

اگر کفرم علی ایمان تویی تو
کویر خشکم و باران تویی تو

بباران بر من از دست کریمت
تمام رحمت رحمان تویی تو

به معراجش محمد دیده با دل
بنا و بانی و بنیان تویی تو

یداللهی و عالم مستمندت
گمانم رازق دوران تویی تو

حجاب خالق از مخلوق هستی
به محشر حاکم و میزان تویی تو

همان عِطر خوش باد صبایی
به ظاهر عبد و در باطن خدایی

به زخم شیعیان عشقش دوا شد
ستون آسمان ها مرتضی شد

شده منجی آدم تا محمد
ثناگویش به هر آیه خدا شد

ز جامش آب خورد و حضرت خضر
در عالم صاحب عمر بقا شد

صدای کوبه ی جنت علی گفت
که از نام علی جنت بنا شد

نه از جنس زمین نه کبریایی
به ظاهر عبد و در باطن خدایی

بهشت بی علی رنج و ملال است
غمش خود بهترین رزق حلال است

دف و نی بر سر قبرم بکوبید
شب مرگم همان روز وصال است

اگر خواهی که بشناسی خدا را
رسیدن بی علی امری محال است

هزاران راه اگر باشد به ایزد
صراط مرتضی تنها زلال است

اگر از عشق او مُردی شهیدی
شهادت بهترین راه کمال است

تو بر درد و غم ما چون دوایی
به ظاهر عبد و در باطن خدایی

*

عشق علی بهای من
سرای غم سرای من

تا سرِ دار گفته ام
علیست مقتدای من

*

در مدح تو دیدم که قلم دست خدا بود
هر واژه به زیر قلمش مدح و ثنا بود

عالم همه در حیرت از این آیت عظما
سائل شده در وقت رکوعش خود دریا

عاجز شده از وصف تو اندیشه و ایمان
در سنجش تو میشکند کفه ی میزان

ای نقطه ی “(با” خال لبت حضرت قران
ای کعبه شده محرم راز تو علی جان

در کعبه نبی باده به دست آمده مولا
کعبه بدرد سینه ی خود را به تمنا

دیدم به لبش زمزمه باشد همه اسرار
دیدم که خدا گفت علی راز نگه دار

اسرار خداوند همه در مَثَلش ریخت
در خانه ی ِ خود ناب ترینِ غزلش ریخت

حور و ملک از عشق علی نغمه سرودند
از جام تولی همه در هلهله بودند

بشنو که قضا و قدر از عشق علی گفت
از حلقه به گوشی خودش پیش ولی گفت

ملک و ملکوت اند همه حلقه به گوشت
یک ذره بگو از غم لب های خموشت

در پیش تو دیدم که ادب قرب و بها یافت
آنکس که به دنبال خدا رفت تو را یافت

*

زمین بی مِی و میخانه خشک است
علی ساقی ، نجف میخانه ی ماست

به جای مِی که مستان میپرستند
لبالب از غمش پیمانه ی ماست

همان که قبله ی بیت الحرام است
خداوندِ دل دیوانه ی ماست

جنون عاقل شده در بزم عشقش
که عشق آبادی ویرانه ی ماست

شکافد کعبه را ایزد که گوید
علی دردانه ی کاشانه ی ماست

*

در رگ و ریشه ی ما عشق علی از ازل است
ذکر او باعث شیرینی شهدِ عسل است

میزند طعنه به فردوس برین کنج حرم
اصل جنت حرم و جنت دیگر بَدَل است

*

تپشِ قلبِ خدا بند به مولا شده است
تو خدا یا بشری؟ قصّه معما شده است

کعبه ی عشقی و عالم به طوافت مشغول
نجفت امن ترین خانه ی دنیا شده است

غمِ تو افضلِ طاعاتِ خداوند شده
فاطمه با غمِ تو آیتِ عظمی شده است

اَرِنی گفته ام و موسیِ عشقم به نجف
سینه در حسرتِ دیدارِ تو سینا شده است

قصه ی لیلی و مجنون به کجا؟عشق کجا؟
عاشقی بین تو و فاطمه معنا شده است

خود معماست “علیٌ بشرٌ کَیفَ بشر”
عالمی پای علی کافر و رسوا شده است

*

به تخت سلطنت نشست پیر و مراد عرشیان
تا که گلستان بشود خاک سیاه فرشیان

سِر خدا عیان شده به روی دست مصطفی
تاج ولایت به سرش نهاده رب کبریا

عین خداست بی بدیل ، ذره به ذره مو به مو
دست خداست شک نکن دست گره گشای او

قبله همان روی علیست عِطر خدا بوی علیست
سرخوشم از مستی مِی میکده ام کوی علیست

عشق گرفتار شده در شب گیسوی علی
سلسلهٔ عشق شده سلسلهٔ موی علی

روز ازل خدا نوشت صاحب قبله حیدر است
محبتش شراب ناب دیدهٔ شیعه ساغر است

تشنه ی آب چاه او کوثر و آب زمزم است
شادی دور از غم او تلخ تر از جهنم است

ناله زند رب ازل ذکر علی شهد عسل
قصیده گوید آسمان زمین برای او غزل

ستون هفت آسمان لنگر مشرِقِین علیست
گوهر ناب لا مکان خدای مغرِبِین علیست

نفخه ی صور میشود حدیثی از رب جلی
نیست امیر مومنان مگر ابوتراب علی

به درد غیر عاشقی نمیخورم مرا نران
شبی اگر دلت گرفت مرا به سفره ات بخوان

رونق میخانه علیست لذت پیمانه علیست
عکس خدا به قاب خاک بگو که مردانه علیست

عاشق نذر خانه ات این دل مبتلا شده
سائلم و امید من خانه ی مرتضی شده

من که نگویمت خدا لیک چنین بگویمت
نه از خدا جدا تویی ، نه او ز تو جدا شده

نقطهٔ پرگار علیست خال لب یار علیست
سجده کنید به سوی او کعبهٔ سیار علیست

———————

اشعار حضرت زهرا سلام الله علیها

 

