شعرشهادت حضرت رقیه

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ بحر طویل ـ حسن لطفی

آسمان تیره و تاریک و کدر بود در آن دم
سحری داشت پر از غم سحری مثل محرم
سحری تیره تر از هر شب تاریک
و سیه تر ز سیاهی نه چراغی نه شهابی و نه ماهی
در آن صحنۀ تاریک و در آن ظلمت یک دست
فقط سوسوی یک تکه ستاره دل شب
چشم نواز همگان بود در عالم
و در این شب شب تاریکتر از شب
و ز هر درد لبالب
به صفی می گذرند از دل یک کوچه تنی چند ز اشراف
خدایا چه خبر هست؟
که اینگونه شتابان و نمایان
به میان دو صف از فوج نگهبان
ز گذر می گذرد
آه کجا؟
آه چرا؟
این دل شب
اول این صف به کف دست کسی بود طلایی
طبقی نقش و نگارین شده زرین شده
هر چند که یک خلعت سرخ است
به روی طبق، اما
ز دلش نور تلالو کند و راه شود روشن و اینان ز گذرها گذرند
آه کجا؟
آه چرا این دل شب؟
کیست خدا؟
در کف این مرد مگر پیک سفیری ست؟
مگر مقصدشان شخص امیری ست؟
مگر موسم مهمانی پیری ست؟
همه غرق تکلم پی دیدار و ملاقات
شتابان و پریشان و نمایان
به گذر می گذرند، آه چرا ؟
هست در این راه
در این لحظه ی بیگاه
که حیران شده
بی خود شده
همه ی ارض و سما را
کمی صبر کن ای دل…
بِشنو صوت ضعیفی
و ببین گریه ی بی جوهری و
هق هقی از دور جگر سوز
در این لحظه ی جانسوز
زند چنگ به سینه
به گمانم که شبیه است
به آن گریه بانوی مدینه
کمی صبر…
کمی صبر…
ببین مقصد آن فوج
به ویرانه ی این شام خراب است
ببین گریه ی این بزم پر آب است
که غرق تب و تاب است
پر از شمع مذاب است
طبق آمد و ویرانه پر از نور شد و
طور شد و
وای ببین دخترکی را
که به زانو و به سختی
به سویش رود و
دست به زمین می کشد و
ناله کنان
مویه کنان
محشری انداخته در آن دل ویرانه
کشیدند از آن پرده و
ناگاه سری گشت هویدا
چه زیبا و دل آرا
سری سرخ
سری زخمی و صد غم
کجا بودی عزیزم؟
که در این گوشه ی پر غم
به سراغم ز سفر آمدی و
باز زدی سر به یتیمی
بنشین بر سر این دامن خاکی
که بگیرم ز سرت خاک و
بشویم ز رخت خون و
اگر دست مرا یار شود
شانه زنم بر سر مویت
زنم بوسه گلویت
همه زخمم
همه دردم
چه کنم با مژه هایت؟
چه کنم با ترک روی لبانت؟
شده ام فاتحه خوانت
بگشا چشم دهم باز نشانت
رخ مادر
رخ زهرا
سر و پایی که شد از غصه کمانت
راستی
مادرت آمد به کنارم
به همان شب که من از تب
ز تو و غافله جا ماندم و
افتادم از آن ناقه زمین
خسته ترین
با خس و با خار عجین
آمد و بوسید رخم
زد به سختی
به دستی که کبودیش عیان بود
شانه به گیسویم و شد
گرم دو چشمم
ولی از خواب پریدم
و دیدم که ندیدی که چه دیدم
زجر بود و من تنها دل صحرا
بی نفس و با تن مجروح بریدم..
که بریدم…
که بریدم…
حال سنگین شده گوشم
شده کم سوی دو چشمم
بنگر باز به رویم که بگویم
به کجا رفته عمویم؟
دست را رنجه مکن
تا که زنی شانه به مویم
نه غذایی و نه آبی
ولی هرچه بخواهی زده اند زخم زبانم…

