مرثیه حضرت رقیه

مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ اشعارشب سوم محرم  _ شاعرناشناس

در سن سه سالگی ز جان سیر شدم   
از پای پُر از آبله دلگیر شدم

از بسکه مزاحمت فراهم کردم
شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم

گفتی که پدر مسافرت رفته و من
صد بار دگر دوباره پیگیر شدم

من بی تو چگونه از زمین برخیزم
باید کمکم کنی ٬ زمین گیر شدم

یک موی سیاه بین گیسویم نیست
سنی نگذشته از من و پیر شدم

از نَسل علی بودنِ من باعث شد
در طیِّ سفر بسته به زنجیر شدم

******************

اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ علیرضاخاکساری

یا سواره می رسید بال و پرم را می گرفت
یا پیاده می رسید دور و برم را می گرفت

سوزش موی سرم بابا طبیعی گشته است
میرسید از پشت سر موی سرم را می گرفت

از سر لج بازی اش… تا گریه ام در آورد
گاه پس میداد و گاهی – چادرم را – می گرفت

محض سوغاتی برای دخترش با یک تشر
هم النگوها و هم انگشترم را می گرفت

در نمی آورد ز گوشم گوشواره… می کشید
آنقدر که خون ،تمام معجرم را می گرفت

آن لگدهایی که میزد می نشست بر صورتم
قدرت بینایی چشم ترم را می گرفت

*****************

اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ علی اشتری

ای پَرکشیده آسمان ها در هوایت
ای نذرهای عمه زینب ها برایت

بابا که آمد از سفر جانِ رقیه
چیزی نگو، عمه به قربانِ صدایت

بابا که آمد روسری ات را سرت کن
تا گم شود رنگِ کبودِ شانه هایت

شیری ست دندانت دوباره در می آید
اینقدر دستت را نکش بر لثه هایت…

***********
اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ رضاباقریان

با سر انگشت کوچکش دارد
می کشد خوار از کف پایش
یک ستاره نمی شود پیدا
در دل آسمان شبهایش
چه قَدر عاشقانه می گِرید
به سر زخمیِ عموهایش
زیر لب آه می کشد، یعنی
سنگ خورده دوباره بابایش
سخت می شد اَدا کند بابا
چه کند، زخمی است لبهایش
موی او را کشید پیرِزنی
این چنین شد خراب رویایش
شامیان با کنایه می کردند
سر بازارها تماشایش
باز هم پای نیزه ای دارد
می کشد خوار از کف پایش

****************

اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ علیرضاشریف

این روزها جز گریه غمخواری نداری
جز در صبوری سوختن کاری نداری
تنها شدی خیلی دلت را غم گرفته
در بارگاهت هیچ زوّاری نداری
نه در رواق و صحن نه پای ضریحت
ریحانۀ بابا عزاداری نداری
حتی کبوتر در حریمت پَر نگیرد
جز گَرد و خاکِ غربت انگاری نداری
صد لشکرِ مختار تحتِ امر داری
کی گفته بی بی جان کَس و کاری نداری
تکفیریِ از هر چه شمر و زَجر بدتر
تو فکر کردی که شرف داری نداری
این قبر مُهرِ بیمۀ عباس خورده
چاره به جز برگشت با خواری نداری