جهان آرام میگیرد به وقت ذکر تسبیحش
قلم مبهوت و سرگردان ندارد حدِ تشبیهش
خدا خوانده در آیات کریم خود تواشیحش
عقول ادمی هرگز نبرده پی به تشخیصش

تمام علم تسلیمش ابد را در ازل دیده
چیکده آفرینش را درون این غزل دیده

به روی جا نماز او دل پروانه می لرزد
به هر گوشه نگاه او دل پیمانه می لرزد
خلیل است و به هر نطقش دل بتخانه میلرزد
برای شانه ی زلفش دل هر شانه میلرزد

به لخند ترش بخشد خدا هر کوه عصیان را
نخی از چادرش باشد عطا کل کریمان را

به مژگان میزند جارو مَلک فرش حریمش را
پیمبر می زند بوسه فقط دست کریمش را
نبرده جز علی هرگز کسی قلب سلیمش را
خدا بخشیده بر دنیا شمیمی از نسیمش را

نمی دانم چه بنویسم از این اعجاز بی همتا
از این خورشید عالم سوز ازاین باران از این دریا

چه بنویسم از این زن که قضا را کرده مبهوتش
میان سوره ی انسان وفا را کرده مبهوتش
صفا را مکه را حتی منا را کرده مبهوتش
ازل را تا ابد حتی خدا را کرده مبهوتش

