شعرمسیر کوفه تا شام ـ شاعرناشناس

از من مگیر این دست خالی را که دادی
این دستمال اشک و حالی را که دادی

من آن فقیر بی‎سر و پایِ توام که
خرج گناهش کرده مالی را که دادی

روزی چشمم را «بکاء الفاقدین» کن
سهم دعای این حوالی را که دادی

فطرس مرا پرواز داده، پس به ابلیس
دیگر نخواهم داد بالی را که دادی

حالا سر این جان بر زانوی یار است
پس خرج او کن سن و سالی را که دادی

من ریشه‎ی عمرم علیِ اکبری شد
پر بارتر کن پس نهالی را که دادی

جامانده‎ام تا که شهید زنده باشم
از من نمی‎گیری مجالی را که دادی؟

بعد شهیدان سخت‎تر شد امتحانم
تسهیل کن سیر کمالی را که دادی

سرمایه‎ی من چیست جز «حبّ الحسینت»
مدیون زهرایم مدالی را که دادی

زینب تصدّق کرد و گندم‎زارِ ری شد
یک لقمه‎ی نان حلالی را که دادی

می‎گفت ای عبّاس ما را اسارت
بردند و دیدم احتمالی را که دادی

یکجا النگوها و خلخالِ همه رفت
بردند حتی چند شالی را که دادی

حالا ببین پوشیه‎ام یک آستین است
فعلا حجاب کامل زینب همین است

********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محسن حنیفی

سری به نیزه شد و آفتاب را گریاند
نبی و فاطمه و بوتراب را گریاند

صدای مویه ی زلفش که دست باد افتاد
چقدر حضرت ختمی مآب را گریاند

لباس تیره به تن کرد آسمان بعدش
ز بام بارش سنگین، سحاب را گریاند

کسی مقابل نی آب را زمین می ریخت
اشاره بر لب او کرد و آب را گریاند

سوال “أین أبی” بین کاروان پیچید
رسید بر سر نیزه، جواب را گریاند

کمان حرمله بر قامتی کمان خندید
کمان حرمله خیلی رباب را گریاند

به آستین نزارش گرفت رو، زینب
وقار پوشیه ی او حجاب را گریاند

شراب تا به سر گیسوی حسین رسید
دو چشم عنبر و مشک و گلاب را گریاند

قلم شکست و … در آخر فقط نوشت، کنیز
ورق ورق صفحات کتاب را گریاند

******************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ ایمان کرمی

ردیف شعرهایم بعد از این لبیک یا زینب
که از اول همین آخر همین لبیک یا زینب

همیشه “کُلُّنا عباسُکِ” تا جان به تن دارم
که می گوید یل ام البنین لبیک یا زینب

محرم یک دهه لبیک یا ارباب و می آید
از عاشورا به لب ها این طنین، لبیک یا زینب

مدافع هستم و روزی فدایت میشوم حتما
شعاری که شده با من عجین، لبیک یا زینب

نه اینکه من بگویم مطمن هستم که هر منزل
بگوید روی نی سالار دین لبیک یا زینب

شنیدم عاشقی میگفت که از عصر عاشوارا
شده ذکر همه عرش برین لبیک یا زینب

تو خطبه خواندی و ابن زیاد از ترس می لرزید
و فریاد لب روح الامین لبیک یا زینب

اگر قسمت شود پای پیاده کربلا، گویم
نجف تا کربلا این اربعین، لبیک یا زینب

*****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ پیمان طالبی

ای به خون غلطان تنت! ای بر سر نی ها سرت!
عالمی دارند شب ها کودکانت با سرت

قدر یک بوسه ز عرش نیزه ها پایین بیا
مانده راهی بس دراز از خیمه ما تا سرت

دخترت می گفت بر نی چشم می بندی از او
گفت آیا قهر کرده – ای پدر! – با ما سرت؟

گاه روی نیزه، گاهی طشت، گاهی در تنور
دیده خواهد شد کجا ای خوش سفر! فردا سرت؟

تشنگی و خستگی، داغ اسارت، کودکان
هر مصیبت را تحمل کرده ام اما سرت…

سر نمی کوبیدم از داغ غمت بر محملی
این جماعت گر نمی کردند بازی با سرت

****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمدجوادشیرازی

از آن طرف قمرش روی نیزه کامل شد
از این طرف سرت از روی نیزه نازل شد

غروب روز دهم بود عمه ام افتاد
عبای خونی تو تا به دوش قاتل شد

تمام اهل حرم را سوار محمل کرد
عمو نبود… پدر کارِ عمه مشکل شد

میان کوفه همه زیر لب به هم گفتند:
عقیله همسفر مشتی از اراذل شد

تمام دشت بهم ریخت آن زمانی که
نگاهت از روی نی سوی عمه مایل شد

چکید خون سرت… خواهرت دلش خون شد
گواه این سخنم خون و چوبِ محمل شد

به جای تک تک ما عمه کعب نی خورده
برای تک تک ما مثل شیر حائل شد

خدا کند که پدر جان ندیده باشی تو
چگونه دختر حیدر به شام داخل شد

هزار خطبه ی قرّاء خوانده خواهر تو
جواب این همه خطبه فقط کف و کِل شد

عقیله، کعبه ی غم، قبلهُ البرایا¹ بود
ز اشک نیمه شبش خاک دشت ها گِل شد

میان نافله ها یاد مادرش می کرد
همیشه روضه ی او برکت نوافل شد

اگرکه پیر شدم، عمه ام مقصر نیست
گمان نکن که دمی از رقیه غافل شد

۱: قبله البرایا: از القاب حضرت زینب به معنای قبله و پیشوای ابرار

********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمدعلی قاسمی

ذکر لبهام یکسره زینب
هست علیا مخدّره زینب
از امامش محافظت میکرد
میمنه تا به میسره زینب