***

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ محمدامین سبکبار

اگر بریده بریده به لب سخن دارم
هزار لطمه ی ناگفته در دهن دارم

قسم به موی سپیدم سیاه شد روزم
چقدر حرف در این واژه “نزن” دارم

چهار ناخن سالم، سه تار موی بلند
دو تکه معجر و یک پاره پیرهن دارم

به روی نیزه رگ غیرت تو میجوشید
که مثل مادر تو ردپا به تن دارم

سرت به دامن طشت و سرم به دامن خاک
تو در دل من و من در دلت وطن دارم

محاسن تو و مویم به هم چه می آید
چه شرح حال عجیبی ست این که من دارم

****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ حسن لطفی

زبری صورت من و دستان عمّه ام
تقصیرِ کوچه های یهودیِ شام بود
شکرِ خدا هوای مرا داشت خواهرت
در چشم ها، عجیب نگاهِ حرام بود
**
پایی که زخم تاول آن هم نیامده
وقتی به دادِ آن نرسی سرخ می شود
از ضربِ دستها چه به روزش رسیده است
آن چهره ای که با نفسی سرخ می شود
**
آنقدر پیر کرده مرا نیزه دارِ تو
هر کس که دید طفلِ تو را اشتباه کرد
عمه به معجرم دوگره زد ولی ببین
روی مرا کشیدنِ معجر سیاه کرد
**
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
این سنگها عزیز تو را سیر کرده است
ته مانده ها ی گیسوی نازم تمام شد
در بینِ مُشتِ پیرزنی گیرکرده است

****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ رضاباقریان

هرکس که بود سهم خودش را به ضربه ای
در گیرودارِ خیمه به رویم نشاند و رفت
آن را که عمه گفت یتیمی ز کوفه بود
این ساق پای نازک من را شکاند و رفت
زجری که با شنیدن نامش گریستم
موی مرا گرفت و کشید و کشاند و رفت
در بین راه با لگدی روی پهلویم
جان مرا به روی لبانم رساند و رفت
یک تکسوار بغض علی را بروز داد
در پشت ناقه طفل تو را می دواند و رفت
یک نیزه بی هوا به سرم خورد ای پدر
در پیش عمه خون دلم را چکاند و رفت
از من مپرس بر سر بازارهای شام
شامی مرا که دختر شاهم چه خواند و رفت!؟
موی سرم که تا کمرم می رسید، حیف
پیرِزنی گرفت و کشید و کشاند و رفت