محالِ غیر ممکن هست شوی تکرار یازهرا
نشد‌ آبستن یاسی شبیهت مادر دنیا

*

خواستم در شعر تشریحش کنم اما نشد
با غزل رفتم که تشبیهش کنم اما نشد

خواستم با قصه ها ، افسانه ها، آرایه ها
با کسی در شعر تلمیحش کنم اما نشد

*

بعد پیغمبر چه محنتها کشیدی فاطمه
طعنه و تحقیرها را میشنیدی فاطمه

غربت این روزهای پهلوانت دیدنیست
حیدرت خانه نشین گشته ندیدی فاطمه

*

با فاطمه از عشق سخن می گوییم
در هر دو جهان طریق تو می پوییم

با عشقِ تو مِی حلالمان میباشد
چون از مِی و‌میخانه تو را میجوییم

*

فاطمیه روز مرگ حیدر است
داغ عاشورایی پیغمبر است

روز خجلت در میان کوچه ها
کشتن یک زن جلوی شوهر است

زیر رگبار مصیبت یاس عشق
در هجوم بی کسی ها پرپر است

لانه اش در آتشی از کینه سوخت
آنچه میسوزد در آتش کوثر است

ریسمان بر گردن شیر خداست
شرح روضه ماجرای دیگر است

در دل شب داغ مولا شد گران
غسل از دفن شبانه بدتر است

زیر خاک.غم نهان شد همسرش
غم خدای لاشریک حیدر است

*

به جای نان علی هر شب میان سفره غم دارد
صدای خنده هایت را درون خانه کم دارد

مسیحای علی برگرد و احیا کن غریبی را
که سروِ قامتش مثلِ هلالِ ماه خم دارد

چنان اشکم چکیده در دل این چاه ویرانه
که چاه از غربت حیدر غزل چون محتشم دارد

میان کوچه میخندد به غم های علی قنفذ
و حیدر در گلو بغضی شبیه کوه غم دارد

کسی که سیل اشک او میان روضه میریزد
درون سینه از الطاف عشقت جام جم دارد

*

رفتنت آغاز درد بی دوای حیدر است
در مدینه فاطمه تنها خدای حیدر است

نیست در عالم کسی مظلوم‌تر از مرتضی
غربت زهرا کمی از ماجرای حیدر است

*

هر شب از غم های حیدر چشم تو گریان شده
قطره اشکِ چشمهایت سیلی از باران شده

کمترین دردت گمانم سرفه های خونی است
ناله ی عجل وفاتی بر لبت آسان شده

از هجومِ درد در بستر به خود پیچیده ای
راز کوچه در میان سینه ات کتمان شده

میروی اما شبانه از دل کاشانه ات
زیر خاک بی کسی ها آسمان پنهان شده

رفتی و با رفتنت پشتم شکسته فاطمه
حیدرت در بین مرگ و زندگی حیران شده

*

خلق جهان بهانه خواست،بهانه اش فاطمه بود
وسعت لطف سرمدی ، کرانه اش فاطمه بود

رحمت موصله ی حق به دست مهربان کیست
قسم به جان فاطمه ، خزانه اش فاطمه بود

*

نا خدا در ملک هستی فاطمه ست
از ازل معنای مستی فاطمه ست

شور شیرین قلوب عاشقان
باطن هر حق پرستی فاطمه ست

*

او اُم ابیهای نبی کنز عقول است
معنای شب قدر خدا ، عشق بتول است

گر حضرت موسی به عصایش زده تکیه
زهرا همه ی معجزه و راز رسول است

هر کس که هوای حرم فاطمه کرده
هرقطره ی اشک از غم او اذن دخول است

در سجده ی یاس نَبَوی با چه خضوعی
شمس و قمر از هیبت او رو به نزول است

در شأن کسی آیه ی لولاک نیامد
جز فاطمه که معرفتش اصل اصول است

او منقطع از خلق خدا ، زهره ی حق ست
پیغمبر عشق است و خودش جان رسول است

*

از شوق دیدارش خدا بانگ اذان داشت
چون فاطمه نورش تقدم بر زمان داشت

از ضربه ی سنگین در دیدم که زهرا
مثلِ هلالِ آسمان قدِّ کمان داشت

آنکه بهار خنده اش مهر خدا بود
در بسترِ بیماریش رنگ خزان داشت

از درد خود با مرتضی لب را فرو بست
در کنجِ سینه دردهایش را نهان داشت

صبرش برید و خون چشمش شد سرازیر
یا اهل عالم مرتضی داغ جوان داشت

*

هزاران بغض خفته در گلویش
به منبر قاتلی در روبه رویش

نمازش را شکسته داغ کوچه
سرشک غم شده آب وضویش

سکوتش راوی زخمی عمیق است
که زهرا می کند با غم رفویش

بهشت مصطفی را با چه بغضی
به پشت در بسوزاند عدویش

غمی سنگین تر از خانه نشینی
بریزد جهل مردم در سبویش

تبسم های هر روزِ مغیره
چه سوهانی زده بر آبرویش

به روی چادر خاکی به ناله
شده مردن تمام آرزویش

*

در سینه ی دریایی او قلب سلیم است
محتاج دعای سحرش سوز نسیم است

او مادر گلهاست و هر گل که بروید
از داغ غریبانه ی او مثل یتیم است

از خانه ی او رانده نشد قاتل بی شرم
او دست پر از مهر خداوند کریم است

گر ذکر علی ورد لب درب بهشت است
لبخندِ تَرِ فاطمه مفتاح نعیم است

بی اذن در این خانه نرو سایه ی شیطان
جایی که پر و بال مَلک فرش حریم است

در خانه ی قلبش نبری شعله که آنجا
در خانه فقط حیدر کرار مقیم است

احسان تو از کی به سر فاطمیون بود؟
بنویس قلم منت او لطف قدیم است

*

صدای خنده های تو صدای ساز عشاق است
که در توصیف تو عاجزتر از تشبیه ، اغراق است

کنار غیر اسم تو ندارد عشق مفهومی
فقط زهرا فقط زهرا برای عشق مصداق است

سر تعظیم می ساید به پایت آسمان بی بی
که خاک زیر پاهایت شکوهِ عرش و آفاق است

از آن روزی که از جنت سفر کردی به سوی فرش
برای دیدنِ رویت جنان مشتاق مشتاق است

اگر چه با قلافِ منکران دستت شکست اما
توخیرُالرازقین هستی که دستت دست رزاق است

میان یک شب تاریک و سرد از خانه ات رفتی
ولی شور مزار تو درون سینه ها داغ است

*

چار حرف اسم مادر بخش شد
بخش دوم قتلگاه حیدر است

در میان برکه ای از درد ها
بی صدا افتاده ماه حیدر است

شعله ور تر از شرار شعله ها
در میان کوچه آه حیدر است

در قفس بی بال و پر عمری نشست
سادگی تنها گناه حیدر است

در کنار قبر زهرا معتکف
قبر مخفی قبله گاه حیدر است

گر پناه بی پناهان مرتضاست
چادر زهرا پناه حیدر است

*

حق ندارد بغض هایش را ببارد فاطمه
حرمتی در شهر پیغمبر ندارد فاطمه

خنده هایش را غریبیهای حیدر برده است
داغ روی داغ پنهان می گذارد فاطمه

*

فس در سینه اش خونابه میشد
برای غربتم تا گریه میکرد

همه شب تا سحر میمردم از شرم
که زهرا با غم پهلو چه میکرد

*

تنور خانه ی سردت بدون نان شده است
بهار مصحف پیغمبرت خزان شده است

چه درد های عمیقی که در دلت خفته
شبیه تربت صدیقه ات نهان شده است

میان شهر پیمبر چرا فقط چاهی
برای غربت چشمِ تو میزبان شده است

دوباره کفش پر از وصله را به پا کرده
دوباره عازم دیدار آسمان شده است

میان کوچه و پس کوچه می رود گمنام
به سوی یاس جوانش علی روان شده است

میان درد و دلش ناگهان صدا آمد
علی بیا سر سجاده ات اذان شده است

*

بر لب خشک علی در شب غسلش گِله بود
این همه زخم نهان مسئله در مسئله بود

آب میریخت به روی تن چون سایه ی او
حضرت صبر زمین خورده ی این زلزله بود

آن که ایوب نبی صبر بیاموخت از او
در کنار لحد فاطمه کم حوصله بود

مرگ را کرده طلب با جگر پاره علی
که دوای شب ‌تاریکِ پر از فاصله بود

عشق آنجا کمرش تا شد و از درد نوشت
عشق مفقود ترین حلقه ی هر سلسله بود

 

——————-

شعر امام با قر علیه السلام

در قنوت هر نمازم با تو دارم گفت و گو
هرکجا پا میگذارم با تو هستم روبه رو

خانه ی دل را به اشک دیده جارو کرده ام
زخم دوری را رفو کن غصه ام را زیر و رو

اربعینی مثل مِی در شیشه حبسم میکنی؟
تا زلال از دستهایت باده ریزم در سبو

مثل قرانی جفا کردم اگر از روی سهو
برده ام نام تو را در شعر کهنه بی وضو

رشته ای از موی خود را بسته ای بر گردنم
با تبسم می بری شعر مرا هر سمت و سو

عاشقی را خرج غیر از تو نکردم شاهدی
زندگی را ، مرگ را ، با تو نمودم آرزو

 

