اشعار مناجات با خدا – علی علی بیگی

 

بارالها کوله باری از گناه آورده ام
بر حریم امن یزدانت پناه آورده ام

از تمام جرم و عصیان و خطایم در گذر
بنده ای آلوده ام آه ای خدایم در گذر

آمده وقتش که اظهار پشیمانی کنم
نفس را در لحظه ی افطار قربانی کنم  

هر چه دارم خوب میدانم تمامش مال توست
خوب میدانی اگر دورم دلم دنبال توست

آمدم تنها برای بندگی رخصت دهی
توبه کردم که مرا قدری دگر فرصت دهی

با نگاه خود کمی حال مناجاتم بده
تو کریمی و بیا اذن ملاقاتم بده

از خودم شرمنده ام روی سیاهم را ببخش
یا حسین میگویم و کوه گناهم را ببخش

************

اشعار مناجات با خدا – محمد مهدی روحی

ماه رمضان آمد و دل غرق صفا شد
هنگام مناجات و عبادات و دعا شد

بر سفره ی حق گرد هم آییم در این ماه
چون لطف خدا از همه سو شامل ما شد

ماهی که در آن خواب بود مثل عبادت
ماهی که نفسهاش چو تسبیح خدا شد

ابلیس در این ماه به زنجیر درآمد
ای دوست ببین رحمت حق تا به کجا شد

انگار در آغوش خداوند غفوریم
آن لحظه که دست دل ما سوی سما شد

یارب چه شود آخر این ماه ببینم
نقش گنه از لوح دلم پاک و رها شد


*************


اشعار مناجات با خدا – محمد کاظمی نیا

دادند براتم که گدایی بکنم
در پیش کریم خود نمایی بکنم
بر حال دل خویش دعایی بکنم
وقتش شده تا خدا خدایی بکنم

یا محسن و یا مُجمِل یا ربّ، الله
من بنده ی راه نابلد، من گمراه

با کاسه ی خالی آمدم پُر بشود
تا کی نمک و نان من آجر بشود
وقتش شده سنگ فرش دل، دُر بشود
ای کاش که آخرش گدا، حُر بشود

تا درک حضور خویش، فهمی بده ام
از سفره ی اعتکاف سهمی بده ام

ای وای اگر فقیر برگردم من
در دام غرور اسیر برگردم من
یا اینکه از این مسیر برگردم من
به سمت کریم، دیر برگردم من

قولی بده که هوای من را داری
در محضر خویش جای من را داری

به حق علی مرتضی ادرکنی
به فاطمه، ام الشهدا ادرکنی
به حق امام مجتبی ادرکنی
یا رب به حسین سر جدا ادرکنی