می کشم از مصیبتش فریاد
چقدَر بین راه می افتاد
پای این روضه باید اصلا مرد:
«دخَلَتْ زینبُ علی بْنِ زیاد»

دوری از یار سهم زینب شد
مایه ی اقتدار مذهب شد
موی او شد سپید از بس که
پدرش در مقابلش سَب شد

گوییا اینکه برده اند از یاد
که علی کرده کوفه را آباد
کوفه با دخترش چه ها کرده
خوب مزد امامتش را داد

قد زینب زطعنه ها تا شد
بعد سقا اسیر غمها شد
آنقدَر در جهان بلا دیده
لقبش «کعبهُ الرّزایا» شد

زینب و چشم بی حیا ای وای
زینب و شاه سرجدا ای وای
او سوارِ کجاوه ی عریان
دلبرش روی نیزه ها ای وای

****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمدحسن بیات لو

از پشت بام بر سر تو سنگ میزنند
عمدا به پیش خواهر تو سنگ میزنند

قرآن نخوان که گوش به قرآن نمیدهند
این ها همه به باور تو سنگ میزنند

از هوش میرود بخدا مادرش رباب
وقتی به سوی اصغر تو سنگ میزنند

آلاله های روی زمین را نگاه کن
بر غنچه های پرپر تو سنگ میزنند

این دختران به نیت بازی نیامدند
دارند سمت دختر تو سنگ میزنند

آیینه ی غرور تو را تا که بشکنند
بر من مقابل سر تو سنگ میزنند

********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ علیرضاوفایی

لب گشودی… علی انگار به منبر رفته
خواندن خطبه ات از بسکه به حیدر رفته

چادر سوخته و خاکیتان ارثی بود
حتم دارم به همان چادر مادر رفته

معجرت رفت به بازار حراجی بغل
آن عقیقی که ز انگشت برادر رفته

به درخت و سر دروازه، سرش آویزان
آن شهیدی که سر دوش پیمبر رفته

به همان نیزه که بستند سر سقا را
مانده ام من که چگونه سر اصغر رفته

سر زینب به سلامت سر نوکر به درک
به تو بانو ادب این همه نوکر رفته

اربعین… کرببلا… دست تورا می بوسد
صاحب صبر!گدا حوصله اش سر رفته

*****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ وحید دکامین

بیرون دویدم من ز خیمه، گریه کردم
رأس تو را دیدم به نیزه، گریه کردم

دنبال طفلان حرم تنها دویدم
بعدِ تو یک روز خوش از دنیا ندیدم

آتشْ پرستار تن سجاد بود و …
کار همه اهل حرم فریاد بود و …

آتش به گیسوی یکی افتاد و میسوخت
دربین آتش طفل توجان داد و میسوخت

از دردِ کعب نی، یکی فریاد میزد
او سوی مقتل می دوید و داد میزد

دستی به رخسار سه ساله قاب گردید
سیلی به گوش کودکانت باب گردید

دیدم سکینه رو به سوی علقمه داشت
“بنگرعمو جان حال مارا” زمزمه داشت

آقا به تو گفتم “دعا کن من بمیرم”
تا که نباشم بعد تو ماتم بگیرم

بار غمت بر شانه ها تا شام بردم
سنگ از عدوی مرتضی، از بام خوردم

بزم شراب و خیزران و رأس در طشت
طفل سه ساله و خرابه ، یادِ آن دشت

ما را مدینه برنگرداندی.. بماند
جاخوش به نوک نیزه ای کردی.. بماند

تا که سرِ پاکت به نوک نی نشسته
زینب سرش با چوبه ی محمل شکسته

یک یادگارت در خرابه ماندْ، بی من
اما به زودی در کنارش میرسم من

درکوفه هم برحال ما رحمی نکردند
بر آل پاک مصطفی رحمی نکردند

محزون شدم اما اسیر غم نگشتم
غم روی غم دیدم ولیکن خم نگشتم

من هرچه دیدم غیر زیبایی ندیدم
از قتلگاه تو به عرش حقّ رسیدم

********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمدحسین بیات لو

ای که فراز نیزه تو را آشیان شده
بنگر مرا که ناقه ی عریان مکان شده

حرفی که نه! اشاره ای حتی نمیکنی
از آن زمان که هم سخنت خیزران شده

ازبس ک سنگ خورده ای ازدست کوفیان
خون لخته از کنار لبانت روان شده

سنگی که میخوردبه سرت میخوردبه من
پرتابشان ببین چه قدر با نشان شده

شهری که پایتخت علی بوده یک زمان
حالا دگر محله ی نامردمان شده

ای همسفر!تو روی نی ومن به زیر نی
ازروی نی سرت به سرم سایبان شده

******************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ وحیدقاسمی

جماعتی که به سر نیزه ها نظر دارند
نشسته اند زمین تا که سنگ بردارند

خدا به خیر کند ـ سنگ های بی احساس ـ
برای کـودک مـان روی نی خطـر دارند

بخوان دو آیه نگویند خارجی هستیم
ز ایل و طایفه مان کوفیان خبر دارند؟!