———————

شعر موسی بن جعفر علیه السلام

گفتم از دخمه بگویم قلمم سینه درید
نوبت بغض غریبانه و زنجیر رسید

گفتم از سلسله بنویسم و یک زخم‌ عمیق
مرغ صبر از قفس سینه ی ویرانه پرید

گفتم از تاول پایت بنویسم که نشد
نفسم سخت شد و در وسط روضه برید

خون دستان کریمت چکد از سلسله ها
غزل اینجا به خودش امد و فریاد کشید

قلم از جرات توهین به زهرا ننوشت
با ادب پیش قدومش چه صبورانه خمید

تا قلم خواست از احساسِ خدا بنویسد
غزلی از لبِ او بر ورقِ تشنه چکید

—————-

اشعار امام رضا علیه السلام

گاه دلم یاد حرم می کند
بهانه چشمان ترم می کند

دیدن هر کبوتری می زند
زخم به دل دربه درم می کند

*

در صحن تو ناله بهتر از تکبیر است
بر پنجره فولاد تو دل زنجیر است

غیر از حرمت اگر بهشتی باشد
چون غربت دور از وطنی دلگیر است

*

کعبهٔ آمال هر زار و فقیری مشهد است
ملجأ بیچارگان و هر اسیری مشهد است

حج مقبول فقیران بوده ای تا روز حشر
قبلهٔ پیغمبران و هر امیری مشهد است

*

ای حج فقیران که تویی قبله ی حاجات
در طور حرم با تو نشینم به مناجات

هر عابد و زاهد شده حاجی به حریمت
ای حضرت خورشید تویی زمزم و میقات

*

گیرد فروغ از روی تو مهر جهانتاب
در دامن لطف تو دنیا می رود خواب

در دفتر شعر خدا صدها غزل هست
اما ندارد مثل تو شعری چنین ناب

*

جز آسِتان جانان ما قبله ای ندیدیم
در راه ساقی خود با پای سر دویدیم

جان هدیه ی کمی بود اما به لطف ساقی
یک رشته موی اورا با جانِ خود خریدیم

*

خورشید در دامان مهرت غرق خواب است
مهرت نشانی از طلوعِ آفتاب است

آب حیات از دست تو مینوشد عاشق
جایی که باران در حرم عطشان آب است

میدانم آن آهو که آمد در پناهت
خود شافع جن و ملک روز حساب است

مستی لبخند تو در پیمانه ی ما
نیکو تر از گیرایی جام شراب است

گرد حریمت هر کسی آید بهشتیست
کی حرفی از عصیان و از شوق ثواب است

من شاعری از جنس “ذره”هستم اقا
اما نگاه تو نگاه بو تراب است

*

غزل غزل من و دلتنگی و هوای حرم
دلم گرفته و شوق زیارتت به سرم

منی که بر سر خوانت نمک خورم آقا
اگر چه میشکنم حرمت نمک ٬ بخرم

*

آب سقاخانه اش چون ساغر دردانه است
ساقی اش خورشید و جان عاشقان پیمانه است

تاسحرساقی بریزد باده در پیمانه ها
ایهاالعشاق مستی در همین میخانه است

نقطه پرگار عالم درطواف خال اوست
ماه وخورشیدو فلک برگردِ او پروانه است

دل به روی دل بنای بارگاه قدسی اش
زائرانش چون گل وهر صحن او گلخانه است

دل فقیر است و تمام ثروتش در عشق توست
عشق تو گنج نهان هر دل ویرانه است

مافقیران حج خود را در خراسان کرده ایم
زمزم ومیقات وقبله بر در این خانه است

کافرو گبرو مسلمان در حریمش عاشق اند
مهربان چون خالقش برعاصی وفرزانه است

هر دلی همچون کبوترباشعف در دام اوست
صیدِ عاشق بی خیال دام و آب و دانه است

عاشقیم وعشق را تا روزمحشر بنده ایم
عشق اینجا فارغ از هرکعبه وبتخانه است

—————–

اشعار امام حسین علیه السلام

مرا جز حَصر آغوشت به عالم جان پناهی نیست
که با تو در دل تنگم برای غصه راهی نیست

مرا پا بند عشقت کن که دائم بر سرم باشد
پریشانم از آن عشقی که گاهی هست و گاهی نیست