می آورم آخرین قسم را بر لب
دریاب مرا بحق بی بی زینب


*************


اشعار مناجات با خدا – روح الله دانش

از  تو  ممنون که چنین راه نشانم دادی
هدیه از جنس خودت در رمضانم دادی

داشتم غرق به گرداب گنه می گشتم
حال در ماه خودت خط امانم دادی

در مسیر گنه و معصیت افتاده منم
باز  هم با کرمت مژده به جانم دادی

شدم آلوده ی دنیای گنه تا اینکه
تو ز احسان خودت جا و مکانم دادی

روزه با اذن تو از عشق خودت میگیرم
شاکر هستم که مرا باز توانم دادی

لحضه های سحری یا که دم افطاری
تو چه احساس خوشی وقت اذانم دادی

از تو ممنون که مرا در نظرت آوردی
وقت افطار کمی خرده ی نانم دادی

کربلایی شدنم فوق بهشتی شدن است
لطف کردی که چنین شوق جنانم دادی


***************


اشعار مناجات با خدا – شاعر ناشناس

آغاز می‌کنم سخنم را به یاحسین
در می‌زنم به خانه‌ی معبود با حسین

کاری به خاطر رمضانم نکرده ام
اما گرفت دست تهیِ مرا  حسین

ما روزه دارها همه یاد لب تواییم
ای تشنه لب‌تر از همه‌ی تشنه‌ها حسین

آخر مرا برای خودش می‌خرد شبی
من میشوم مسافر کرببلا… حسین

لطفا اگر شاعرش را میشناسید اطلاع دهید


************

اشعار مناجات با خدا – شاعر ناشناس

باز دعوت شدم و آمده ام مهمانی
به امیدی که مرا پیش خودت بنشانی

پای این سفره نشستن چه صفایی دارد
باز هم شاه و گدا جمع به یک مهمانی

خسته از راه رسیدم تو خودت تعارف کن
شربتی، جرعه ی آبی، دو سه لقمه نانی

چقدر تا که به این خانه رسم طول کشید
من و یک سال فقط در به دری حیرانی

بعد مهمانی قبلی که از اینجا رفتم
گم شدم، دور شدم از تو به سرگردانی

به تو و مهر تو سوگند که می دانستم
که تو دنبال منی تا که برم گردانی

لطفا اگر شاعرش را میشناسید اطلاع دهید


*****************

اشعار مناجات با خدا – استاد سید رضا موید

نوید  تابش  ماه  صیام   می آید
شمیم رحمت حق برمشام می آید

گمان یاس گناه است آنکه را امشب
به  درگه  کرم  "ذوالکرام"  می آید

ز آستانه ی  رحمت گذشتن  از عصیان
بشارتی است که برخاص وعام می آید

دوصد گناه به یک "یا اله" می بخشند
دوصد جواب به هر یک سلام می آید

ز مرحمت"رمضان المبارک"اش خوانند
 مه  صیام  که  با  احترام  می آید

گشوده است درفیض وبندگان همه را
پی  شتاب  بر  این  در  پیام  می آید


************

اشعار مناجات با خدا – وحید قاسمی

ای مهربان به این دلِ من هم نگاه کن
اوضاعِ عاشقیِ مرا روبه راه کن

طفلِ چموشِ نفس مرا زودتر بگیر
با ترکه ی محبت خود سربه راه کن

فرصت بده به راه بیایم؛ اگر نشد!
باشد قبول، زندگی ام را سیاه کن

خانه خراب تر نکنم بیش از این خدا
رحمی براین شکسته دلِ بی پناه کن