****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ سیدمسیح شاهچراغچی

وقتش رسیده خوب نگاهت کنم پدر
از این همه فراق حکایت کنم پدر

بعد از تمام خون جگرها که خورده ام
حالا اجازه هست شکایت کنم پدر

ماهم چقدر حالت رویت عوض شده
باید به شکل تازه ات عادت کنم پدر

از این به بعد اسم تو باشد ضریح زخم
آخر چقدر زخم زیارت کنم پدر ؟

صدها کتاب شرح سفرنامه ام شده
از کی ، کجا ، چگونه روایت کنم پدر ؟

بالای نیزه بودی و دستم نمی رسید
یعنی نشد که از تو حمایت کنم پدر

بوسید دختری پدرش را ، دلم شکست
حقم نبود تا که حسادت کنم پدر ؟

امشب مرددم که ببوسم لب تو را
اما نه بهتر است رعایت کنم پدر

دست توسلم به دل خون عمه است
می خواهم آرزوی شهادت کنم پدر

****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ محمودژولیده

اسرار نهان را سر بازارکشیدند
آتش به دل عترت اطهارکشیدند

دروازه ساعات که در شأن حرم نیست
ناموس خدا را سوی انظار کشیدند

بازار یهود آبروی اهل حرم رفت
از پیرهن پاره ما کار کشیدند

با سوت و کف و هلهله و رقص و جسارت
دردِ دل ما را همه جا جار کشیدند

تاخواست ، تماشایی مان کرد ستمگر
با بی ادبی در بر حضّار کشیدند

ایکاش که چون کوفه غم سیلی مان بود
ما رابه سوی مجلس کفارکشیدند

ایکاش فقط سنگ به سرها زده بودند
برگریه ما قهقهه بسیار کشیدند

هر بار که بی عاری شان خنده بما زد
زخمی به دل حیدر کرار کشیدند

ای سهل بگو ازصدقه سوخت دل ما
خون از جگر احمد مختار کشیدند

از مردمشان هیزتر اینجا خودشانند
خون بود که از چشم علمدار کشیدند

با این که خدا ، حافظ ناموس خودش بود
با حرف کنیزی به جگر خار کشیدند

از مجلس بیگانه به ویرانه که بردند
فریاد سر عصمت دادار کشیدند

ما را پس از آن بزم شراب اشک نمانده
بس چوب به لبهای گهر بار کشیدند

با رأس بریده سخن این بود دمادم
یک آیه بخوان ،کار به اغیار کشیدند

این شام بلا لکّه ننگی است به تاریخ
اسرار نهان را سر بازار کشیدند

*****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ علی اکبرلطیفیان

در آفتاب نباشی رُباب حداقل
نمی خورد به لبت آفتاب حداقل

دو روزی است که نانی نخورده ای اصلاً
کمی بزن لب خود را به آب حداقل

چقدر گریه و گریه، بس است خسته شدی
عروس فاطمه قدری بخواب حداقل

تو یک تنه همه را تا فرات می بردی
اگر نبود به دستت طناب حداقل

تو را مجال ندادند قرص ماهت را
به صورتش بزنی یک نقاب حداقل

لب حسین خودش می کشد تو را در طشت
مکن نگاه به ظرف شراب حداقل

چقدر آب شدی و چقدر پیر شدی
در آفتاب مشین ای رباب حداقل

****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ محمدجوادباقری

می چکد از پای نی خونابه های روی تو
می زند شلاق می آیم هر آن دم سوی تو
می کشاند موی هایم را به غارت می برد
معجری را که برایم دوخت زد بانوی تو
میرسم بابا به آغوشت برای لحظه ای
میگذارندم بگو یک لحظه رو در روی تو
غصه هایم در دلم باشد به وقت آمدن
من فقط از دور بینم طره های موی تو
گاه با انگشت های کوچکم پا می شوم
روی پنجه تا ببینم قامت دلجوی تو
هق هق ام را می خورم بابا ولی یک لحظه بعد
قامتم خم می شود از نیزه های سوی تو
درد دارد آه بابای غریب خوب من
نیزه ما بین گلویت ، زخمه ی ابروی تو
فکر می کردم که بعد از روزها بی تابیم
جای می گیرد تنم در هاله ی بازوی تو
خوش به حال قاسم و اکبر که روی نیزه ها
با تو همراهند بابا جای من ‌، پهلوی تو

****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ محمدجوادباقری
درددل باعمو عباس

رفتی ندیدی بعد تو دیگر چه حالی داشتم
گفتم که می آیی ولی با خود خیالی داشتم
چشمم به راه رفته و دلخوش به راه آمدن
اما نگاهی مضطرب دل شوره حالی داشتم
گفتی به عهده وعده ات با آب راهی می شوی
گفتم برای دیدنت دیگر مجالی داشتم
تا تیرگی بر چهره خورشید عالم رنگ زد
دیگر میان دست خود یک مشک خالی داشتم
از خیمه بیرون آمدم باید بگویم بعد از این
من یک عموی با وفا و بی مثالی داشتم
قبل از جدایی سرت آن دست های پیکرت
من شوق دیدار تورا با مشک خالی داشتم
از قافله جا ماندم و تا دیدمت بر روی نی
با اشک های دیده ام با تو وصالی داشتم
آه ای علمدار پدر من از برای وصف تو
در دوره گرد واژه ها وصف محالی داشتم