درست لعل لبت را نشانه می گیرند
چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند

دلم شکست، خدا لعنتت کند ای شمر
نـگاه کـن هـمه ی دختـران پـدر دارند

بس است گریه برای جراحت چشمت
نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند

*****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ مهدی رحماندوست

بین من تا سر تو فاصله کم نیست حسین
بعد تو صبر در این غائله کم نیست حسین

حق بده وقت نمازم بنشینم به زمین
یک زن خسته و یک قافله کم نیست حسین

هدف تیر سه شعبه دل ما این بار است
بین این تیره دلان حرمله کم نیست حسین

پسرت جانی اگر داشت فدایت می کرد
بر تنش سختی این سلسله کم نیست حسین

شده گودال و تن بی سر تو کابوسم
به تسلای عزادار کف و هلهله کم نیست حسین

پاسبان حرمت بعد علمدار منم می بینی ؟
کف هیچ ، به روی بدنم آبله کم نیست حسین

به ملاقات سرت بر روی کمتر اگر می آیم
کار دارم به خدا حوصله کم نیست حسین

این همه زخمی و دل خسته و طفلان یتیم
دست تنهام ببین مشغله کم نیست حسین

آنقدر قامت این نیزه بلند است که ناپیدایی
بین من تا سر تو فاصله کم نیست حسین

******************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمدحسن بیات لو

رفتی به روی نیزه و من پابه پای تو
دنبال می کنم سرت از رد پای تو

این سنگ ها صدای مرا در می آورند
قرآن بخوان اگرچه گرفته صدای تو

بالای نیزه؛ طشت؛ تنور و خرابه ها
دارد چه سخت میگذرد لحظه های تو

هرکس که میرسد به سرت سنگ میزند
دعوا شده سر سر از تن جدای تو

از ما بریدی و به روی نیزه رفته ای
پس حق بده چگونه نمیرم برای تو

گیرم که آمدی و نشستی به دامنم
بامن بگو که بوسه زنم بر کجای تو؟

********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ حسن لطفی

نشسته مادری و دست بر کمر دارد
کمک کنید در از این تنور بردارد

هنوز آه کشیدن برایِ او سخت است
هنوز پهلویِ او درد مختصر دارد

چکید اشکی و آمد صدایی و فهمید
تنورِ سرد کمی خاکِ شعله ور دارد

کشید شانه ای و گفت شانه هم مادر
برای زُلفِ گره خورده دردسر دارد

تو را به معجر خود پاک میکنم اما
چقدر کُنجِ لبت لخته یِ جگر دارد

هنوز جای تَرَکهای تشنگی پیداست
هنوز رویِ لبت زخمهای تر دارد

از این به بعد گلویت نمیچکد از نی
به بند آمدنش شعله هم اثر دارد

به روی دامن من تا به صبح مهمان باش
که میزبان تو امروز طَشتِ زَر دارد

*****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ سیدپوریاهاشمی

از دست نیزه دار دلم بارها شکست
از دختران تو چقدر دست و پا شکست

دروازه غلغله ست به دادم برس حسین
بین سروصدا کمرم بی صدا شکست

مارا شناختند ولی خیره میشدند
قلبم ز چشم طایفه ای آشنا شکست

زخم عمیق روی سرم را نگاه کن
باور نمیکنی که بگویم کجا شکست

من محو پیچ و تاب سرت روی نی شدم
سنگی به من رسید و سرم بی هوا شکست

پیر زنی تمام تنم را سیاه کرد
آنقدر با عصا به تنم زد عصا شکست

یک عده دور محمل ما مست کرده اند
بغض گلوی قافله را خنده ها شکست

نان بین کودکان حرم پخش میکنند
خیرات اهل شهر غرور مرا شکست

هرکس رسید چنگ سوی معجرم کشید
با ناسزا وقار مرا بی حیا شکست

******************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ رضاقربانی

در کوفه داغ بر جگرم میگذاشتند
با چکمه پا به روی پرم میگذاشتند

حتی محله ی خودمان هم محل نداد
شاگردهام سر به سرم میگذاشتند

تا بین راه داد مرا در بیاورند
آوازه خوان به دور و برم میگذاشتند

از ناقه ها پیاده شدن مشکل است، کاش
یک محرمی برای حرم میگذاشتند

ای کاش کهنه پیروهن یوسف مرا
بهر دوای چشم ترم میگذاشتند

در کوچه های کوفه پریشان شدم حسین
با دسته بسته راهیه زندان شدم حسین

*************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمدحسن بیات لو

باید که از نیزه سرت را پس بگیرم
رگ های سرخ حنجرت را پس بگیرم

آه ای سلیمان زمانه سعیم این است
از ساربان انگشترت را پس بگیرم

باید که از سرنیزه های تیز و سنگین
ته مانده های پیکرت را پس بگیرم

باید که از غارتگران نا مسلمان
عمامه ی پیغمبرت را پس بگیرم

باید هر آن طوری شده از قاتلانت
آن دست باف مادرت را پس بگیرم

باید که ازآن بی حیای پست و نامرد
خلخال پای دخترت را پس بگیرم

*********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمدحسن بیات لو

تمام دشت به حالم نظاره میکردند
به یکدگر پی غارت اشاره میکردند

برای بردن یک گوشواره ی ناچیز
حرامیان به خدا گوش پاره میکردند

*********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ شاعرناشناس

از بچه هات هیچ کسی کم نمی‌ شود