بخشندگیت دستِ مرا درحنا گذاشت!
فکری به حالِ متهم بی گناه کن

دارم شکست می خورم از لشکر گناه
سرباز بی سلاح و سپر را نگاه کن

باید تو را به جانِ حسینت قسم دهم
قلبم شکسته، قافیه را قتلگاه کن

با چشم سمتِ خیمه به گودال می رود
در زیرِ پاش اشک مرا فرش راه کن


**************

اشعار مناجات با خدا – وحید قاسمی

هیچ کسی بار بَدم رو نخریده آخدا
تو فقط مشتریشی، اونم ندیده آخدا

می دونم دلت نمیاد دوباره ضرر بدم
یه جا، با هم می خری؛ کال و رسیده آخدا

تویِ زندگیم نشد به در بسته بخورم
اسم پاکت واسه قفل غم، کلیده آخدا

می خوام امشب مثِ اون چوپونه دردِ دل کنم
اون که از آدم خوبا طعنه شنیده آخدا

می زنی بیا بزن؛ صاحب بندتی ولی
چی گیرت میاد از این رنگ پریده آخدا !؟

مُشتی پوست و استخوون دیگه جهنم نداره
درخور قهر تو نیستش این تکیده آخدا

کی می خوای اسم منُ از تو بَدا خط بزنی ؟
نوبتم کی میشه ؟ وقتش نرسیده آخدا !؟

روتُ برنگردون از من، نگو منت نکشم
دل شکستن از شما خیلی بعیده آخدا

کاری کن تا که سری تویِ سرا در بیارم
قسمت میدم به اون سر بریده آخدا

 نکنه داری درِ بهشتُ روم وا می کنی!
عطر سیب تازه ای اینجا پیچیده آخدا


***************


اشعار مناجات با خدا – رضا باقریان

مهمونی رفتنِ گدا پیش خدا لیاقته
یه بار دیگه پیش خدا بشی گدا سعادته

هر کی بودی، هرکی شدی اگه دوباره اومدی
خدا رو شاهد می گیرم شک نکنی عنایته

هر کاری کردی زیر ذره بینِ حق بودی ولی
اگه که رسوا نشدی تا به حالا کرامته

خدا تو رو ببخشه و بازم بری گناه کنی
قسم به ذات کبریا این عملت خیانته

باید که عمری بسوزی شاید که بخشیده بشی
چاره ی درد بخششت پیش خدا سماجته

ماه رمضون که می رسه، شبای جمعه که میاد
جا نمونی از کاروان درِ خونش قیامته

اگه که گریه های تو جواب نداد بگو حسین
ذکر حسین تو این شبا وسیله ی شفاعته

بدون ذکر او دلی عاشق و شیدا نمی شه
موندن پای پرچمش، عاقبتش شهادته


***************


اشعار مناجات با خدا – حبیب باقرزاده

آمد بهار رحمت و کاری نکردم
بهر گناهم گریه و زاری نکردم

ماه خدا و توبه و غفران رسیده
بهر قیامت فکر یک باری نکردم

ای میزبان در ماه رحمت یا الهی
من جز بدی و تیرگی کاری نکردم

اقرار دارم این که در اعمال زشتم
نفس خودم را من نگهداری نکردم

صدها هزاران بار بخشیدی تو ما را
هرگز ولی من آبروداری نکردم

تو دم به دم غفار و ستار العیوبی
من جز خطا و فعل بد جاری نکردم

تو خرج من کردی تمام نعمتت را
من خرج تو حتی به دیناری نکردم

پوشانده ای جرم مرا اما به جایش
از عیب مردم هیچ ستاری نکردم

می گویم و می سوزم و می سازم امشب
آمد بهار رحمت و کاری نکردم

 

