شعرولادت حضرت رقیه

شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها – مهدی نظری

بوی گل در همه ارض و سما پیچیده
بازهم باغ جنان جامه نو پوشیده
دست مولاست به این سفره نمک پاشیده
در کویر دل من باز گلی روئیده

بروی خاک ملائک همه گل می بارند
همگی بر لبشان سوره کوثر دارند

خبر آمد که شب هجر سحر خواهد شد
انتظار دل عشاق به سر خواهد شد
ماه رخساره ای از پرده بِدَر خواهد شد
باز هم حضرت ارباب پدر خواهد شد

عطر بانوی مدینه همه جا منتشر است
بیشتر از همه ساقی حرم منتظر است

گریه طفل بگوش آمد وشد غوغایی
عمه زینب به خودش گفت عجب زهرایی
عشق باباست عجب نیست شود بابایی!
گفت عباس که به به چه شب زیبایی

گفته بودند که او جلوه زهرا دارد
واقعاً بوسه به دستش بزنم جا دارد

در اصالت به نبی رفته به مولارفته
صورتش هاله نور است به بابا رفته
در شهامت به خود زینب کبری رفته
همه تأیید نمودند به زهرا رفته

آنقدر بر سر دستان عمو زیبا بود
عمه می گفت فقط”بترکد چشم حسود”

چه شبی بود شه علقمه زهرا را دید
دور گهواره او ام ابیها را دید
دیده وا کرد رقیه رخ سقا را دید
لب خندان علی اکبر لیلا را دید

ماه و خورشید و ستاره همه زیبا بودند
همه شان منتظر خواندن لالا بودند

آمده تا حرمش قبله حاجات شود
آمده نسل معاویه خرافات شود
آمده حرمله با گریه مجازات شود
شک نکن آمده که عمه سادات شود

گرچه ارباب علی داشت پیمبرهم داشت
شب میلاد رقیه شد و مادر هم داشت

لب اگر باز کند قند و شکر می ریزد
چادرش باز شود در و گهر می ریزد
چشم او اشک مناجات سحر می ریزد
سائلش باش که در دست تو زر می ریزد

هیچ کس اینقدر احساس ندارد دارد؟
چون رقیه عمو عباس ندارد دارد؟

جای دارد که همه خلق به او رو بزنند
در برش ماه وستاره همه سوسو بزنند
تازبان باز کند چنگ به گیسو بزنند
در حضورش شه و سائل همه زانو بزنند

گاه زهرا و گهی زینب کبری می شد
تا می آمد عمو عباس ز جا پامی شد

یک تنه او به دو صد شام حریف است حریف
چه کسی گفته که این طفل ضعیف است ضعیف
کاش بر خاک نیافتد که ظریف است ظریف
صورتش مثل گل یاس لطیف است لطیف

کاش ضربه نخورد چون که پرش می شکند
کاشکی داغ نبیند کمرش می شکند

همه گویند رقیه به پدر حساس است
یک نفر نیست بگوید که به سر حساس است؟
کاش از ناقه نیافتد چقدر حساس است
نوه فاطمه به درد کمر حساس است