باشد بخواب، بدتر از این غم نمی‌ شود

باید چه کرد در وسط این حرامیان
با دست بسته مقنعه محکم نمی‌ شود

پیشانی ام که بوسه زدی را شکسته اند
مرهم حریف شدت دردم نمی‌ شود

هر کار می‌کنم بروند آن طرف، ولی
اوباش مانده دور و برم کم نمی‌ شود

دنبال چادرم که سر دخترت کنم
تقصیر من که نیست، فراهم نمی‌ شود

دارم سوار می‌شوم، عباس را بگو
زانوی کس، چو زانوی محرم نمی‌ شود

**************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ سید پوریا هاشمی

مُهر فراغ بر جگرم خورد بی حسین
زخم خزان به برگ و برم خورد بی حسین

میخواستم نسوزم ازین شعله ها ولی
آتش به روی بال و پرم خورد بی حسین

من که شب سیاه ندیدم تمام عمر
تیر سه شعبه بر قمرم خورد بی حسین

دست تو نیست؛ نیزه مرا راه میبرد
خیلی به دست و بر کمرم خورد بی حسین

پیرم …توان تند دویدن نداشتم
فریادها بروی سرم خورد بی حسین

ما را ندیده بود کسی وقت بودنت
چشم غریبه سمت حرم خورد بی حسین

ماییم و آستین لباسی که معجرست
دستی بدست شعله ورم خورد بی حسین

ما داغدیده ایم ولی ساز می زنند
خنده به اشک چشم ترم خورد بی حسین

سنگم که میزدند دو دستم نقاب بود
باران سنگ بر سپرم خورد بی حسین

بی محرمم بلند شو ای محرم حرم
من ماندم و اسیری و اشک و غم حرم

***************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ سید محمدرستگار

بر نخل نیزه میوه ی طوبایی ای حسین
دردا جدا ز دسترس مایی ای حسین

یک دم جدا ز محمل خواهر نمی شوی
تنها انیس خواهر تنهایی ای حسین

اهسته بر مدار دلم دور می زنی
با این شکسته دل به مدارایی ای حسین

منزل به منزل از پی ات ایم به اشک واه
تا کی به نیزه بادیه پیمایی ای حسین

خواهم به بال سوخته پروانه ات شوم
اخر تو شمع محفل زهرایی ای حسین

بینم سرت به نیزه و باور نمی کنم
کز پا فتاده ای تو و بر پا یی ای حسین

گر چه میان هاله ی خون چهره ات گم است
هم چون هلال یک شبه پیدایی ای حسین

اسپند جان به مجمر دل دود می کنم
کز چشم خلق غرق تماشایی ای حسین

راضی نی ام به نیزه ببینم سرت ولی
بر قلب داغ دیده تسلایی ای حسین

شاید یتیمی از تو به صحرا فتاده است
کاین سان به نیزه روی به صحرایی ای حسین

*****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمدمهدی شفیعی

من هم به روی نیزه ببین گریه می کنم
بر ماجرای توست چنین گریه می کنم

کلی نگاه دور و برت پرسه می زند
اصلا فقط برای همین گریه می کنم

بر روی نیزه آیه ی اصحاب کهف را
می خوانمش به صوت حزین گریه می کنم

بر آستین که چاره ی تاراج معجر است
بر خاندان پرده نشین گریه می کنم

بر آیه های احمر بر چوب محملت
برآن شکاف روی جبین گریه می کنم

بر اضطراب دخترک نازدانه ام
کز روی ناقه خورده زمین گریه می کنم

آه از دمی که شهر مدینه خبر شود
بر حال و روز ام بنین گریه می کنم

دلشوره از خرابه و بازار دارم و
گاهی بر آن و گاه بر این گریه می کنم

**************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ شاعرناشناس

شاگردهایم سنگ بارانم نمودند
از چهره های آشنا چیزی نگویم

در کوچه های کوفه ناموست زمین خورد
اصلاً شبیه مجتبی؛ چیزی نگویم

***************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ حمید رمی

به روی  منبر  نیزه ،  به وقت  صوت  قرآنت
دو دست عرش را دیدم که می گیرند دامانت

خدای عشق بازی ها ! نگاهت هم عبادت بود
ملائک سجده  می کردند  بر لبخند چشمانت

جواب تو  به  هر  شمشیر ، هزار الحمدلله بود
چه خوش تلفیق می دادی، سلوک عشق و عرفانت

همین  که  آفتاب  گرم ، روی  معجرم  افتاد
تو  روی  نیزه ها  خواندی  نماز   ناز   بارانت

همان  هیهات من الذله ات  را شرح می دادم
پیام  خطبه هایم   شد  ،  تجلی گاه  جولانت

تو  در  رمز  کلام  من ،  شدی  پیدای  ناپیدا
کرامت  را  هویدا  کرد ،  این  پیدا  و  پنهانت

سرت حتی  به روی نیزه ها هم پادشاهی کرد
تو روی  تخت نیزه ، عالمی شد تحت فرمانت

عجب آیینه ای بودی که با چشمان خود دیدم
تمام   سنگ های    بام ها   بودند   حیرانت

سرت   خورشید   امّا   سایبان  کاروانت  بود
به زیر سایه ی خورشیدی ات بودیم مهمانت

ندای وحی می آمد ، از آن رگ های خونینت
ندای  وحی  را  راهب  شنید و  شد مسلمانت

امان از چوبه ی محمل ، امان از چوب نااهلان
شکست از این سر زینب ، شکست از آن دو دندانت

تو در  گودال ، خوشحالی و روی نیزه غمگینی
گذشتند از تو خیلی ساده ، پیچیده ست جریانت

به مقتل هم به خود تکلیف دیدم از تو برگیرم
دو   بوسه  با  نیابت  از   تمام  دوست دارانت

همان دم  بود  عالم را (اسیرِ) بوسه ها  دیدم
تو  در  گودال  افتادی  و  عالم  بود  گریانت