*****************
اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ وحیدقاسمی

بالای ناقه موی مرا باد می کشید
پایین ناقه چکمه سرم داد می کشید
بالای ناقه زلف گره خورده داشتم
پایین ناقه چادر آزرده داشتم
بالای ناقه غصه ی روبنده داشتم
پایین ناقه عمه ی شرمنده داشتم
بالای ناقه مقنعه ی پاره داشتم
پایین ناقه تاول آواره داشتم
بالای ناقه کاربه تحقیر می کشید
پایین ناقه پهلوی من، تیر می کشید
بالای ناقه غربت گودال دیده ام
پایین ناقه گریه ی خلخال دیده ام
بالای ناقه گرد سرت شاپرک شدم
پایین ناقه نقشه ی راه فدک شدم
بالای ناقه اشک علمدار دیده ام
پایین ناقه کوچه و بازار دیده ام
بالای ناقه خون جگری بود و کعب نی
پایین ناقه دربه دری بود و کعب نی
بالای ناقه خم شدم ازبارغم پدر
پایین ناقه نیمه شبی گم شدم پدر
بالای ناقه شام بلا بود و عمه ام
پایین ناقه طشت طلا بود و عمه ام
بالای ناقه سنگ سرم را شکست و رفت…
پایین ناقه زجر پرم را شکست و رفت….
بالای ناقه بی هدفم پرت کرده است
پایین ناقه نان طرفم پرت کرده است
بالای ناقه حرمله با سنگ زد مرا
پایین ناقه دختراو چنگ زد مرا
بالای ناقه بخت بد آورده داشتم
پایین ناقه چشم وَرَم کرده داشتم
بالای ناقه نیزه ی تو بدبیار بود
پایین ناقه صحبت بُرد قمار بود
بالای ناقه خارجی ام؛ تا صدا زدند!
پایین ناقه پیرزنان عمه را زدند

******************

اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شاعرناشناس

حق خواسته که دست عطا داشته باشی
بالا بنشینی و گدا داشته باشی
 
والله که حق است که در جمع بزرگان
بالای سر عمّه تو جا داشته باشی
 
رزّاقی و روزی خور این سفره دوعالم
ای کاش برایم تو غذا داشته باشی
 
تو جمع صفاتی تو خودت جلوه ذاتی
باید حرمی نزد خدا داشته باشی
 
از آن همه شهزاده ی ارباب تو باید
مخصوص خودت صحن و سرا داشته باشی
 
صد مریم و حوا به درت سجده نمایند
گر قصد کنی که خاک پا داشته باشی
 
گر قصد کنی نیل شکافی به نگاهی
محتاج نباشی که عصا داشته باشی
 
تو فاتح شامی سزد آن کس که مقامت
فرمانده ی کل قوا داشته باشی
 
بد نیست که در اریکه سلطنت خود
تو چند غلام رو سیه داشته باشی
 
پیغمبر عشاق حسینی و عجب نیست
صد تازه مسلمان همه جا داشته باشی
 
ای کاش که در رهگذر عرش؛ توقف…
….در بین حسینیه ما داشته باشی

***************

اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ شاعرناشناس

بابا برایم روزها گرما ضرر دارد
شب هم که شد بر زخم ِ من سرما ضرر دارد

دنیای من بعد از غروبِ تو برایِ من
یک لحظه هم ماندن در این دنیا ضرر دارد
 
سیلی که جایِ خود، نسیم ِ داغ ِ صحرا هم
حتماً برای کودکِ زیبا ضرر دارد
 
سیلی نه، بعد از اصغرت در غربتِ شبها
دیگر برایِ گوش من لالا ضرر دارد

فهمیده ام از ضربتِ سنگین سیلی ها
گاهی برایم گفتن بابا ضرر دارد

آنکه ز روی ناقه افتاده میفهمد
یک عمر این افتادن از بالا ضرر دارد

چون حرفِ “با” لب را به لب چسبانده تکرار است
بابا برای زخم این لبها ضرر دارد

*****************

اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ علیرضا لک

زرد و کبود و سرخ شد امّا هنوز هم
دارد عزای دیدن بابا هنوز هم
تا تاول دوباره ای از راه می رسد
با گریه آه می کشد آن را هنوز هم
آهسته بغض می کند و خیس می شود…
… زخم کبود گونه اش: «آیا هنوز هم
مهمان چوبدستی شهر جسارتی
من مانده ام به حسرت لبها هنوز هم»
من درد های روسری ام را نگفته ام
با چشمهای غیرت سقّا هنوز هم
از صحبت کنیزی مان گریه می کنم
می لرزم از خجالتش حتّی هنوز هم
مُحرم شدم، طواف کنم، بوسه ها زنم
آنجا که هست کعبه ی دلها هنوز هم
دلتنگ بود و رفت و نگفتید خوب شد
گوش بدون زینت او یا هنوزم هم…؟!