****************


اشعار مناجات با خدا – محمد مبشری

بده به سینه ام تابی خدایا
دو چشمم را بده آبی خدایا

به رویم باز کن باب کرم را
خدایا لطف کن نشکن دلم را

صدایت می زنم یارب صدا کن
نما رحمی وجودم را دعا کن

دلم را در قفس من حبس کردم
خودم را من اسیر نفس کردم

قسم بر آیه های پاک قرآن
خلاصم کن خدا از شر شیطان

عنایت کن سخن با آه گویم
به لب همیشه یل الله گویم

که تا از سینه ی من آه خیزد
دو چشمم در مقابل اشک ریزد

دلم خواهد که با تو باشم هر دم
طبیبی تو نما درمان به دردم

بدم اما نگفتی تو به رویم
نبردی یارب اصلا آبرویم

در رحمت به روی من نبستی
به وقت خلوتم با من نشستی

منم یارب تو می دانی گنهکار
تو منانی تو حنانی تو غفار

تو بر من ای خدا نزدیک بودی
بکردم توبه تو در را گشودی

عنایت کن سر خوانت نشستم
غلط کردم که پیمان من شکستم

نما خاموش الهی شعله ی نار
شود روشن چراغ خانه ی تار

نما مونس مرا با دین و ایمان
به نورت تا شود قبرم چراغان


***********


اشعار مناجات با خدا – محمد حسن بیات لو


روزگاری پر از صفا بودیم
مرد میدان  هر بلا بودیم

دورمان هرچه بود خوبی بود
از دروغ و ریا جدا بودیم

بال پروازمان که وا می شد
از کران تا کران رها بودیم

دلمان صاف بود و بی کینه
مؤمن و پاک و با خدا بودیم

دلمان دل نبود دریا بود
بنده ی خوب و سر به را بودیم

بندگیمان به شرط مزد نبود
به قضا و قدر رضا بودیم

در پی کبر نه- ریا هم – نه
ولی دنبال کبریا بودیم

نیمه شب جانمازمان پهن و…
همه مشغول ربنا بودیم

اهل العفو گفتن و توبه
اهل پرهیز از خطا بودیم

دستمان میل مهربانی داشت
بهر هر کار خیر پا بودیم

آن قدر بین مان محبت بود
جای "من ها" همیشه "ما "بودیم

صبح هرجمعه عهد میخواندیم
با مفاتیح  آشنا بودیم

کربلا هم اگر نمی رفتیم
زائر  مشهد الرضا  بودیم

جایمان  ازدحام هییت بود
عاشق این برو بیا بودیم

هر شب جمعه بین سجاده
همه گریان روضه ها بودیم

هرچه بودیم هرچه که هستیم
ما بدون  “حسین”  نابودیم


**************

اشعار مناجات با خدا – حبیب باقرزاده

دیگر از سوزونوایم خبری نیست که نیست
دیگراز صدق وصفایم اثری نیست که نیست

در مناجات سحر ادعیه بال و پر ماست
بهر رفتن به سما بال و پری نیست که نیست

سابق از دیدۀ من اشک روان جاری بود
ولی امروز دگر چشم تری نیست که نیست

همه درها به رویم بسته شده جز این در
بجز این باب دگر هیچ دری نیست که نیست

وقت آن است که دیگر تو به دادم برسی
غیر تو در دو جهان دادگری نیست که نیست

روزۀ من تهی است و سپر نفسم نیست
بهر این نفس خرابم سپری نیست که نیست

ظلمت محظ شده قلب من از فعل حرام
ولی افسوس که نور قمری نیست که نیست

به خداوند قسم غیر حسین ابن علی
در جهان اسم سزاوارتری نیست که نیست

تا که در دایره ی رحمت این آقاییم
با نگاه کرم او خطری نیست که نیست

ولی افسوس که در کرببلا می دیدند
بدنش روی زمین بودوسری نیست که نیست


*************

اشعار مناجات با خدا – محمد مبشری

با تو یارب می شود اتمام هر روز و شبم
مهربانی تو ولی همیشه در تاب و تبم

لطف داری بر من بنده اما نکردی تو ردم
ترسم آن روزی رسد بینی که من خیلی بدم

بزنی یارب کنار از کارهایم پرده را