****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ سعیدخرازی

در سن سه سالگی ز جان سیر شدم
از پای پر از آبله دلگیر شدم
از بسکه مزاحمت فراهم کردم
شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم
گفتی که پدر مسافرت رفته و من
صد بار دگر دوباره پیگیر شدم
من بی تو چگونه از زمین برخیزم
باید کمکم کنی ٬ زمین گیر شدم
یک موی سیاه بین گیسویم نیست
سنی نگذشته از من و پیر شدم
از نَسل علی بودنِ من باعث شد
در طیِ سفر بسته به زنجیر شدم

****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ شاعرناشناس

از سفر آمدی و روشن شد
چشم هایی که تارتر شده اند
از سفر آمدی به جمعی که
همگی دست بر کمر شده اند
**
آمدی تا بگوییم بر نی
نشده دخترت فراموشت
شانه ام یاریم اگر که کند
می شود دستهایم آغوشت
**
زخم های تو را شمردم که
یک به یک نذر بوسه ای دارم
چه قدر زخم بر لبت داری
چه قدر بوسه من بدهکارم
**
با همان بوی سیب و آن لبخند
در شبی سوت و کور آمده ای
رنگ و رویت ولی عوض شده است
تو مگر از تنور آمده ای !؟
**
بعد از این دست بادها ندهم
گیسوان تو را که شانه کنند
من نمردم که سنگ ها هر بار
زخم پیشانیت نشانه کنند
**
رنگ و رویم پریده می دانی
چند روزی گرسنه خوابیدم
شده کوتاه چادرم یعنی
خویش را بین شعله ها دیدم
**
دختران ،گرم بازی اما من
با عمو حرف می زدم آرام
گله از چشم های نامحرم
از یتیمی ازآن همه دشنام
**
دختری که مقابلم انداخت
باز هم نان پاره ی خود را
جان بابا به گوش او دیدم
هر دوتا گوشواره ی خود را
**
گیسوانی که داشتم روزی
کربلا تا به شام کم کم سوخت
خواستم تاکه شعله بردارم
نوک انگشتهای من هم سوخت
**
لکنتم بیشتر شده،خوب است
لکنت دخترانه شیرین است
لهجه ام را ببین عوض شده است
چه قدر دست زجر سنگین است

اگر شاعراین شعر رامیشناسید لطفا اطلاع دهید

****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ مجید خانی

بابا مرا “خولی” به قصد کُشت میزد
این “حرمله” بر صورتم با مُشت میزد
یک بار بین دو حرامی گیر کردم…
“زجر” از جلو میزد “سنان” از پُشت میزد…

( از بس لگد زد “شمر” پهلویم شکسته…
از ضرب سنگین کنج ابرویم شکسته)

از دست سنگین دستها دستم کبود است
مُشت عدو سنگین تر از ضرب عمود است
بابا اگر کرده وَرَم زیرِ دو چشمم
این یادگارِ مَردُم آل یهود است

( بابا هر آنکس که رسید از رَه مرا زد…
از پشت من را یک یهودی بی هوا زد )

آیینه ی لبهای خندانم شکسته
خیلی دلِ زار و پریشانم شکسته
پهلو شکسته, پا شکسته, سر شکسته
مانند دندان تو دندانم شکسته

( بر صورتم جای ردِ انگشت افتاد…
دندان شیری اَم به ضرب مُشت افتاد )

مانند زهرا مادرت قامت کمانم
در سومین سالِ بهارم در خزانم
دختر لطیف و استخوانش هم لطیف است
له شد به زیر دست و پاها استخوانم

( قهر است گویا با لبانم خنده هایم…
از بس کُتَک خوردم شکسته دنده هایم)

من دختر شاهم ولی رفتم اسارت
بعد از تو خیلی شد به من بابا جسارت
هم گوشواره، هم النگو، هم گُلِ سر
هم معجر و خلخال من رفته به غارت

( خیمه گرفت آتش تمام پیکرم سوخت…
هم معجرم آتش گرفت و هم سرم سوخت )

هر جا که آوَردم پدر اسم تو بر لب
سیلی و مشت از دشمنت خوردم مرتب
هر دفعه که می رفت بالا تازیانه
فورا سپر می شد برایم عمه زینب