******************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ مرتضی رضایی

منت گذار بر سر زینب هلال من
از شوکت شماست تمام جلال من

شاها تمام دار و ندارم ز دیگران
ای ماه روی نیزه سواره، تو مال من

من پر فقط به صحن و سرای تو می زنم
دشمن خیال کرد که بشکسته بال من

کروبیان چو آدمیان لاف می زنند
عاشق کجا؟ که هست؟کسی در مثال من

روح القدس که مهد تو را می دهد تکان
آبی مکیده ز ته انگور کال تو

گیرم گرفته اند ز سر معجر مرا
کو دیده تا نظاره کند بر جمال من؟

خواهم که فال گیرم و مصحف که پاره است
آتش به لب گرفت ز تعبیر فال من

گفتی اسارت است و غریبی … به روی چشم
گفتی بنات من … همه اندر کفال من

گفتی غم رقیه و دل شوره ام گرفت
باشد ،غمش کشم به قد همچو دال من

گفتی یهود و شام … حسین از خودت بگو
گفتی که هیچ … هیچ … فقط هست قتال من

شاها نبود رسم که مخفی ز من کنی
اصلا نبود فکر تنور در خیال من

زخم از دلم گرفتم و بر سر گذاشتم
از سینه ام جدا و به سر شد مدال من

گیرم دروغ بود که سر را شکسته ام
خنجر به سر زنید به فتوای سال من

*****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ مهدی مقیمی

کوفی و شامی یکی از دیگری بدچشم تر
مانده ام گویم امان از کوفیان یا شامیان

رفتن و ماندن به یک اندازه داغم می کند
مانده ام گویم بران ای ساربان یا که مران

دیدنت بر نی هم آتش زد هم آرامم نمود
مانده ام گویم بمان پیشم حسین جان یا نمان

صوت تو دل می بَرد اما امان از سنگها
مانده ام گویم بخوان قرآن حسین جان یا نخوان

اشک تو بر نیزه هم از دیده جاری می شود
مانده ام گویم بدان از حال زینب یا ندان

*****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ سیدهاشم وفایی

ای زمین وآسمان مبهوت ایمانت حسین
شد فضای کوفه عطرآگین ز قرآنت حسین

ای فروزان آفتابم گر هلالت خوانده ام
دیده ام یکباره شد مبهوت و حیرانت حسین

سخت دلتنگ است زینب، ناطق قرآن بخوان
تا شود آرام دل از صوت قرآنت حسین

کی شود گرد و غباری مانع از تابیدنت
گرشده خاکستری رخسار تابانت حسین

چشم درچشم من و طفلان خود داری هنوز
صف زده مژگان اشکی روی دامانت حسین

تاکنی این کاروان را رهبری از روی نی
رهبر بیداری و باز است چشمانت حسین

باتو گرم گفتگو بودم که ناگه ازستم
سنگ زد سنگین دلی بر روی رخشانت حسین

لب گشا حرفی بزن با دختر گریان خود
تا نکرده جان خود را او به قربانت حسین

همنوا با ناله های من وفائی روز وشب
می شود با اشک وگریه مرثیه خوانت حسین

****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ سید رضامؤید

اَلا ای سر، فدای خون خشک گردنت گردم
توصحرا گَرد، من قربان صحرا گَردنت گردم

تنت در کربلا تنها، سرت بر نیزه ها با ما
به دنبال سرت آیم، به قربان تنت گردم

ترا عریان به خاک کربلا بنهاده و رفتم
نشد از تار و پود هستیم پیراهنت گردم

هلال من، هلالی شد قدم از غم، بیا تا من
شبی پروانه شمع جمال روشنت گردم

زهر بام و درت سنگی به استقبال می آید
بیا بنشین به دامانم که با جان، جوشنت گردم

تو خورشید بلند عشقی و از دست ما بیرون
بیا یک نیزه پایین تر که دست و دامنت گردم

چو افکندی مرا از خطبه خواندن لب فروبستی
بخوان قرآن که من قربان قرآن خواندنت گردم

بشوق باتو بودن، از مدینه من سفر کردم
ندانستم که باید همسفر با دشمنت گردم

****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ رضاقربانی

در کوفه داغ بر جگرم میگذاشتند
با چکمه پا به روی پرم میگذاشتند

حتی محله ی خودمان هم محل نداد
شاگردهام سر به سرم میگذاشتند

تا بین راه داد مرا در بیاورند
آوازه خوان به دور و برم میگذاشتند

از ناقه ها پیاده شدن مشکل است، کاش
یک محرمی برای حرم میگذاشتند

ای کاش کهنه پیروهن یوسف مرا
بهر دوای چشم ترم میگذاشتند

در کوچه های کوفه پریشان شدم حسین
با دسته بسته راهیه زندان شدم حسین

**************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ عـارفه دهــقانی

سلام حُسنِ زمین و زمان…سلام حسین
سَرت سلامت و ماهِ رُخت تمام حسین

چقدر دور سَرت آفتاب میگردد
ستاره ها همه محوِ تو  صبح و شام… حسین!

تو سروری و عجب نیست پیشِ پای سَرت
*بِایستند درختان به احترام حسین

سَرت به نیزه بلند است در برابرِ من…
چنان بلند که شد رَشکِ خاص و عام حسین

اسارتِ سَر و داغِ فراق و از طرفی
غمِ اهانتِ پسکوچه های شام  حسین!

دلم که تنگ تر از دستِ مردمانِ شب است،
شکسته مثل سَرت بین ازدحام، حسین

خدا اگر بپذیرد، قشنگ خواهد شد
هرآنچه بر سَرم آمد در این قیام ،حسین!

**”سَرم خوشست و به بانگِ بلند میگویم”:
همیشه درد، حسین است و التیام،حسین

*اشاره به بخشی از شعر سپید استاد گرمارودی
**تضمین از مصرعی از حافظ

*****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ جواد حیدری

فهم هرکس که رسیده خاکسار زینب است
قلب ما گر درد دارد بی قرار زینب است

چشم ما از خود ندارد اشک؛ زهرا لطف کرد
مثل چشمه، چشم شیعه اشکبار زینب است

ظاهرا کرب و بلا باشد خزان عمر او
در حقیقت روز عاشورا بهار زینب است

راه را تا کربلا نه تا خدا هموار کرد
این که ما در راه باشیم انتظار زینب است

ما رأیت گفته است الا الحسین کِی دیده است
روی خونین حسین آئینه دار زینب است

آمدن در قتلگاه و بوسه بر حنجر زدن
گفتن ذکر تقبّل افتخار زینب است

هرکه میگوید ندارد معجری باور نکن
نور هجده سر حجاب باوقار زینب است

صورت او شد کبود آبرویش مال ماست
هرچه داریم امنیت از اعتبار زینب است

مشکل امر فرج با دست او وا میشود
بر خود مهدی قسم این کار کار زینب است

****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ وحیدقاسمی

بــا کــاروان نیــزه ســفـر می کـنم پدر
با طعنه های حرمله سـر می کـنم پدر

مانـنـد خـواهـران خـودم روی نـاقـه ها
در پیش سنگ سینه سپر می کنم پدر

از کــوچــه نــگــاه و قیــح یــهــودیــان
بــا یــک لبــاس پــاره گـذر می کنم پدر