از سر خوانت برانی و نه بخشی بنده را

آتشم بنداز و اما از سر خوانا نران
دوست وارم من تو را خالق تویی من ناتوان

شاکرم بنده نوازی و غفوری تو رحیم
تو که جباری و غفاری و ستار و کریم

می دهی بنده ی خود را همه جا تو عزت
مثل باران سر بنده که تو ریزی نعمت

بدهی و ندهی خالق مایی یارب
مالک کل جهانی و خدایی یارب

به کجا من بروم در دو جهان سلطانی
من کیم از چه شدم خلق خودت می دانی

بنده ام بر همه ارباب تویی حی جلی
عفو کن بنده ی نالایق و خود جان علی

من گنه کارم و خلاق تویی ، ختم کلام
آتش نار بکن بر همه یارب تو حرام


***************

اشعار مناجات با خدا – وحید قاسمی

هیچ کسی بار بَدم رو نخریده آخدا
تو فقط مشتریشی، اونم ندیده آخدا

می دونم دلت نمیاد دوباره ضرر بدم
یه جا، با هم می خری؛ کال و رسیده آخدا

تویِ زندگیم نشد به در بسته بخورم
اسم پاکت واسه قفل غم، کلیده آخدا

می خوام امشب مثِ اون چوپونه دردِ دل کنم
اون که از آدم خوبا طعنه شنیده آخدا

می زنی بیا بزن؛ صاحب بندتی ولی
چی گیرت میاد از این رنگ پریده آخدا !؟

مُشتی پوست و استخوون دیگه جهنم نداره
درخور قهر تو نیستش این تکیده آخدا

کی می خوای اسم منُ از تو بَدا خط بزنی ؟
نوبتم کی میشه ؟ وقتش نرسیده آخدا !؟

روتُ برنگردون از من، نگو منت نکشم
دل شکستن از شما خیلی بعیده آخدا

کاری کن تا که سری تویِ سرا در بیارم
قسمت میدم به اون سر بریده آخدا

 نکنه داری درِ بهشتُ روم وا می کنی!
عطر سیب تازه ای اینجا پیچیده آخدا


**************

اشعار مناجات با خدا – یاسر رحمانی

عمل ،به دفتر ما گر به قدر آهی هست
برآستانه لطفت همیشه راهی هست

بعکس عادت مردم  به شب درت باز است
چرا که بر در این خانه روسیاهی هست

رواست خورده نگیری بر این حقیر فقیر
علی الدوام گدایی کنار شاهی هست

اگرچه بهره نبردم زفیض تو همه سال
خوشا به حال دل من که باز ماهی هست

من ازطلیعه ما ه صیام فهمیدم
همیشه گمشدگان را چراغ راهی هست

چرا بترسد از این روزگار بی سامان
هر آنکه چون تو کریمیش تکیه گاهی هست

سرنیاز نسازد به پیش مردم خم
کسی که بر سر کوی تو اش پناهی هست

بگیر دست مرا ای نجات گمراهان
که لحظه لحظه در این کوره راه چاهی هست

اگرچه توبه شکستن همیشه عادت ماست
به لطف ماه خدا وقت عذر خواهی هست

تمام عمر زجرمم تو چشم پوشیدی
ولی بگو چه کنم باز هم گناهی هست

ز پیشگاه الهی مشو دمی نومید
چرا که از پس هر شب یقین پگاهی هست


****************


اشعار مناجات با خدا – حسین صیامی

داری صدایم می کنی، یعنی
که نیست تا دربار تو راهی
دارم میایم با گناهانم
ای مهربان! مهمان نمیخواهی؟

از چشم دریایم نمیگویم
از خواب و رویایم نمیگویم
از بی کسی هایم نمیگویم
تنهایی ام را خوب آگاهی

ای ساحت آیینه، ای دریا
ای خانه ات بالاتر از بالا
مهمان نوازی کن دلم را با
بغضی، دعایی، گریه ای، آهی


من آمدم هرچند گمراهم
سرگشته ام، مبهوت و شیدا هم
از تو اگر غیر از تو را خواهم
افتاده ام از چاله در چاهی

باران تو هستی من بیابانم
در تنگنای بی تو حیرانم
هر چند افزودم به عصیانم
اما تو از لطفت نمی کاهی

ای مهربان عهد تو نشکستیم
ای مهربان دل را به تو بستیم
در باز کن ما آشنا هستیم
ای مهربان! مهمان نمی خواهی…