خواب بود و پدرش رفت به میدان نبرد
ماند بیدار شبی و پدرش را آورد

**********

شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها –مهدی روحانی کاشمری

قدم کیست که آورده بهارِ دگری
این بهار آمد و آورده نگار دگری

چه نگاری که بَرَد دیده و عقلِ همگان
چه بهاری که به دل داد ه قرارِ دگری

ام اسحاق زند خنده بروی ثمرش
ثمرش کیست رقیه ، گل عذار دگری

هم رقیه چو بهار و هم حسین است بهار
پس بهار است در آغوش بهار دگری

نوکر کوی رقیه به همین مفتخر است
چون که هرگز نرود در پی کارِ دگری

اَنَا مجنونِ رقیه زلبم نیست جدا
غیر از این گفته مرا نیست شعار دگری

عشق را حب علی هست عیار و معیار
لیک این عشق به ما داده عیار دگری

سر ناچیز من ای کاش به کارش آید
وَر نَه این دار بخواهم وَ نَه دار دگری

توبه کردم که دگر دل نسپارم به کَسی
عشق باز آمد و دادش به نگار دگری

راه حق در همه جا طی طریق علویست
آمد از بهر نگار آینه دارِ دگری

****
شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها – توحیدشالچیان ناظر

حورا شده در گرد تو پروانه ترین ها
تو کعبه ی عشّاقی و جانانه ترین ها

ای لیلی صحرای دل حضرت ارباب
مجنون شده ی عشق تو دیوانه ترین ها

سوگند که تا روز قیامت همه هستیم
با منکرتان دشمن و بیگانه ترین ها

کوچک حرمت جنّت ما خانه به دوشان
جذّاب تر از قصر ملوکانه ترین ها

گندم بده تا پر بزنم ، جلد تو باشم
محتاج تو ما کفتر بی دانه ترین ها

در بندم و دلداده ی عشقم بنویسید
کلبِ درِ بانوی دمشقم بنویسید

تا از حرمت عطر خداوند بیاید
صدها ملکِ عاشقِ در بند بیاید

در مدح صفات تو کمیت کلمه لنگ
یا این که زبان قلمم بند بیاید

ارباب شود میل نگاهش به تو افزون
وقتی به لبانت گل لبخند بیاید

هر جا سخن از نام شکربار شما شد
در زیر زبان ها مزه ی قند بیاید

خوان کرمت جمع نگردیده، چو سائل
با دست تهی صد دفعه هر چند بیاید

در حقّ من اتمام نما جود و کرم را
کم کن تو دگر فاصله تا خاک حرم را

بی پله رسیدن به خدا فرض محال است
بی یاد تو جنت همه اش خواب و خیال است

عقلی نرسیده که بفهمد تو که هستی
در فهم کمالات شما میوه ی کال است

عمریست که از دست تو یک تذکره خواهم
تا چند به ره دیده پیِ روز وصال است

یک دفتر پر خاطره در شرح غمت کم
با این که فقط عمر تو کمتر ز سه سال است

یک دخترِ با پای پُر از آبله…زنجیر…
سیلی ،رخ نیلی قدِ خم؟ جای سوال است

شد زمزمه ات ((من الّذی اَیتَمَنی)) آه…
آمد سر و گفتی که تو بابای منی؟ آه…

گفتند چه حاجت به بیان است همین است
تعطیل بهانه…بله بابای تو این است

سنگ است به جای گل و سیلی است نوازش
احوال هر آن کس که یتیم است همین است

تا نیزه عروج پدرت بود چه زیبا !
شمس فلک نی شده و عرش نشین است

از ناقه فتادی همه گفتند که انگار
زهراست که در کوچه تنش نقش زمین است

این ها همه بغضی است که از فاطمه دارند
یعنی که شروع ستم از شهر مدینه است

ای کاش دگر منتقم از راه بیاید
برچیده ز لب های زمان آه بیاید

****

شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها – وحیدمحمدی

سلام ما به حضور مطهّرت خاتون
درود ، دختر ارباب عشق و زیبائی
سلام روشنی چشمهای ثارالله
درود آبی بی انتهای دریائی
**
خوش آمدی و قدم رنجه کردی ای خاتون
و غصّه را ز دل نا امید ما بردی
تو آمدی و شب سوّمم مجزّا شد
مرا به مُحرِمی خانه ی خدا بردی
**
به روی دست تمامی خانه می چرخی
تمام خانه پر از شور و غرق احساس است
به روی دست علی اکبری و می خندی
چه قدر خنده ی تو دلنشین عبّاس است
**
منم که تاج گدائی تو به سر دارم
توئی که دست ترحّم براین سرم داری
منم که خسته ام و بال من شکسته شده
توئی که پیش خودت مرهم پرم داری
**
شبیه فاطمه ای و همیشه اهل کرم
یتیم و سائل و در بند هم گدای شما
حساب دفتر لطفت ، پر از کرامت هاست
و باید از تو بخواهم برات کرببلا
**
به طبع خسته ی من خرده ای نگیر ای نور
که بال پر زدنم زخمیِ ِ غروب شماست
هنوز هم که هنوز است چشم خونباری
مقیم بارش باران عصر عاشوراست . . .