*********************
اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ حسین رستمی
مخواه دخترکت از تو بی خبر باشد
بدون من به سفر می روی پدر، باشد
میان راه دلت تنگ شد خبر دارم
که آمدی تو به دنبال هم سفر باشد
‏قبول بازی گنجشک پر که یادت هست
به شرط آنکه به جایش رقیه پر باشد
تنور خانه گمانم هنوز روشن بود
و گرنه موی تو باید بلندتر باشد
عمو که رفت پدر لااقل نمی رفتی
برای عمه ی تنهام یک نفر باشد
مرا زدند ولی عمه بازویش زخم است
برای من دلت آمد که او سپر باشد؟
کلاغ ها همه رفتند خانه پس حالا
رسیده نوبتش این قصه هم به سر باشد
********************
اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ جواد حیدری
بابا بیا و دور و برم را نگاه کن
ویرانه ای که گشته حرم را نگاه کن
گرمی شانه های تو یادم نرفته است
سنگی که هست زیر سرم را نگاه کن
امشب بیا زیارت مادر نه دخترت
از او رخ کبوترم را نگاه کن
من وارث شکسته ترین بازویم پدر
بر بازوی سه ساله، ورم را نگاه کن
گویا تنم به زیر سم اسب رفته است
در هم شکسته بال و پرم را نگاه کن
من مثل تو ز داغ برادر شکسته ام
خم گشته است این کمرم را نگاه کن
محشر شده که کودک تو پیر گشته است
یکسر سفید موی سرم را نگاه کن
چوب یزید را به سرش خورد می کنم
چون صبح می شود اثرم را نگاه کن
********************
  اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ سید محمد جوادی
خرابه است و شب و سینه ای که پُر درد است
به عکس روز گذشته هوا عجب سرد است
ستاره ها همه از حال من خبر دارند
به قلب کوچک من آسمانی از درد است
گل بهشت حسینم ز بس نخوردم آب
خزان به دیدنم آمد که چهره ام زرد است
به پیش ضربت دشمن سپر برایم شد
قسم به جان عمویم که عمه ام مرد است
نسیم می وزد و صورتم چه میسوزد
خدا کند که بمیرد سرم چه آورده است
********************
اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ مصطفی متولی
با غم که هم مسیر شدم در سه سالگی
از غصه ناگزیر شدم در سه سالگی
گفتم به تن که آب شود از گرسنگی
از جان خود که سیر شدم در سه سالگی
من پای عشق تو کمرم تا شد ای پدر
این شد که سر به زیر شدم در سه سالگی
غصه نخور فدای سرت گر سرم شکست
یا که اگر اسیر شدم در سه سالگی
هی داغ روی داغ و هی زخم پشت زخم
بعد از تو زود پیر شدم در سه سالگی
گر چه نرفته ام به کنیزی ولی عجیب
کوچک شدم حقیر شدم در سه سالگی
من فکر می کنم که همه فکر می کنند
خیلی بهانه گیر شدم در سه سالگی
********************
اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ حمید رمی
نامی شدی ، روی لب اینیّ و آنی
یا شایدم بابای از ما بهترانی
بدجور سیلی خورده ام این چند روزه
خوردم، ولی حتی دریغ از تکّه نانی
من که توان راه رفتن هم ندارم
حالا سوال من، تو آیا می توانی ؟
ای وای یادم رفت، تو که پا نداری
یک سر، نه دستیّ و نه حتی استخوانی
جای تو خیلی بهتر از اینجاست بابا
با اکبرت در انتهای آسمانی
یا با عمو پیش امیرالمومنینی
یا پیش زهرا در بهشت بیکرانی
بابا سلامت را به عمّه می رسانم
بابا سلامم را به مادر می رسانی؟
من مانده ام با روزگار سرد تقدیر
با این همه نامردمی، نامهربانی
شاید نیاوردی به جا این دخترت را
یا شایدم بابای از ما بهترانی
********************
اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ جواد حیدری
با خنده ی خود صفای دلها می شد
آرامش ِ خاندانِ طاها می شد
حنانه ترین دختر این کاشانه
در کودکی اش مادر ِبابا می شد
در جمع برادران خود تا میرفت
لیلیِ دل عترت لیلا می شد
با لهجه ی شیرین خودش تا میگفت
بابا بابا بابا غوغا می شد
در پیش نگاه عمه و بابایش
هر لحظه شبیه تر به زهرا می شد