*

آنقدر عاشقم انگار که در کودکیم
نام تو جای اذان نغمه به گوشم شده است

*

عاشقم رسم وفا داریم افتادگی است
دوستت دارم و عشقم به همین سادگی است

حبس در بند تو ام ای همه آرامش من
حبس آغوش تو خود جلوه ی آزادگی است

*

در دلم باشد همیشه گفت و گویت یا حسین
خورده ام از کودکی مِی از سبویت یا حسین

چون عسل باشد به کامم اشک شور روضه ات
می کشد آخر مرا شرح گلویت یا حسین

بر تن بی روح دنیا جان دهد ماه غمت
آبروی هر دو عالم آبرویت یا حسین

روز محشر عاشقانه جست و جویم میکنی
من که بودم روزها در جستجویت یا حسین

یک شب جمعه مرا هم زائر شش گوشه کن
تا بگیرم‌ چله ای در روبه رویت یا حسین

کی هراس و حول مردن بیقرارم میکند
عاشق مرگم که دارم آرزویت یا حسین

می تواند هر دو عالم را ببخشاید خدا
در بهای رشته ای از تار مویت یا حسین

*

آن لحظه که در علقمه سوی قمرش رفت
چون مادر مجروحش، دستش کمرش رفت

غارت شده آن‌ کشته ی دور از وطن خود
هم خاتم و هم خود و لباس و سپرش رفت

بر جسم بدون کفنش هلهله افتاد
ثم کوب ستوران شد و بر نیزه سرش رفت

از مادر شش ماهه ی خود ، حضرت ارباب
شرمنده شد و تیغ بلا در جگر ش رفت

با ناله ی یا فاطمه و دیده ی خون ریز
بر پیکر پیغمبر لیلا ، پسرش رفت

*

پیکر عریان او بر خاک صحرا مانده است
در خرابه دختر مظلومه اش جا مانده است

سنگ باران سرش مانده به روی نیزه ها
خون بگیرد آسمان از داغ و درد بوریا

روی نیزه میرود کوچکترین مَه پاره اش
در میان هلهله یغما رَود گهواره اش

سلسله بر دست و پای دختر آواره اش
خنده ی اطفال شامی بر لباس پاره اش

اربن اربا کرده اند آیینه ای از کبریا
قسمتی بر روی خاک و قسمتی بر نیزه ها

ساربان و قتلگاه و غارت انگشترش
بر سر نیزه سفرها کرده بی پیکر سرش

*

منزلگه عشــاق جهـــان ڪوی حسین است
فــردوس بـــرین آینه ی روی حسین است

سر سلسله ی عشق که عالم شده مستش
بی چون و چرا حلقه ی گیسوی حسین است

گر کعبه شده قبله در این عالم خاکی
بر اهل ولا کعبه دو ابروی حسین است

درسینه تپد قلب و دلم از غم عشقش
سر مستی پیمانه فقط بوی حسین است

راز شب قــــدری که شده مخفی از‌ عالم
سجاده نشین شب گیسوی حسین است

با اشک دهم خانه ی دل را سر و سامان
آری سفر هر شب دل سوی حسین است

*

به روی زخم دل اشک عزایت مرهم نابیست
امانت داده بر من دل غمت را که غم نابیست

همه دلداده و عاشق نباشد خوب و بد در کار
هیاهو گرد شش گوشه چه درهم برهم نابیست

*

هر گریه کنی مسلم و سلمان و حبیب است
هر مجلس روضه حرم و قصه ی سیب است

بوی خوش تربت که ز سجاده ام آید
بر زخم دل غمزده ام حکم طبیب است

از روز ازل روضه ی تو بر همه واجب
عالم همگی گریه کن شاه غریب است

چون سینه ی ارباب مرا اسب شکسته
دیگر ننویسید که حیوان نجیب است

چون حرمت یک گریه کنت افضل کعبه ست
این شوکت بی چون و چرای تو عجیب است

*

حضرت خورشید از بالای زین افتاده بود
از رکاب عشق دیدم که نگین افتاده بود

سر برهنه روی نی خورشید در حال غروب
دیدم از افلاک بر روی جبین افتاده بود

زیر نعل تازه کی باور کند چشمان من
زینت دوش امیر المومنین افتاده بود

مصحف عشق است آیاتش چرا درهم شده
پای هر آیه کسی از غم زمین افتاده بود

موج میزد آب و اما ناله های العطش
در میان خیمه های آتشین افتاده بود

بس که سنگ کوفیان بر کنج لب هایت نشست
از سر نیزه سرت روی زمین افتاده بود

سر نصیب خولی و اما نگین شاهیت
در کف آن ساربان در کمین افتاده بود

*

ای که لیلای دل لیلیِ مجنون هستی
ای که از بارقهٔ عشق خدایی مستی

حرمت کعبهٔ عشق است طوافش واجب
تو همان باب گشایش به دو عالم هستی

*

تو را در عاشقی کردن خدا ضرب المثل کرده
ضریحت را شب جمعه تماشایی بغل کرده

به عرش خود زده طرحی شبیه بارگاه تو
و آن را قبله ی عالم یقینا در ازل کرده

نباشد در خور تحسین مگر غم نامه ی عشقت
همان عشقی که گیتی را سراسر در غزل کرده

مرا مادر برای گریه کردن بر تو زاییده
که طعم شیر مادر را غم تو چون عسل کرده

موذن می زند هر دم نوا در عالم فانی
که خالق روضه هایت را همان خیرالعمل کرده

خدا خلق خودش را بی نمونه آفرید اما
گمانم جنتش را از حریم تو بَدل کرده

*

در پای غمت شادی عالم همه هیچ است
بر شانه به جز حسرت دوری نکشیدم

عشاق همه سوی تو با پای پیاده
من حاجی عشقم به طوافت نرسیدم

*

غارت انگشترت را دیده ام با چشم خود
صد جسارت بر سرت را دیده ام با چشم خود

زیر نعل تازه ی اسبان میان معرکه
تاختن بر پیکرت را دیده ام با چشم خود

کنج گودال غم آمد ناله ای در گوش من
قد خمیده مادرت را دیده ام با چشم خود

بر سر بازار شامی ها به دست اجنبی
زینت گل دخترت را دیده ام با چشم خود

اربن اربا تشنه لب در گوشه ای از نینوا
غربت پیغمبرت را دیده ام با چشم خود

مشک گریان و عمود آهنین را علقمه
پاره پاره دلبرت را دیده ام با چشم خود

*

در فصل مِی ناب بدان توبه شکستیم
بر عهد تو و باده و پیمانه نشستیم

در روز خماری و نبود مِی بیغش
با دولت چشمان تو از باده گسستیم

*

هر گوشه ی چشم تو برای دلم عشق است
مغرورم از این حادثه که قاتلم عشق است

تا بر سر من سایه ی الطاف تو باشد
از زندگی و مرگ فقط حاصلم عشق است

*

گریه کردن بر غمت تنها امیدم یا حسین
پای عشقت زنده مثل هر شهیدم یاحسین

شال مشکی عزایت آبروی عالم است
در کنار این سیاهی رو سفیدم یا حسین

*

تو همانی که مرا مست کنی بی باده
به گمانم که تو را مهر و محبت زاده

تو همانی که مسیح از لب تو جان گیرد
به قدومت همه شب حضرت عشق افتاده

تو شدی قبله ی هر کس که شده اهل غزل
غزلم پهن کند سوی غمت سجاده

وصف چشمان تو در حد من شاعر نیست
پای چشمان تو دیدم که خدا دل داده

دست از زلف چلیپای تو هیهات کشم
بر سر راه دلم عشق تو را بنهاده

*

با لب عطشان شکست زینت عرش خدا
سنگ جوابش نبود آینه ی کبریا

شرم فرات از لبش موج زند تا ابد
روضه ی شرمندگی خوانده فرات از حیا

نیزه خورد جای آب کودک شش ماهه اش
داغ کویر لبش میمکد آن نیزه را

بر سر نیزه سرش سنگ جهالت خورد
میزند آتش به دل نغمه ی تکبیر ها

بوسه ای از روی او شد همه احکام دفن
اشک مَلَک غسل اوست خاک زمین بوریا

عشق اگر زنده است لطف حسین است وبس
عشق ندارد بها بی غم کر ب و بلا

*

خورده زمین آسمان پشت سر قافله
خار زند بوسه بر پای پر از آبله
۰
حضرت خورشید شد بر سر نی بیقرار
دختر زهرا شده ناقه ی عریان سوار