**************


اشعار مناجات با خدا – شاعر ناشناس

دور کرد از من ترا وعده وعید یار بد
بد ضررکردم که دل دادم به یک دلدار بد

درد دارم می‌کشم اما به سختی آمدم
زود درمان میشود در این مطب بیمار بد

فکر من هرجا بخواهی رفته الا پیش تو
"ان بعض الظن اثم" ، ای وای از افکار بد

تو که هستی آنکه با این بنده بد، خوب بود
 من که هستم آنکه دارد با خدا رفتار بد

یخ فروشی ورشکسته آمده معطل نکن
هستی من را بخر، آوردم اینجا بار بد

بیشتر داری هوایم را خودت وقت گناه
زود می بخشی مرا حتی به استغفار بد

میکنی تبدیل احسن سیئاتم را چرا؟
من ندارم پیش تو چیزی بجز آمار بد

اعتبار نوکری دادی به من پیش حسین
آبروی صاحبم را برده ام با کار بد

من گره هایم به دست دخترش وامیشود
آنکه مانده بر سر و رویش فقط آثار بد

لطا اگرشاعرش را میشناسد اطلاع دهید


***************

اشعار مناجات با خدا – جواد حیدری

باید دری برای مناجات وا شود
تا درد بی دوای گناهم دوا شود

باید کسی که نزد خدا دارد آبرو
وقت سحر به یاد دلم در دعا شود

باید ز آبروی خودش خرجِ من کند
تا واسطه میان من و کبریا شود

بی واسطه خدا ، به خدا رد کند مرا
بی واسطه ، دعای سحر بی بها شود

یابن الحسن بیا و مرا آبرو بده
تا که دری برای مناجات وا شود

از حق بخواه بگذرد از هرچه کرده ام
تنها خدا به حرف تو از من رضا شود

نام مرا میان قنوت سحر ببر
تا نامه ام بَری ز گناه و خطا شود

ماه مبارک است ، مبارک ترش نما
تا چشم من به روی شما آشنا شود

باید چه کرد تا که تو از من رضا شوی ؟
تا روزی ام سفر به سوی کربلا شود

آن جا که شد به نیزه سرِ آن بزرگوار
آن جا که قبله ی دل اهل ولا شود

آن جا که بود زینب پرده نشین اسیر
او شد اسیر تا که کنیز خدا شود


************

اشعار مناجات با خدا – استاد علی اکبر لطیفیان

فقیرم نوشتید, من راضیم
به این شب به شب در زدن راضیم

دل من شکسته ست چیزى بگو
بوالله حتى به ” لن” راضیم

مرا هم معطل کنى, اولا :
تو رب منى , ثانیا: راضیم

به این پنج نوبت نمازم قسم
خدایا ازین پنج تن راضیم

کلاف مرا برنگردان, ولو
ببافى از آن پیرهن راضیم

فقیر حرم را سلیمان نکن
ازین منصب خویشتن راضیم

به پروانه هاى سحر گفته ام
که منهم به این سوختن راضیم

مرا آخر عمرى آواره کن
به شبهاى دور از وطن راضیم

اگر تن نباشد, به سر راضیم
اگر سر نباشد, به تن راضیم

حرم میروم باز در میزنم
اگر هم ندادند, من راضیم

مرا آخرش هم کفن میکنند
ولیکن بدون کفن راضیم …


**************

اشعار مناجات با خدا – وحید قاسمی

بچه گی کرده ام، پشیمانم
من ندانسته شیطنت کردم
بغلم کن دوباره مثل قدیم
رو نگردان زمن، غلط کردم

ساده گی کار دست من داده
همنشین ِ بد از تو، دورم کرد
لطف بیش از حد شما؛ امروز
بنده ای سرکش و جسورم کرد

سیب سرخ هوس فریبم داد
دلم از کرده اش پشیمان است
عذر تقصیر پیشت آوردم
مهربان، بخشش از بزرگان است

به کجا می شود فرار کنم !؟
بدتر از متهم زمین خوردم
حیف آن دست، که مرا بزنی
نزده ؛ من خودم زمین خوردم

آبرو،اشک، ندبه و توبه
باز هم وا‍ژه های تکراری
دست های مرا دوباره بگیر
تا بفهمم که دوستم داری

شده ام جنس کهنه ی بازار
رهگذر، دوست، آشنا نخرد
کاش از اول ضرر نمی دیدم
هیچ کس غیر تو، مرا نخرد

نه ! من از چشم تو نمی افتم
تا حسینی و کربلایی هست
آبروی مرا نخواهی برد
تا که عشق امام رضایی هست

روسیاهم صدا نخواهی زد
پای من را قلم نخواهی کرد
به دلم دست رد نخواهی زد
سنگ روی یخم نخواهی کرد

بازهم روی خوش نشان دادی
چقدر خوب شد که زهرا هست
غسل گریه کن ای دل غافل
روضه دست ومشک سقا هست


**************

اشعار مناجات با خدا – شاعر ناشناس

هفته آخر است آمده ام
پیش تو کسب اعتبار کنم
بی محلی نکن که میمیرم
بی محلی کنی چکار کنم

یک دل سیر گریه آوردم
پرم از دردهای بی درمان
همه درها بروم بسته شده
گله دارد ز دست من قرآن

من همانم که در تمامی سال
به بطالت گذشت هر روزم
آتشی نفس من بپا کرده
که میانش هنوز میسوزم

پشت مردم زیاد حرف زدم
بار غیبت قد مرا خم کرد
اینهمه نان شبهه خوردن ها
برکت سفره مرا کم کرد

فکر و ذکرم همه به دنیا رفت
حال اشک و عبادتم گم شد
چوب ها خوردم از ریاکاری
در عبادات نیّتم گم شد

با کمیل آمدم برای دعا
یک نگاهم بکن بحق علی
بارها رفته ام به بیراهه
سربه راهم بکن بحق علی

شب جمعه ست وقت گریه و عشق
کربلایی شدن صفا دارد
فاطمه میدهد براتش را
هر کسی میل کربلا دارد

سر خاک پسر به چه حالی
مادری دلشکسته می آید
دست خود را گرفته بر پهلو
قدکمان زار و خسته می آید

یا بُنَیّ به روی لب دارد
پسرم جوشن و عبات چه شد؟
من نبینم که تو برهنه شدی
پیرهن دوختم برات چه شد؟

لطفا اگر شاعرش را می شناسید اطلاع دهید


**************

برای دسترسی به کانال تلگرام  اینجا کلیک بفرمایید