***********

شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها – مصطفی متولی

این کیست که بهشت شده رو نمای او
قصری هزار آینه شد سرسرای او

آمیخته به عصمت و توحید و معرفت
زرّینه خشت محکم اول بنای او

بانوی ماهتاب دمیده است تا فقط
هنگام خواب قصه بگوید برای او

سمت نگاه مشرقی اش صبح دائم است
خورشید سالهاست نشسته به پای او

عطر هزار باغچه گل در ترنّمش
شهر بهار ساکن سبز هوای او

آئینه تداعی لبخند فاطمه است
انگار روبرو شده با خنده های او

وقتیکه از سپر مدینه طلوع کرد
خورشید زندگانی خود را شروع کرد

از شاخه طلایی طوبی که چیده شد
در ساق عرش عطر رهایی وزیده شد

در صُلب سیب مهر تبلور نمود و بعد
در پوشش طهارت محض آفریده شد

شیوا ترین سلام سپیده به آفتاب
در لحظه تلألوء سبزش شنیده شد

تلفیقی از هدایت و نور است این شهاب
خطی که روی صفحه ظلمت کشیده شد

قبل از شروع خلقت عالم کمال یافت
آنروز متصّف به صفات حمیده شد

اشراق مهر سجده به خاک زمین اوست
تکوین عشق ، معجزه کمترین اوست

صبح ولادتش همه جا عطر سیب داشت
گل بانویی که ایل و تباری نجیب داشت

نیلوفر عفاف به قنداقه اش دخیل
گلبوسه نسیم زعطرش نصیب داشت

می آمد از طراوت گلخانه خدا
بیخود نبود رایحه ای دلفریب داشت

شیرین زبان قافله نازدانه ها
تن پوشی از حریر پر عندلیب داشت

از وقت آفرینش نور مطهرش
با نام پاک فاطمه اُنسی عجیب داشت

تنها سه ماه آخر عمر سه ساله اش
اندازه سه قرن فرازو نشیب داشت

***********

شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها – محمدجوادمهدوی

هـوای خـانـۀ خورشـیـد شد تـماشـایی
گـرفـته قـافیـه هـا رنـگ و بـوی دریـایی
میـان کـوچـۀ بـاران،حـدود سـاعـت گُـل
حـوالــی گُــذر واژه هــای رویـــایــی
سروده دست خدا شعر چشمهای تو را
سـه بـیـتی غــزل نـاب عــشق بـابـایی
همیشـه خـالق دلشوره های شیرینی
تـویـی کـه یـاس تـرین یـادگـار زهـرایی
دوبـاره روی بـیــابـان خشک احسـاسم
نـوشتـه ام بـه خـطِ لالـه های صحرایی
هـزار و چـند صـد و چـند سـال مـجنونم
هـزار و چـند صـد و چـند سـال لــیـلایی

بـساط عاشقی ام جـور می شود با تو
قــدم قــدم پُــرِ شـوق رسـیـدنـم تـا تو

زمــانِ مسـتـی و پــایــان بـیــقراری شد
درون شــاهرگِ مِی ، پـیــاله جــاری شد
همین که پلک زدی پـیش پای چشـمانت
بـه روی دامـنِ شـبـها ستــاره کـاری شد
بـرای ایــنکه نـگاهی بـه سـوی ماه کنی
تـمــام کــار دلـش ثـانـیــه شــمـاری شد
بـه یُـمن جـلوۀ لبـخنـد تــو ملـیکۀ عـشق
رواق عــرش خــدا آیــنــه نــگـاری شد
بـه گرمـسیـر حـضورت چـهارفصـل زمین
شـبـیــه چــادر گُـلـدار تـو بــهـاری شد
شـب تـلاطــم آن گـیـسـوان یــلـدائـیت
چـقــدر طـعـم غـزلــهای مـن انــاری شد

غـبـار چـله نـشـیـن تـوأم کـه خـورشـیدی
بـه اوج بُـردی ام از لـحـظه ای کـه تابـیدی

مــدیــنـه دیـده دوبــاره نــزول کــوثـر را
هـمــان سـه آیـۀ نــورانـیِ پــیــمـبـر را
قـدح قـدح نـفـس شـهر بـوی یـاس گـرفت
عـبــور ثانیــه هــا داشت شـوق ساغــر را
درآن شـبـی کـه پـُر از بــارش تـــرنـُم بــود
امــام عـشـق بـه زانــو نـشــانـد دخــتـر را
کـمی گـذشت و دِلِ کـوچه های چشمانش
دوبــاره کــرده هــوای عــبـــورِ مــادر را
دلش شکست و غم چهره اش نشان می داد
ورق زده هـمــۀ خــاطـــرات دیــگــر را !
و بعـد حـادثه ها یک به یک رسیـد و چشید
جــهــان تــراژدیِ تـلــخ شـــام آخـــر را