حــالا بـرو به قـصر ولی نیـمه شب تو را
بـا گــریه های خویش خبر می کنم پدر

این گریه جای خطبه کوبنده مـن است
من هم شبیه عمه خطر می کـنم پدر

بــا دیـدن جـراحــت پـیـشـانی ات دگر
از فـکـر بوسـه صــرف نــظر می کنم پدر

شـام سـیـاه زنـدگی ام را به لطــف تو
– خورشید روی نیزه- سحر می کنم پدر

امـشب اگـر که بوسه نگیرم من از لبت
در ایــن قـمــار عشق ضرر می کنم پدر

****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ امیرکریمی

خورشیدی و جبریل کند نوکریت را
سخت است ببینم غم بی یاوریت را

در عرش ملائک همگی جامه دریدند
بردند چو عمامه یِ پیغمبریت را

ای قاری من صوت تو تغییر نموده
این نیزه گرفته نفس حیدریت را

از سنگ زنان من گله مندم که برادر
آشفته نمودند رخ مادریت را

نابود شود عالم اگر مُطَلِع گردد
یک ذره از آن داغ علی اکبریت را

با دست گرفتم جلوی چشم رقیه
بر نیزه نبیند سر خاکستریت را

****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمدامین سبکبار

وقتی به روی نیزه سرت می‌شود بلند
آه از نهاد دور و برت می‌شود بلند

زینب مقابل سر تو می‌خورد زمین
گرچه دوباره پشت سرت می‌شود بلند

افتاده بال زخمی تو زیر پا ولی
در دست باد سرخ پرت می‌شود بلند

این گوش تیز نیزه صدای تو را شنید
از چه صدای مختصرت می‌شود بلند

کم‌کم ز چشم اهل حرم دور می‌شوی
کم‌کم که دود در نظرت می‌شود بلند

این جای زخم داغ جگر گوشه‌ات علی‌ست
خون دلی که از جگرت می‌شود بلند

در آسمان علقمه خورشید کربلا
دارد به پای تو قمرت می‌شود بلند

کنج تنور یاد مناجات دیشبی
در سجده هستی و سحرت می‌شود بلند

***************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ احمدبابایی

زلف دیوانگی ام باز پریشان شده است
روضه خوان ازخبر آینه، حیران شده است

روضه خوان مانده که با معجر زینب چه کند
گویی از آخراین روضه پشیمان شده است

روضه خوان دم نزد اما همگان میدانند
ماه از حادثه کوفه، هراسان شده است

مستمع حوصله ی صبرندارد دیگر
بعدازاین صاعقه ها نوبت باران شده است

روضه خوان لال شد و مستمع، آهسته گریست
فهم این روضه برای همه آسان شده است

چند سال است که درگیر همین بیدلی ام
“آتش و آب بهم دست و گریبان شده است”

شاه عریان به صلیب است و مسیحا درعرش
ارمنی در عجب از کار مسلمان شده است

روضه ی کوفه نخوانید مگر نیمه ی شب
این تنوری ست که گرم از سر مهمان شده است

**************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ شاعرناشناس

از دَم دروازه دارد کار میریزد به هم
راس سقا روی نی هر بار می ریزد به هم

چشم من افتاد برشاگردهای سابقم
حال من درلحظه ی دیدار میریزد به هم

من به هرکس میرسم سنگی به رویم میزند
محملم را ازسر آزار میریزد به هم

آستینم جای معجر بود آن هم پاره شد
موی من از آتش دیوار میریزد به هم

با سر تو نیزه دارت بس که بازی می کند
روزگار زینبت بسیار میریزد به هم

تازه دارم می روم بازار چشمت را ببند
دارد از این جمعیت بازار میریزد به هم

***************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ حسین رستمی

ای لحن خطبه های تو شیواتر از همه
مضمون جمله های تو گویاتر از همه
تعریف داغ در نظرت جور دیگری ست
ای کربلا به چشم تو زیباتر از همه
حتماً تمام واقعه را خوب دیده ای
ظهری که بود جای تو بالاتر از همه
اما کسی ندید که نفرین کنی چرا
ای آن که ربنای تو گیراتر از همه
ظهری که سی هزار نفر بود و یک نفر
افتاده بود زخمی و تنهاتر از همه
ظهری که در هجوم به گودال تیر و تیغ
پیچیده می شدند و معماتر از همه….

ما با حسین شور تماشا گرفته ایم
امشب میان زینبیون جا گرفته ایم

خورشید صبح گاهی بامت حسین بود
بعد از دو هفته ماه تمامت حسین بود
هر دفعه که برادرت از راه میرسید
از فرط شور و شوق سلامت حسین بود
یک راستای نور وجوده تو زینب است
نوری که در مسیر امامت حسین بود
ساده ترش شد اینکه نوشتیم زینب و
دیدیم در حقیقتِ نامت حسین بود
در ذیل خطبه های فصیحت مورخان
آورده اند تکه کلامت حسین بود
در خانواده ای که واژه ی برخاستن علی است
از کودکی تو ذکر قیامت حسین بود

خواهر اگر توئی و برادر اگر حسین
نادیده ام برادر و خواهر در عالمین

حتی اگر که مدح تو را صد کتاب کرد
کی میشود فضائل تان را حساب کرد
چشم من آن گلی که به حسرت شکفته است
باید به لطف گام تو گل را گلاب کرد
حتی بیان نام تو اعجاز میکند
این اسم سیئات مرا هم ثواب کرد
هر حاجتی که پیش خداوند برده ام
گفتم به حق زینب و او مستجاب کرد
آیینه ی تمام قد حجب فاطمه
خورشید را طلوع رخت در نقاب کرد
ای خواهر کریم مدینه فقیر را
یک گوشه از کرامتت عالی جناب کرد
تو آسمان ترینی و بالا تر از تو نیست
ای خانمی که هیچکس آقاتر از تو نیست