وقتی که به دیدن عمویش میرفت
عباس به احترام او پا می شد
پایش روی خاک قبل از آنکه برسد
زیر قدمش بال ملک وا می شد
مأمور نبود ورنه گر میفرمود
تا کوفه تمام دشت دریا می شد
صد حیف نشد بماند و رشد کند
میماند اگر زینب کبری می شد
********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – محمد فردوسی
هر شب دم سحر جگرم درد می کند
از ماتم تو ای پدرم! درد می کند
از بس که انتظار کشیدم به راه تو
این دیدگان منتظرم درد می کند
بابا نبوده ای که ببینی چه می کشم
از ضرب تازیانه پرم درد می کند
هر کس رسید و نذر خودش را ادا نمود!
یعنی ز پای تا به سرم درد می کند
لب های من شبیه لبت چاک خورده است
خواهم که نام تو ببرم درد می کند
حقّم نبوده موی سرم را کشیده اند
این گیسوان مختصرم درد می کند
این درد چشم ارثیه ی مادری ماست
از سوز گریه چشم ترم درد می کند
از بس که بی هوا به زمین خوردم ای پدر
مانند مادرت کمرم درد می کند
********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – خلیل عمرانی
امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی ؟
گاهی دراین سکوت اسیرانه می زنی ؟
ای روشنای دیده ی دلهای تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی
یک لحظه تاغریب دلم حس می کند تو را
دستی دراین غروب غریبانه می زنی
درموج گریه ازنفس افتاد دخترت
با دست مرگ یک دونفس چانه می زنی
گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ
موی مرا برای سفرشانه می زنی ؟
بابا! دلم برای تو یک ذره شد بگو
سر می زنی به دخترخود یا نمی زنی ؟
********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – وحید قاسمی
افسری با دست ِ سنگینش حوالی غروب
زیرپلکم یک کبودستان بنفشه کاشته
می کشانم خویش را برخاک ِ صحرا ای پدر
استخوان ساق ِ پای ِ من ترک برداشته
**
چکمه ای بی رحم تا چشم عمو را دوردید
بی هوا آمد سرطفل یتیمت داد زد
تازه فهمیدم چرا مادربزرگم زود مُرد!
عمه ام با لحن زهرا کربلا فریاد زد
**
سیلی وسوزعطش سوی دو چشمم را گرفت
پنجه ی بغضی گلویم را فشرده ای پدر
کاملاً واضح نمی بینم، ولی انگار که
چادر هر دختری را باد برده ای پدر
********************
اشعارشب سوم محرم  مرثیه حضرت رقیه سلام الله علیها ـ سید محمد جوادی
اگرچه زخمی ام امّا کبوترم بابا
در آسمان نگاه تو می پرم بابا
چقدر ناز مرا می کشیدی و حالا
تو ناز می کنی و من که می خرم بابا
زبان گشا و بگو آنچه را که می پرسم
بگو عزیز دلم از برادرم بابا
بگو که حلق علی را چگونه پاشیدند
بگو برای من از او که خواهرم بابا
فدایت ای سر خونین دو چشم را وا کن
ببین زمانه چه آورده بر سرم بابا
ببین هجوم خزان را به گلشن رویم
گلم ولی به خدا زرد و پرپرم بابا
اگرچه لاغرم امّا عجیب خوشحالم
برای پر زدن امشب سبک ترم بابا
بیا ز خاک خرابه به آسمان بپریم
آگرچه زخمی ام امّا کبوترم بابا
**********
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – علی اکبر لطیفیان
تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی
شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی
من ازتاریکی شب های این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی
فراقت گرچه نابینام کرده بازمی ارزد
که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی
پدرنزدیک بود امشب کنیزخانه ای باشم
به توحق می دهم پاره گریبان خودم باشی
اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی ست
که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی
ازاین پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد
یک امشب را نمیخواهی پدرجانِ خودم باشی
سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد
بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی
سرت را وقت قرآن خواندنت برطشت کوبیدند
تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی
کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد
فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی
اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است
تقلامی کنم یک بوسه مهمان خودم باشی
*******************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – محمد فردوسی
از شوق دیدار تو بابا پر گرفتم
یعنی که جان تازه در پیکر گرفتم
چشم انتظار دیدن روی تو بودم
شکر خدا رأس تو را در بر گرفتم
حرفی نگفته در میان سینه دارم
بغضم شکست و روضه را از سر گرفتم …
…وقتی که با صورت زمین خوردم ز ناقه
دردی شبیه پهلوی مادر گرفتم
از ضرب آن سیلی که نور دیده ام بُرد
در صورتم یک شاخه نیلوفر گرفتم
چادر نمازم را به زور از من گرفتند
حالا به جایش آستین بر سر گرفتم …
… از کنج این ویرانه تا معراج رفتم
وقتی که بوسه از رگ حنجر گرفتم
فهمیده ام کنج تنور خانه بودی
بیخود نشد که بوی خاکستر گرفتم …
… انگشتری زیبا برایت می خرم من
وقتی ز دست ساربان زیور گرفتم …
*******************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – حسن لطفی
اینجا که زخم از درِ هر خانه میزنند
اینجا که بند بر پَر پروانه میزنند
خون میچکد ز گوشه چشمان خاکی ات
وقتی که پلک های غریبانه میزنند
با گوشواره های خودم ناز میکنند
این دختران که سنگ به ویرانه میزنند
مویی نمانده تا که ببافی هزار شکر
مویی نمانده باز چرا شانه میزنند
دستی بکش به زبری رویم که حق دهی
نامردهای شام چه مردانه میزنند
دستم برای لمس لبت هم تکان نخورد
از بس که تازیانه بر این شانه میزنند
حتماً عمو نبود که با گریه عمه گفت:
دارند حرف تو در خانه میزنند
*********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – حبیب نیازی
بابا بیا کبوتر بی بال و پر شدم
بی آب و دانه مانده ام و مختصر شدم
تغییر طرح صورت من بی دلیل نیست
از بس شبــیه فاطمه بودم نظر شــدم
زانو بغل نمودن من ناز کردن اســت
از بوسه ی سکینه و تو باخبر شدم
دستی کشیده ای به سر و روی او ولی
من با سرت به روی سنان همسفر شدم
جان می کَنم، قدم بزنم می خورم زمین
بی دست و پا ز شدت درد کمر شدم
امشب بیا و دخترکت را قبول کُن
وقــتی برای قافــله ای درد سر شدم
*******************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – علی ناظمی
از بوی سیب سرخ طبق مرده جان گرفت
زخمی ترین یتیم خرابه توان گرفت
باران چشم های رقیه شروع شد
از بس که گریه کرد دل آسمان گرفت
ترفند گریه هاش به داد پدر رسید
سر را ز دست بی ادب خیزران گرفت
روپوش را ز روی طبق تا کنار زد
لب را که دید طفلک لکنت زبان گرفت
بابا …یکی دو بار بریده بریده گفت
با هر نفس نفس که یکی در میان گرفت
می گفت گوشواره فدای سرت ولی
دیدم عقیق دست تو را ساربان گرفت
حالا گرسنگی به سراغم که آمده
آغوشم از محاسن تو بوی نان گرفت
آخر طلوع داغ تو کنج تنور بود
در شام زخم های تو خورشیدمان گرفت
*******************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – علی اکبر لطیفیان
از درد بی حساب سرم را گرفته ام
با اشک، زخم بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی
این خارهای موی سرم را گرفته ام
دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد
یعنی اجازه سفرم را گرفته ام
مانند من ز ناقه نیفتاده هیچکس
اینجا فقط منم کمرم را گرفته ام
آیینه نیست تا که ببینم جمال خویش
در چشمهای تو خبرم را گرفته ام
تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر
امروز از خودم نظرم را گرفته ام
خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست
از دست این و آن پدرم را گرفته ام
امشب به رسم ام ابیهایی ای پدر
از دست گرگها پسرم را گرفته ام
خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها
این چند موی مختصرم را گرفته ام
این شهر را به پای تو ویرانه میکنم
مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام
*********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – قاسم نعمتی
دختر اگر یتیم شود پیر میشود
از زندگی بدون پدر سیر میشود
هم سن و سالها همه او رانشان دهند
دل نازک است دختر ودلگیر میشود
باشد شبیه مادر خود نافذالکلام
این شهرباصدای او،تسخیرمیشود
فریادهای یا ابتایش چو فاطمه
در سرزمین کفر چو تکبیر میشود
وقتی که گیسوان سری پنجه می خورد
هرتاب آن چوحلقه زنجیر میشود
اصلاً رقیه نه ؛به خدا مرد ؛بی هوا
با یک شتاب ضربه زمین گیرمیشود
هرگزکسی نگفت گلویش کبودشد
اینجاست روضه صاحب تصویر میشود
دشمن به او نگاه خریدار می کند
خوب شاهزاده بوده و تحقیر میشود
فرزندخارجیست کفن احتیاج نیست
بیهوده نیست این همه تکفیرمیشود
دادندجای غسل تیمم تنش….چرا؟
خون از شکاف زخم سرازیرمیشود
پایش به سوی قبله کشید و به نازگفت:
امشب اگر نیایی پدر دیر میشود
********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – مصطفی متولی
این همه درد دلم چشم تری میخواهد
آتش سینه ام امشب جگری میخواهد
قصه های شب یلدای فراق من و تو
تا که پایان بپذیرد سحری میخواهد
باز خاکسترم از شوق تو پروانه شده
شمع من شعله تو بال و پری میخواهد
مگر احوال دلم با تو به سامان برسد
سینه آرام ندارد که سری میخواهد
دخترت را چه شد اینبار نبردی بابا؟
هر سفر قاعدتاً همسفری میخواهد
حال من حال یتیمی است که هر شب تا صبح
دامن عمه گرفته پدری میخواهد
خون پیشانی تو آتش این دل شده است
لاله تا داغ ببیند شرری میخواهد
نکند بازهم این زخم دهن باز کند
لب تو بوسه آهسته تری میخواهد
چادرم سوخته فکر کفنم باش پدر
قامتم پوشش نوع دگری میخواهد
این شب آخری ای کاش عمو پیشم بود
شام تاریک خرابه قمری میخواهد
********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – مصطفی متولی
آن شب سپهر دیده او پر پر ستاره بود
داغ نهفته در جگرش بی شماره بود
در قاب خون گرفته چشمان خسته اش
عکس سر بریده و یک حلق پاره بود
شیرین و تلخ ، خاطره های سه سال پیش
این سر نبود بین طبق یادواره بود
طفلک تمام درد تنش را زیاد برد
حرفی نداشت عاشق و گرم نظاره بود
با دست خسته معجر خود را کنار زد
حتی کلام و درد دلش با اشاره بود
زخم نهان به روسری اش را عیان نمود
انگار جای خالی یک گوشواره بود
دستش توان نداشت که سر را بغل کند
دستی که وقت خواب علی گاهواره بود
در لابلای تاول پاهای کوچکش
هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود
ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد
دریای حرفهای دلش بی کناره بود
کوچک ترین یتیم خرابه شهید شد
اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود
*********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – حسن لطفی
با این نفس زدن بدنم درد می کند
با هر تپش تمام تنم درد می کند
پروانه ام که بال به زنجیر بسته ام
تا انتهای سوختنم درد می کند
حالا رسیده ای که مرا با خودت بری ؟
حالا که پای آمدنم درد می کند
آرام سر گذار به دوشم که شانه ام
در زیر بار پیرهنم درد می کند
می بوسمت دوباره و زخم گلوی تو
با بوسه های دل شکنم درد می کند
می بوسمت دوباره و حس می کنی تو هم
با بوسه ای لب و دهنم درد می کند
تقصیر باد نیست که آشفته زلف توست