غـمـت رســالـۀ تـفـسیر سورۀ فـجر است
کـنـار قــافـیه هـایت ردیفی از زجـر است…

********

شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها – محمدایرانی نسب

میــان آینـه هــا عکس یــار افتــاده
خـدا بـه حضرت اربـاب دختـری داده
فرشتـه هـا همگـی در تـدارک اطعـام
و دود کــردن اسپنـد بهــر شهــزاده
و بال حضرت جبریل فـرش راهش شد
برای نوکـری اش لشکـری شد آمـاده
و با شراب طهوری که بـا خـودش آورد
حراج کرده عمویش بـه کاسه هـا باده
تو آمدی که اجابت کنی دعای دعای مرا
شبیـه حضـرت زهـرا به روی سجـاده

بیا به ما بچشان جرعه ای ز آب حیات
نثـار مقـدم پاکـت چهـارده صلوات

بگــو برای همـــه از مقـــام بالایــت
کـه شهـد عشق چکیـده ز روی لبهایت
نشان بـده بــه همـه دلبرانـه بــودن را
اسیــر دلبــری ات بـود و هست بابایت
تویی که عرش نشینی به شانه های عمو
تویـی که شانه ی عبـاس بوده جا پایت
میـان نافلــه عمــه چــه حاجتـی دارد
دخیـل بستـه بـه چـادر نمـاز زیبـایت
فـدای قامت سبـزی که مثل فاطمه بـود
ندیـده صحنـه ی گیتی دوباره همتایت

تویـی شبیه تر از هر کسی به مادرمان
شبیـه فاطمـه هستـی تو در برابرمان

کریمـه ای و کریمان گدای کـوی شما
و قبلـه گـاه دل ما فقط به سـوی شما
شمیم سیـب رسیــده بیـا نگـاه بکــن
بیا که می وزد از کوچه کوچه بوی شما
مـرا بخـر کـه غلامـی بـدم ولـی بانــو
در آرزوی تــو هستــم در آرزوی شمـا
مـن از تبـار شریفـی ز نسـل سلمانــم
کــه اعتبــار گرفتــم از آبــروی شمـا
اگـر تمـام جهـان را کسی به من بدهـد
عـوض نمی کنم حتی به تـار موی شما

تویی که دلبری ات برده صبر و هوش عمو
عمـوت ساقـی طفلان تـو می فروش عمو

تویی که باز شود صد گـره به دستانت
هــزار حاتــم طایـی گـدای احسانت
سه ساله دختـر ارباب هستی و پـدرت
دخیـل بستـه دلش را به ناز چشمانت
چگونــه حاجت خـود را گرفتـی از بابا
چه صحنه های غریبی که دیده دامانت
مثال حضـرت یعقـوب می شـوی وقتی
بـه جـای پیرهنـی سر رسد به کنعانت
عجیب نیست که ما را اسیر خود کردی
عجیب نیست که چشمان ماست گریانت

خدا کند که به ما هم دمی اشاره کنی
به کـار خیر محال است استخاره کنی

*******

شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها – محمدناصری

زمین دوباره پر از آیه های کوثر بود
تمام شهر پُر از بوی عود و عنبر بود
به ناز مقدم یاسی به عطر دل کش سیب
تمام پهنه ی ارض و سما معطر بود
به گرد ماه وجودش ستاره می گردید
مهی که یک سر و گردن ز ماه هم سر بود
برای آن که قدم روی خاک نگذارد
فرشته ریخته بود و زمین پُر از پَر بود
عجیب نیست که این قدر شاه بوسیدش
به جان فاطمه خیلی شبیه مادر بود

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب
رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

دوباره فاطمه ای پای در رکاب زده
کرشمه کرده طعنه به ماهتاب زده
برای آن که مبادا نظر کنند او را
حسین فاطمه بر چهره اش نقاب زده
مسیر آمدنش را زد عمه جان جارو
به اشک شوق عمو، خاک کوچه آب زده
بگو به ماه فلک دیده ی حسودت کور
که بوسه بر روی این ماه آفتاب زده
سه سال آمد و پر زد از آن زمان تا حال
فلک به خاطر رؤیاش سر به خواب زده