بعد علمدار رفت از کف او چاره اش
زخم زبان ها نشست بر جگر پاره اش

سنگ شده ی هدیه ی قاری قران او
زل زده بر نیزه ها گوشه ی چشمان او

شد سپر هجمه ها عمه ی غم پرورش
صد گره کور زد بر گره معجرش

رقیه پیچیده شد در دل یک بوریا
مثل پدر بی کفن تشنه و بی ادعا

*

سَرِ دزیدن سر این همه جنجال چرا
سربه سر نیزه شکسته شده گودال چرا

غارت پیرُهَن کهنه نمی دانم چیست
اربن اربا شدن پیکر پا مال چرا

زره و خود و نگین جای تعجب هیهات
غارت روسری و چادر اطفال چرا

دم دروازه نشستند همه سنگ به دست
دیده بر معجر و انگشتر و خلخال چرا

سنگ باران یتیمان حسین دیدنی است
گِرد ناموس خدا خواندن طَبال چرا

همه ی شهر شده چشم بر این قافله وای
سَرِ بازار کنیزان پُرِ دَلال چرا

*

از روز الست عشق عزادار حسین است
تردید ندارم که خداوند بدهکار حسین است

روزی که کسادی سر بازار عمل هاست
گرمی همه جا در سر بازار حسین است

از روز ازل هر که خدایی شده بی شک
بی پرده بگویم همه اش کار حسین است

در عالم قدسی که غمی در دل کس نیست
هر دیده ی حور و ملکی زار حسین است

سرها همه بی جرم و جنایت کف دستند
جایی که اجل حاجب دیدار حسین است

در میکده صد باده زدم از غم دوری
آرامش من صحن علمدار حسین است

*

غیرت او حیدری شیر نرِ مجتبی ست
نسل به نسلش کریم آینه ی کبریاست

معرکه بر پا شده در رجز این پسر
یاد جمل کرده و فخر کند بر پدر

غیرت و حُحب و حیا بر قدمش رو زند
تیغ به دستان او نعره ی یا هو زند

یک تنه در کربلا پشت عمو لشگر است
سیرت او فاطمی صورت او حیدر است

مثل علمدار عشق دست کریمش برید
حرمله ای آمد و سینه ی او را درید

شد سپر و سنگ خورد نیزه و شمشیر خورد
تیر به قلبش نشست قلب حسن تیر خورد

رفته به نیزه سر و خاک خورد پیکرش
فرش ستوران شده جسم جدا از سرش

وای که غارت شده پیرُهَن پاره اش
لطمه زند بر خودش عمه ی بیچاره اش

*

از ازل وقف عزای ساقی آب آورم
اشک پای روضه را مدیون شیر مادرم

عاشقی شغل من و آبا و اجدادم‌ حسین
روسفیدم ، از غمت آبادِ آبادم حسین

روز سختی غصه هایم را تو تنها می خری
تو برایم دایه ی عاشق تر از هر مادری

بر سر بازار عشقت حق پرستان مستِ مست
دیده وا کن مِی فروشان باده نوشان مستِ مست

مادرم من را برای عشق پاکت زاده است
گریه کرده بر تو و آنگاه شیرم داده است

می زند بر آب زمزم طعنه هر چشم تری
مثل سلمان می شود اهل حرم ، هر نوکری

خوش به حال آنکه میمیرد به پای روضه ات
میدهد مستی به عالم عِطر چای روضه ات

*

در حرم عرشی او کعبه نشسته با وضو
وقت نمازش شده با کعبه ی خویش روبه رو

آیه به آیه شد ثنا به بارگاه بی نیاز
کعبه گرفته آبرو از این حضور در نماز

روضه ی العطش شده ذکر سجود اخرش
شعله ی خیمه های او شعله زند بر جگرش

سرشته خاکم به غمش مــاه خـــــــدا محرمش
شعله زند به هــر دلی حــال و هـوای ماتمش

شال عزای ماتمش تمـام اعتبــــار من
روضه مشک می برد قرار بی قرار من

بهشت و حور و روضه ها به خنده اش بها گرفت
هر دل عصیان زده ای زیر علم جلا گرفت

شفا نداده پیرهن به چشم یعقوب نبی
شفای خود را فقط از عنایت شما گرفت

مستی پیمــــــانه حسین گوهـــــــر دردانه حسین
جان که نه امــا تو بگو حضرت جـــانانه حسین