انگشتهای شانه زنم درد می کند
*********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – هاشم طوسی
بابا نگاه پر شررم درد می کند
قلب حزین و شعله ورم درد می کند
از بس برای دیدن تو گریه کرده ام
چشمان خیس و پلک ترم درد می کند
از بعد نیزه رفتن رأس عمو ببین
سر تا به پای اهل حرم درد می کند
آهسته بوسه گیرم از آن جای خیزران
دانم لبانت ای پدرم درد می کند
از کوچه های سنگی کوفه زمن مپرس
آخر هنوز بال و پرم درد میکند
با هر نوازشی که زباد صبا رسد
این دسته موی مختصرم درد میکند
ناقه بلند بود و نگویم چه شد ولی…
چون فاطمه پدر، کمرم درد می کند
بابا ببین شبیه زنی سالخورده ام
دستم، تنم، سرم، جگرم درد می کند
مدیون عمه ام که نفس می کشم هنوز
جسم کبود همسفرم درد می کند
هر جا که گوشواره ببینم از این به بعد
زخمی دوباره در نظرم درد می کند
*********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – نادر حسینی
بر تو چه رفته که سر و رویت عوض شده
مویت سپید گشته و مویت عوض شده
انگار خیمه های شما سوخته ،عزیز
ای یاس من چقدر تو بویت عوض شده
پیداست تشنه بوده ای و گریه کرده ای
آخر ببین صدای گلویت عوض شده
خواهر نترس تیر سه شعبه نمی زنند
این روزها مرام عدویت عوض شده
اینقدر هم بهانه ی بابا مگیر ،نه
امشب چقدر خلق و خویت عوض شده
یک سر برو به علقمه خالی زلطف نیست
ببین چقدر شکل عمویت عوض شده
سه ساله که خضاب نکرده است تا کنون
من را ببخش آب وضویت عوض شده
ما در خرابه ایم سری هم به ما بزن
امشب گدای هر شب کویت عوض شده
*******************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – مصطفی متولی
زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر
گذر عمر از این مرحله سخت است پدر
دخترت تشنه اشک است ولی باور کن
گریه کردن وسط هلهله سخت است پدر
روضه خار مغیلان و کف پای یتیم
با دل نازک این آبله سخت است پدر
کاش میشد کمی از نیزه بیایی بغلم
بخدا بوسه از این فاصله سخت است پدر
تا که چشمم به لبت خورد ترک خورد لبم
با لب پاره برایم گله سخت است پدر
عمه دیگر چه کند من که خودم میدانم
زندگی با من کم حوصله سخت است پدر
********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – رضا رسول زاده
سرت به دامن این شاهزاده افتاده
به دست طفل خرابات باده افتاده
کنون که نوبت من شد دو دست کوچک من
کنار رأس تو بی استفاده افتاده
بیا سؤال مکن گوشواره ام چه شده
خیال کن که شبی بین جاده افتاده
بگو ترک ترک زخم صورتت از چیست؟
مگو به من که کمی خطّ ساده افتاده
ز چرخ شِکوه کنم چون به ساربان گفتم
که زیر پای سواره پیاده افتاده
جواب داد که ساکت شو خارجی!به رخم…
…ببین که نقش دو دست گشاده افتاده
شبیه مادرت اول شهیده ام بابا
گمان کنم به دل خانواده افتاده….

*********************
اشعارشب سوم محرم اشعار شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها – مهدی نظری
گفتم عمویم هست او اما کتک زد
هرگاه آمد بر لبم بابا،کتک زد
وقتی که افتادم به روی خار وخاشاک
آن نیمه شب حتی مرا صحرا کتک زد
مردی رسید و تاکه چشمش برمن افتاد
من را به قصد کشت در آنجا کتک زد
هر بارکه می خواست او عقده گشاید
من را کنار نیزه سقا کتک زد
آن مردگفتم یا علی کفرش در آمد
من را شبیه حضرت زهرا کتک زد
افتاده بودم بر زمین از ضربه ای سخت
بی حال بودم من ولی باپا کتک زد
دستان عمه بسته بود و اشک می ریخت
آن بی حیا هر بار من را تا کتک زد
اینکه تمام پیکرم سرخ است اوبا……
سیلی،لگد،با کعب نی حتی کتک زذ
از بس که لطمه خورده ام از این و از آن
احساس کردم که مرا دنیا کتک زد
امروز اگرجانم رسیده برلبانم
مردی مرا از شام عاشورا کتک زد