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب
رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

کلید کار گشائی است بین دستانش
شمیم یاس گرفته تمام دامانش
فدای آن حرم کوچک و تماشائیش
که جبرئیل نشسته است روی ایوانش
از این طرف به هیاهوی شام و از آن سو
به سمت عرش خدا می رود خیابانش
سه ساله است ولی می شود زیارت کرد
به جای فاطمه و آن مزار پنهانش
به دست خالی و آه دل و به رشته ی عشق
دخیل بسته دلم بر ضریح چشمانش

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب
رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

دلم به پیش حضور تو اعتکافی شد
که عشق های دگر پیش من خرافی شد
سه صفحه خورد ورق از کتاب تو اما
نشان فاطمه بر جلد آن صحافی شد
سه ساله بودی و یاد آور غم زهرا
وَ لحظه لحظه ی آن روضه مو شکافی شد
تمام کینه ی حیدر به روی بابایت
وَ بغض فاطمه روی سرت تلافی شد
غلاف و سلسله و تازیانه بود اما
سنان و کعب نی و خار هم اضافی شد
طواف حاجیه خانوم سیدالشهدا
به دور کعبه ی سر بود عجب طوافی شد

سروده شد غزل عاشقانه ی ارباب
رسید باب حوائج به خانه ی ارباب

*************

شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها – حسن فطرس

بر طاق جنّان حک شده سیمای رقیه
خورشید کمی از رخ زیبای رقیه

مهتاب که شب ها دل عالم برباید
یک نور ز رخسارِ دل آرای رقیه

دل در حرمش سجده کنان حلقه به گوش است
چون منتظرِ بخشش فردای رقیه

گر هر دو جهان ابر شوند اشک بریزند
یک قطره ز هر آبله ی پای رقیه

من کس نگذارم به دلم پای گذارد
زیرا که حریم دلِ من جای رقیه

گر سبزترین ارض خدا را که ببینی
آراسته با سبزیِ دیبایِ رقیه

او راه رود اهلِ حرم مستِ نظاره
این اشکِ حسین از قد و بالای رقیه

هر کرده ی او آیینه ی حضرت زهرا
این وجه شرر بر دلِ بابای رقیه

با این که غم کرب و بلا سخت گران است
سنگین تر از آن ناله و غم های رقیه

هر انس و ملک تشنه ی یک خنده ز رویش
روح همگان صفحه ی سودای رقیه

************

شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها – یوسف رحیمی

دختری آمد از قبیله ی نور
نذر راهش سبد سبد احساس
صورتش مثل قاب نرگس بود
سیرتش روح صد گلستان یاس