آب طلب کرده ولی قصه معما شد و بس
تشنگیش سوال بود جواب را نداده کس

تشنه تر از لبت منم پناه می دهی مرا
گدای زینبت منم پناه می دهی مرا

ساءل قحطی زده ام یوسف عالم وجود
تصدقی که جز شما برایم آشنا نبود

تشنه ام و آب حسین و نعم الاربـاب حسین
کنــــار می خمـــارم و مستی نــایـاب حسین

*

شهد لب های تو از کوثر نگارم خوش تر است
موطن و کوی تو از شهر و دیارم خوش تر است

چون که اشک چشم و لبخند لبم از عشق توست
صد زمستان با غمت از هر بهارم خوش تر است

*

از چشم سیاه تو اگر تیغ ببارد
یا زلف کجت بر دل ما غم بنگارد

از خالق خود خواسته ام بذر غمت را
در سینه ی تنگ و دل دیوانه بکارد

—————–

اشعار حضرت ابالفضل علیه السلام

شافع روز جـــزا دست جــــــــدایت شده
موسیِ عشقی حسین ذکر عصایت شده

قــــامت افلاڪیت معنی تڪـــبیر هاست
قبله ی من در نماز کرب و بلایت شده

از لــــــب مشڪت چڪد رزق خلایق شَها
عشق خودش تشنه ی مهر و وفایت شده

حضرت دریا خودش تشنه تر از بچه هاست
تا به ابد آب مدیون حیایت شده

سخت ترین روضه ی فاطمه در علقمست
بر سر مشک و علم غـــــرق عزایت شده

نبض نفسهای عشق جان حسین است و بس
جان خداوند عشق قدرِ بهایت شده

*

آیه ی شق القمر آمد قمر در هم شکست
ماه صبر و عاشقی با چشم تر در هم شکست

از لب مشک دریده آبرویش ریخته
پیش پای مادرش از غم پسر در هم شکست

تا صدا زد یا اخا ادرک اخا عالم گرفت
قد خمیده حضرت کوه از کمر در هم شکست

آب را در حسرت لبهای خاموشش گذاشت
آبِ حسرت خورده ، از سوز جگر در هم شکست

سرو بود و سایه سارش بر سر اهل حرم
آخرین سروِ صنوبر با تبر در هم شکست

دست های بسته ی زینب قرارش را گرفت
آب شد از شرمساری و قمر در هم شکست

——————–

اشعار حضرت زینب سلام الله علیها

گر عشق تویی عشق پرستم زینب
از هر چه به جز عشق گسستم زینب

چون صبح ازل باده به دستم دادی
تا شام ابد خراب و مستم زینب

*

آیه های صبر را با صبر خود تفسیر کرد
معنی عاشق شدن از بعد او تغییر کرد

عشق با دستان خالی پیش روی او نشست
کاسه اش را با محبت از وجودش سیر کرد

شعله های عشق را با جان شیرینش خرید
ذکر عشق و عاشق و معشوق را تکبیر کرد

هر کسی شد آشنایش با خودش بیگانه شد
بند بند جان خود را بر غمش زنجیر کرد

در مقام امتحان هفتاد سر بر نیزه دید
با کلام “ما رایتُ” مرگ را تحقیر کرد

گر چه شیطان خانه ی دل را غبار آلود کرد
قطره ای از مهر زینب خانه را تطهیر کرد

—————–

شعر حضرت نرجس خاتون سلام الله علیها

وام دار عصمت زهرا عروس حیدر است
عفت و حجب و حیایش آیه های کوثر است

فضل مریم ، صبر هاجر ، نور حوا صفحه ای
از ورق های جدا افتاده ی این دفتر است

او که اقیانوس لطفش دائم و بی انتهاست
عشق بی عطر حضورش در غزلها ابتر است

نوعروسِ آسمان آبستن خورشید شد
بی گمان آس قمار عاشقی را مادر است

ابتدایش را ندیده در ازل غیر از خدا
عمر خورشید و فلک از سن و سالش کمتر است

در طواف چادرش پروانه ها جان داده اند
جانماز بی ریایش آسمان را زیور است

آیه های شرم روی شعر کوتاهم نشست
بی گمان او شاه بیت شعرهای داور است

———————

اشعار حضرت معصومه سلام الله علیها

امدی خاک عجم مثل گلستان شده است
ثانی یاس علی قسمت ایران شده است

خاک قم لایق سجده شده از بعد شما
که تبرک به قدوم خود باران شده است

سرمه ی چشم ملک خاک حریم تو شده
پرده دار حرمت دختر عِمران شده است

عطر یاس حرمش میوزد از عرش خدا
تربت حضرت زهراست نمایان شده است

معجزه نیست که با لطف قدومت بی بی
شمس پا بوس همین خاک بیابان شده است

*

چشم دل هر سحری بر حرمت باز شود
روز با شوق رسیدن به تو آغاز شود

میوزد عِطر خوش باغ ارم در حرمت
که مسیح از لب تو صاحب اعجاز شود

صحن آیینه ی تو حمکت زیبا دارد
که در اینجا دل بشکسته سبب ساز شود”