( دیگر برای عمه ام سربار هستم…
خیلی برایش مایه ی آزار هستم )

مو سوخته, سنجاقِ مویم بود ای کاش
سیلی نه, دست تو به رویم بود ای کاش
آن لحظه که حرف از کنیزی زد عدویت
گفتم به عمه که عمویم بود ای کاش

( گفتم عمو چشم تو روشن, چشم هیزی…
می خواست ناموس تو را بهر کنیزی…)
****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ علی اکبرلطیفیان

از خیمه ها دور از تمنای نگاهم
آن روز رفتی و دلم پشت سرت ماند
بیچاره لب هایم به دنبال لب تو
در حسرت آن بوسه های آخرت ماند
**
بوسیدن لب های من ، وقتی نمی برد
حق دارم از دست لبت دلگیر باشم
وقتی به دنبال سرت آواره هستم
باید اسیر این همه زنجیر باشم
**
یادش به خیر آن روزهای در مدینه
دو گوشواره داشتم حالا ندارم
رنگ کبودم مال دختر بودنم نیست
من مشکلم این جاست که بابا ندارم
**
از شدت افتادنم از روی ناقه
دیگر برایم ای پدر پهلو نمانده
گیرم برایم چند معجر هم بیارند
من که دگر روی سرم گیسو نمانده
**
از کربلا تا کوفه، کوفه تا به این جا
در تاول پایم هزاران خار می رفت
بابا نبودی تا ببینی دختر تو
با چه لباسی کوچه و بازار می رفت
**
دیدم که عمه آستین روی سرش بود
از گیسوی بی معجرم چیزی نگفتم
وقتی که از گیسو بلندم می نمودند
از سوزش موی سرم چیزی نگفتم

****

شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ جعفرابوالفتحی

تیر غمت ز بال و پرم شرم می کند
ته نیزه هم دگر ز سرم شرم می کند
سر نیزه ای که دست رئیس اراذل است
تا داد می زنم “پدرم” شرم می کند
زخمی است پای من چه ورم کرده صورتم!
عمه ز جای زخم و ورم شرم می کند
اینجا پر از حرامی و نامحرم است …. وای ….
آیا کسی ز اهل حرم شرم می کند؟
****
شعرشهادت حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شعرسوم محرم ـ شاعرناشناس

لحظه ای هم جان زهرا مادرت بابا حسین
چشم خود وا کن به روی دخترت بابا حسین
خواهم امشب با سرشک خود نمایم شستشو
این سر و روی پر از خاکسترت بابا حسین
این خرابه گوئیا بیت الحرام من شده
تو شدی کعبه و من هم زائرت بابا حسین
خار رفته در کف پای من و عفوم نما
گر نمی خیزم کنون در محضرت بابا حسین
بر روی نیزه چها دیدی که گریه کرده ای
دخترت قربان این چشم ترت بابا حسین
کاش دستی داشتی و می گرفتی ام به بر
تا که بوسه می زدم بر حنجرت بابا حسین
چون تو بابا من هم از عمه خجالت می کشم
بسکه زحمت داده ام بر خواهرت بابا حسین
ای فروغ دیده زهرا تو هم چیزی بگو
با کلامت جان بده بر دخترت بابا حسین
بسکه از سیلی به رویم رنگ نیلی داده اند
دیدنی شد این گل نیلوفرت بابا حسین
خواب دیدم بر لب و دندانت ای قاری من
چوب می زد دشمن کین پرورت بابا حسین
غیبتش را در مدینه تا کند جبران عدو
می زند من را به جای مادرت بابا حسین
از چه رو کف می زنند و پایکوبی می کنند
شامیان پای سر آب آورت بابا حسین
من سر هم بازیم را روی نیزه دیده ام
باز دلتنگم برای اصغرت بابا حسین
تا که سیلی زد مرا دیدم به چشمان خودم
بود دست ساربان انگشترت بابا حسین .