صدّیقه و زکیّه و تندیس عفّتی
تو گوهر مقدّسه ی بحر عصمتی

شاید که ارث تو پیغمبری نبود
در شام و کوفه روی تو خاکستری نبود
پس هاله نور تو آنجا چه کاره بود؟
راوی دروغ گفته سرت معجری نبود
بانو قسم به خون دهان برادرت
بزم شراب جای چنین خواهری نبود
با تو بنای گریه و زاری نداشتم
اما اگر که مادرتان بستری نبود
امروز با نفس زدنش خون نمی گریست
دیروز اگر جسارت میخ در نبود

******************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ علی اکبرلطیفیان

اسیر کوچه شدن ارزش تو را دارد
سرت که هست اسیریِ این چنینی هست

من از کنار بزرگان نمی روم هرگز
تو هر کجا بروی باز همنشینی هست

اگر چه سنگ مزاحم شده ست اما جا
برای آن که به دامانِ من نشینی هست

بیا نشان مده خود را که سنگ این مردم
درست می خورد آن جا که مه جبینی هست

دوباره دور و بر محملم شلوغ شده
از این قبیل مکافات تا ببینی هست

اگر حریم تو بی معجرند اما شُکر
در این شلوغی بازار آستینی هست

یکی مقابل نجمه یکی مقابل من
کنار هر سری این جا دلِ غمینی هست

چه دیده است مگر مادرم که از امشب
مدام پشت سرت ناله ی حزینی هست

تو و تنور، تنور و صدای یک مادر
میان مادر و فرزند بوسه چینی هست

ز راه مانده چهل منزل خراب شده
خدا به خیر نماید چه اربعینی هست

*******************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ علی اکبرلطیفیان

آورده ام در شهرتان خاکسترم را
آیات باقی ماندۀ بال و پرم را

آورده ام ای کوچه های نامسلمان
مومن ترین فریادهای حنجرم را

دیشب مراعات حسینم را نکردید
در کوفه وا کردید پای مادرم را

من آیه های در حجاب نور هستم
خالی کنید ای چشم ها دور و برم را

نذر سر این کعبه ی بالای نیزه
در شهرتان خیرات کردم زیورم را

من یک نفر در دو تنم اما دو روز است
از دست دادم نیمه ای از پیکرم را

یک نیمه ام را روی دست نیزه بردید
در محمل بی پرده نیم دیگرم را

اما به توحید نگاهم روی نیزه
زیباتر از هر روز دیدم دلبرم را

**********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ علیرضاخاکساری

دیدم به روی نیزه ها بال وپرت را
دیدم به صحرا اربا اربا پیکرت را

دیدم به سرعت آمدند و دوره کردند
دیدم گرفتند اشقیا دور و برت را

دیدم نشسته شمر روی سینه ی تو
دیدم تمام لحظه های آخرت را

بالا سرت بودم – گریبان می دریدم
وقتی که با پا بر زمین میزد سرت را

آقای من هرکار می کردم نمی شد
بیرون کشم از بین مقتل مادرت را

سر را برید و برد و … من ماندم همان جا
زانو زدم بوسه بگیرم حنجرت را

در بین راه کربلا تا کوفه هر بار
دیدم به دست ساربان انگشترت را

در بین راه کربلا تا کوفه هر بار
با کعب نی ها زجر میزد دخترت را

یادم نخواهد رفت این بی حرمتی ها
یادم نخواهد شد نگاه مضطرت را

یادم نخواهد شد خرابه – شام ویران ـ
یادم نخواهد رفت یاس پرپرت را

****

مویم سپید و گشته ام قامت کمانی
سالار زینب می شناسی خواهرت را ؟؟

*********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ قاسم نعمتی

زیباهلال یک شبه،ای سایه سرم
بالا نشته ای مرا  می کنی  نگاه
عالم همه پناه به  نام  تو  میبرند
حالا ببین که خواهرتوگشته بی پناه

تو قرص  ماه  بودی وحالا شدی هلال
دیشب مگرچگونه شبت کرده ای سحر
روی  تو سوخته  چونان  روی  مادرم
خاکستر است  لای  همه  گیسوان  سر

عمری سرم به سینه ات آرام می گرفت
حالا تو روی  نیزه  و  من  بین  محملم
هربار نیزه دار ، سرت چرخ  می دهد
با هر تکان نیزه  تکان  می خورد  دلم

از بعد قتلگاه که دیدم به چشم خود
زخمی شده دو گونه تودروضوی خاک
دامن گرفته ام پی راس تو هرقدم
تا که نیفتی از سر نیزه به روی خاک

عمری ندیده است کسی سایه مرا
حالاببین که رنج وبلا یاورم شده
شاه نجف کجاست تماشا کند مرا
این آ ستین کهنه حجاب سرم شده
تعطیل گشته کاسبی نیزه ساز ها
بازار گرم،چادرومعجرفروشی شده