بنشین طور حرم تا که خدا را بینی
که دری از حرمش تا به جنان باز شود

قبر زهرای بتول است که پیدا شده است
بگذار این غزلم تا به ابد راز شود

—————

شعر حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله

رحمت واسعه بر قلب بیابان بارید
غزلِ نابِ خدا از لب قران بارید

اسم احمد به میان آمد و در قلب کویر
از گلستانِ حضورش گلِ باران بارید

همه ی فلسفه ی خلقت افلاک او شد
که به لبخند ترش عشق بر عصیان بارید

اوهمان حضرت عشق است که باهر نظرش
کفر نابود شد و سیلِ مسلمان بارید

شده تفسیر احد غرق محمد ز ازل
که نَمی از کرمش بر سر انسان بارید

روز معراج خداوند به یُمن قدمش
بر جهنم خنکای خوش غفران بارید

لب هر حور و ملک ذکر محمد خوانده
رفتی آنجا که فلک غرق تحیر مانده

قدمت تاج سر آیه ی او ادنی شد
شعله ای از کرمت فاطمه ی زهرا شد

تو پس پرده و اسرار خدا را دیدی
آنچه نادیده کسی ، را همه یکجا دیدی

شعر در وصف تو شرمنده تر از روی من است
شان تو پاک تر از قصه و شعر و سخن است

قطره را نیست توانی که ز دریا گوید
مدح زیبای تو را حضرت مولا گوید

آن حدیثی که علی گفت منم بنده ی او
رحمت واسعه پنهان شده در خنده ی او

طاق افلاک شده بند به لطف و کرمش
کعبه خود حاجی عشق است به گرد حرمش

خورده پیوند به او راز ازل تا به ابد
چه بگویم که تویی آینه ی حی احد

قصه کوتاه کنم شرح حکایت کافیست
راز این آیینه تا روز قیامت باقیست

—————-

شعر امام صادق علیه السلام

عشق دلداده ترین حاجی مژگان تو است
که خودش بنده ی درگاه و مسلمان تو است

معجزه کار خلیل است ولی نوکر تو
بی مهابا وسط شعله به فرمان تو است

زیر هر رشته ی موی تو هزاران دل هست
که شبیه دل من بی سرو سامان تو است

تو خدا نیستی و بنده نباشی دانم
چه نویسم که قلم واله و حیران تو است

ای که دریا و همه جوش و خروشش آقا
مثل یک قطره ی ناقابل احسان تو است

سِر خلقت نشده فاش ولی میگویم
علت خلقت عالم لب خندان تو است

———————

شعر امام هادی علیه السلام

جامعه یک قطره از بخشش و ایثار اوست
کعبه خودش نقطه ای در دل پرگار اوست

گوش به فرمانِ اوست هم قدر و هم قضا
عشق خودش زائر خسته ی دربار اوست

روز کسادی عشق اهل ولا مستِ مست
گرمی بازار عشق بر سر بازار اوست

هر که خدایی شده از مِی مینای حق
پرده بر انداز عشق نعره بزن کار اوست

حور و پری سهم هر عابد و زاهد بُود
باغ اِرم شاخه ای از گلِ گلزار اوست

بی مِی و پیمانه مست جنت نقدم به دست
جنت ما‌ سامرا لحظه ی دیدار اوست

—————–

اشعار امام مجتبی علیه السلام

امواج غم در سینه ات خوابیده مولا
در کودکی محرم شدی بر راز زهرا

لب را فرو بستی ولی در خود شکستی
در گوشه ای با درد پنهانت نشستی

شب تا سحر بر چادر خاکی عزادار
تکیه زدی از بی کسی هایت به دیوار

از درب و آتش روضه ی مادر شنیدی
بر شانه عمری بار جانکاهش کشیدی

تنهایی و غربت برایت اِرث حیـدر
یک قبر مخفی مانده از دنیای مادر

زخــم زبان ها میشنیدی در مدینه
یادت نرفته ماجرای میخ و سینه

در سیل دشمن مانده ای تنهــای تنها
در خانه ی خود هم غریبی پور زهرا

از زهر کینه می رسد در کوچه آهت
لب تشنه افتادی میان قتلگاهت

در پیش زینب پیکرت شد تیـــــر باران
در خون خود غلطیده ای بر خاک سوزان

شمع و چراغی در کنــار تُربتت نیست
نه روضه و نه خادمی در غربتت نیست

از داغ تو بال کبوترها شکسته
هر شب کنار تربتت زهرا نشسته

شد آبروی بیت حق خاکی ز کویت
صد قبله ی سنگی فدای تار مویت

*

میخورد خون جگر با یاد داغ کوچه ها
بر غم دیرین او زهر هلاهل شد دوا

سالها لعن پدر را روی منبرها شنید
کس تسلایش نداد از ناله های بیصدا

درمیان خانه ی خود شد غریب و بی پناه
دل بسوزد قاتلی در خانه دارد آشنا

شرم دارم که بگویم در جواب هر سلام
می شنید از هر غریب و آشنایی ناسزا

بوی عطر یاس زهرا میدهد هرشب حسن
خون بگرید بر مزار بی نشانش در خفا

چادر خاکی زده زخمی گران بر غیرتش
آن زمانی که برای مادر خود شد عصا

پیرشد از هر سوالی که علی از کوچه کرد
شرم چشمان نجیبش شد جواب مرتضی

راز زهرا را درون سینه با خود می برد
با همان تابوت خون آلود و تیر کینه ها

تیرها تابوت و تن را در دل هم دوختند
کاش میشد سهم جسمت قطعه ای از بوریا

میزنیم بر تربت بی صحن تو روزی ضریح
طرحِ شش گوشی شبیه گنبد کرب و بلا

——————–

شعر سالروز ازدواج پیامبر و حضرت خدیجه صلوات الله

عین و شین و قاف معنای محمد بود و بس
لایق عشقش عروسی از تبار کبریاست

رکن آیین خدا در شوره زار ظلمت است
مادر محبوبه ی حق ذوالفقار مصطفی ست

—————-

شعر امام حسن عسکری علیه السلام

باز هم آیینه ای از کبریا در هم شکست
گوشه ی تاریک زندان بلا در هم شکست

او خودش دریاست اما تشنه لب افتاده بود
حضرت دریا نمی دانم چرا در هم شکست

زهر کین با لخته های خونش از لبها چکید
در حصار تلخ غربت بیصدا در هم شکست

تا صدا زد مادرش را عالمی در غم نشست
قامت زهرا دوباره از جفا در هم شکست

پا به روی خاک سرد بی کسی ها میکشید
بی گمان رکن شدید انبیا در هم شکست

یوسف کنعانی زهرا نمی آیی دگر
یازده آیینه ی ایزد نما در هم شکست

——————
شعر اخر ماه صفر

روضه برپا کرده زهرا امشب از داغ پدر
خون جگر شد از غم زهر و غریبی پسر

بیقرار ازغربت شاه خراسان در عزاست
گاه بر قبرپدرگاهی حسن گاهی رضاست

—————-

شعر امام جواد علیه السلام

به جامی از مِی عشقت دلم تصرف شد
تمام کوچه ی دل غرق عِطر یوسف شد

درون دفتر شعرم غزل نبود از عشق
که حال شعر پر از حسرتم تاسف شد

تبسمت غزل حافظست و مولانا
که بیتی از غزلت بر قلم تعارف شد

که از نگاه تو قلبم شبیه آینه ها
پر از صداقت و عاری ز هر تکلف شد

به قدر لذت خاکِ کویرِ نم دیده
به جامی از میِ عشقت دلم تصرف شد

——————-
نصیحت نامه

خشک شده چشمه ی اشک گهربار من
عشق گریزان شده از دل بیمار من

وقت طمع میدرد گرگ به هر حیله ای
گرگ گرسنه شده نفس طمعکار من

هرزه ی دلبستگی در غل و زنجیر نفس
طعنه اگر میخورم هست سزاور من

خانه ی جانم پر از افعی و کژدم شده
نیش زند بر همه شیوه ی رفتار من

ظاهر من با خدا باطن من بی خدا
حیله گرو خودسِتاست باطن کفتار من

مثل حماری که شد بارکشی عادتش
علم بدون عمل توشه شد و بار من