*
هر فرشته که می رسید از راه
یا اگر جبرئیل می آمد
به پر روسری گلدارش
تا ببندد دخیل می آمد
*
هر سحر بوسه می گرفتند از
مقدمش کاروانی از خورشید
یاسها چلچراغ ایوانش
با همان بالهای سبز و سپید
*
تا که لب را به خنده وا می کرد
دل هر ماهپاره را می برد
هر دلی را به لطف لبخندش
به خدا تا خود خدا می برد
*
ساره ، آسیه ، هاجر و مریم
زائر هر شب نگاه او
و شکوه تمام این دنیا
گرد و خاک غبار راه او
*
به صفات حمیده اش سوگند
آینه دار حُسن زهرا بود
خاک راهش شفای هر دردی
او مسیحا تر از مسیحا بود
*
در میان قبیلهِ ی خورشید
در دل هر ستاره جایی داشت
و روی موج آبی دلها
مثل مهتاب رد پایی داشت
*
آسمان است و گوشواره ی او
خوشه های طلایی پروین
مستجاب الدعاست این بانو
عطر سبز قنوت او آمین
*
عطر باغ بهشت دارد او ؟
که شبیه نسیم می آید
یا به روی قنوت پرواز
بال هر یاکریم می آید
*
خاک بوسش فرشته ، تا می شد
او برای نماز آماده
بال پرواز ربنایش بود
عطر سیب و ضریح سجاده
*
آسمان مدینه ی دل را
مهر و ماه و ستاره ، کوکب بود
بین این خانواده این دختر
همه ی عشق عمه زینب بود
*
نه فقط عشق حضرت زینب
آرزو و امید عباس است
زینت آسمان آبی
شانه های رشید عباس است
*
جلوه دارد میان چشمانش
همه ی مهربانی ارباب
گل بریزید آمده از راه
دختر آسمانی ارباب
*
آسمانها ستاره می ریزد
جبرئیل از جنان به پای او
دسته گل می فرستد از جنت
فاطمه مادرش برای او
*
مریم است این و یا خود زهراست
که حریمش پر از کرامات است
تا قیام قیامت این بانو
افتخار تمام سادات است
*
از ضریح بهشتی اش هر دم
عطر جانبخش لاله می آید
تا همیشه صدای جانسوز
گریه ی یک سه ساله می آید
*
اعتکاف بنفشه و لاله
روی لبهای او چه دیدن داشت
و حدیث دل شکسته ی او
از زبانش بسی شنیدن داشت
*
کربلا بود و نیزه و شمشیر
کربلا بود و خنجر و دشنه
کربلا بود و هرم آن صحرا
کربلا بود و کودکی تشنه
*
کربلا بود و ناله ی طفلی
که چه غمگین به گوش می آمد
کودکی که ز هوش می رفت و
به چه سختی به هوش می آمد
*
کربلا بود و مشک خالی و
دست از تن جدای سرداری
ماند روی زمین نمناکی
بیرق خاکی علمداری
*
کربلا بود و بین آن گودال
آیه های شکسته ی یاسین
جامه ی پاره پاره ی یوسف
بدن غرق خون بنیامین
*
اسبی از سمت سرخی گودال
خسته و بی سوار می آمد
و دلم با حقیقت تلخی
داشت کم کم کنار می آمد
*
پیش چشمان خون گرفته مان
از حرم عطر سیب را بردند
به روی نیزه ها سر هفتاد
سینه سرخ غریب را بردند
*
دستهای کبود و خسته مان
بین زنجیر ها که بسته شدند
بعد با نعل تازه ی مرکب
سینه ی لاله ها شکسته شدند

***********

شعرولادت حضرت رقیه سلام الله علیها – وحیدقاسمی

پریوشی که غزل خوان مهربانی هاست
سه ساله دخترک خانواده ی زهراست
شب ولادت او روز مرگ نومیدی
شروع لحظه ی تحویل سال خورشیدی
شکوفه های بهاری مرید خنده ی او
شکفتن گل مریم نوید خنده ی او
چه انعکاس شگرفی نگاه او دارد!
از آسمان نگاهش ستاره می بارد
نماز پنجره ها سمت کعبه ی چشمش
حواس آینه ها پرت جذبه ی چشمش
ستاره ها به رقیه سلام می کردند
برای دیدن او ازدحام می کردند
رجال اهل کهف، خواب ناز امشب را
به پلک منتظر خود حرام می کردند
زنان پاک سرشت قبیله ی مریم
به احترام مقامش؛ قیام می کردند
و شاعران علی دوست تمام جهان
قصیده گفتن خود را تمام می کردند
فرشته ها به قماتش دخیل می بندند
فقیرهای بهشتی چه آبرومندند!
طواف قاصدکان گرد او تماشایی ست
شکوه فاخر اعمال حج شیدایی ست
به پای بوسی خاکش هزار سرو بلند
بر آستانه ی گهواره سر فرود آرند
چکیده شهد گل از غنچه ی تبسم او
مسیر باد صبا کوچه ی تبسم او
نسیم، شانه ی صبح حریر گیسویش
عقاب قلب اباالفضل گیر گیسویش
گلِ سرِ شب این کودک شکر شیرین
ستاره های درخشان خوشه ی پروین
صدای گریه ی او شرح آیه های بهشت
رسد ز پیرهنش عطر جانفزای بهشت
نگاه فاطمی اش، باغ خاطرات حسین
سرشک دیده ی او، باده ی حیات حسین
عقیله آمد و قنداقه را به دستش داد
حسین ذوق کنان یاد مادرش افتاد
به گریه گفت: غم از دیده ی ترم رفته
نگاه کن چقدر او به مادرم رفته!