شخصی سوال کرد؟ببخشید ساربان
هستم پی کنیز،این دخترفروشی است؟

********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمدجوادپرچمی

خیال کن شب و ماه تمام هم باشد
به روى نیزه سر یک امام هم باشد

همیشه کوچه‌ی باریک دردسر ساز است
خدا نکرده اگر ازدحام هم باشد …

تمام شهر اسیر ابهّتش گردد
اگرچه خطبه‌ی او بی‌کلام هم باشد

تمام کوفه شما را شناختند و زدند
گمان مکن که علیک‌السلام هم باشد

میان این‌همه اوباش… این‌همه دختر…
غم مواظبت از هرکدام هم باشد

امان از این‌همه آئینه و از این همه سنگ
اگر که جمعیتی بی‌مرام هم باشد

خیال کن نگران سر به نی باشی
خیال کن همه جا پشت بام هم باشد…

و ناگهان سر بازار، پیش چشم همه
حراج معجر اهل خیام هم باشد

درست – تا کمر ناقه نور بوده ولی…
خیال کن که به دورش عوام هم باشد

شلوغی گذر و سنگ و موکشیدن و بعد...
در انتهای گذر بزم عام هم باشد

*****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ امیر علی شریفی

سر پای نیزه ی تو برادر شکستنی ست
زینب سرش شکست ولی سر شکسته نیست

از آتش دلم دل هر سنگ آب شد
کوه از کلام دختر حیدر شکستنی است

“آل علی چو دست تظلم برآورند”
بنیان شام چون در خیبر شکستنی است

باران سنگ سوی سر روی نیزه هاست
ای شام شیشه ی دل خواهر شکستنی است

در کربلا مدینه به تکرار می رسید
پهلوی دختران پیمبر شکستنی است

*****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمد رسولی

چه شبی می‌گذر در دل پنهان تنور
سر خورشید شده گرمی دکان تنور

این چه نوری است تنور از نفسش روشن شد؟!
این چه داغی است که آتش زده بر جان تنور؟!

دیشبی را شه دین در حرمش مهمان بود
امشب ای وای سر او شده مهمان تنور

با سرش صاحب این خانه به نانی برسد
کیسه‌ها دوخته و سکه شده نان تنور

سر شب روشن اگر بوده تنورش، حتما
نیمه شب رفته سرش در دل سوزان تنور

چه بلایی سر نیزه به سرش آوردند؟!
که پناه از همه آورده به دامان تنور

تا قیامت وسط شعله بسوزد کم اوست
بیش از این‌هاست در این فاجعه تاوان تنور

**************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمد بختیاری

چند روز است اسیر سفرم،غصه‌ی جانسوز تو و قاسم و عباس و علی‌اکبر و جعفر شده داغ جگرم،سایه‌ ی سنگین سرت روی سرم،خم شده دیگر کمرم،بعد تو بی بال و پرم، درد و بلایت به سرم
کاش که چشمی بگشایی، و ببینی که در این داغ جدایی، چه به روز من و اطفال حرم آمده ای ماه خدایی! آن قدر سخت گرفتند به ما بعد تو در راه، که از ما نرسیده است به این شهر به جز سایه‌ی آهی.
 
چند روز است به جای تو و عباس شدم همسفر سایه‌ی خولی و سنان، هر طرفی چشم من افتاد، غمی روی دل افتاد، که ناگاه در آن کوچه‌ی تنگ از همه جا بارش سنگ آمد و یک پیرزن از جنس جهنم به کسی قول طلا داد، که با نیزه به نزدیکی بامش برود …، لحظه‌ای آمد، و دنیا به سرم ریخت که سنگی به سر زخمی تو بوسه زد و سر ز روی نیزه‌ات افتاد، رقیه به سویت خم شد و تا خواست که نامت ببرد شانه‌ی زنجیر حصاری به پرش شد، پُرِ سرباز همه دور و برش شد، نیش تلخ دو سه شلاق عجب درد سرش شد، تنش انگار حصیری است پر از تار سیاهی.
 

چند روز است پرستار حرم زینب کبری، سپر و حامی و غمخوار حرم زینب کبری، پدر و مادر و دلدار حرم زینب کبراست، چه گویم که اباالفضل علمدار حرم زینب کبراست، به خداوند قسم حیدر کرار حرم زینب کبراست، پس از حضرت حق و پسر خون خداوند، نگهدار حرم زینب کبراست، ولی چشم به نیزه ست که از چشم تو بر خسته‌ی این راه رسد نیمه نگاهی.

****************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ محمد مهدی شفیعی

من هم به روی نیزه ببین گریه می کنم
بر ماجرای توست چنین گریه می کنم

کلی نگاه دور و برت پرسه می زند
اصلا فقط برای همین گریه می کنم

بر روی نیزه آیه ی اصحاب کهف را
می خوانمش به صوت حزین گریه می کنم

بر آستین که چاره ی تاراج معجر است
بر خاندان پرده نشین گریه می کنم

بر آیه های احمر بر چوب محملت
برآن شکاف روی جبین گریه می کنم

بر اضطراب دخترک نازدانه ام
کز روی ناقه خورده زمین گریه می کنم

آه از دمی که شهر مدینه خبر شود
بر حال و روز ام بنین گریه می کنم

دلشوره از خرابه و بازار دارم و
گاهی بر آن و گاه بر این گریه می کنم

********************

شعرمسیر کوفه تا شام ـ احسان پیریایی

شام و سکوت و گریه خواهر بدون تو
آمد غروب و یک شب دیگر بدون تو

اوقات عمر من همه با تو به سر شده
سخت است بین اینهمه لشگر بدون تو

سخت است نقل آنچه که بر ما گذشته است
آنروز در کشاکش معجر بدون تو

دارى خبر؟ که پر زده از آشیان ما
در نیمه هاى شب دو کبوتر بدون تو

حتما خبر رسانده به گوشت نسیم
از گریه ى شبانه ی دختر بدون تو

“بارغبار آینه ام را شکست و بعد”
بر دل نشاند داغ مکرر بدون تو

در لحظه ورود به این شهر پر بلا
هرگز نشد نجات میسّر بدون تو

در باغ عصمت علوى زادگان ؛حسین
شد طعم تلخ واهمه نوبر بدون تو

دنیا زیاد دیده تو را گر بدون من
امّا مرا ندیده برادر بدون تو

امشب گذشت بى تو و فردا که پیش روست
دیگر مخواه اینکه شود سر بدون تو

***************

برای مشاهده همه اشعارمسیر کوفه تاشام اینجا کلیک فرمایید