اشعار شب عاشورا

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ یاسر مسافر

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد…
بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد…
وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت
این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد …
ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود
ابری که روی صورت من را گرفت و بعد
انگار صدای مادری دلخسته می رسید
آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد
همراه آن صدا تمامیِّ کودکان
ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد
هر کس که زنده بود از اهل خیام تو
مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد
دور از نگاه علمدار لشگرت
آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد
((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل))

*******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

باطن ترین من، نه خدا حافظی مکن
هرچند ظاهراً، نه خدا حافظی مکن
من نیمه توأم جلویت ایستاده ام
با نیمِ خویشتن، نه خدا حافظی مکن
یک اهل بیت را ته گودال میبری
ای خمس پنج تن، نه خدا حافظی مکن
اصلاً بدون من سفری رفته ای ؟ بگو …
…حالا بدون من، نه خدا حافظی مکن
پس حرف می‌زنی که خداحافظی کنی
اینگونه نه نزن، نه خدا حافظی مکن
شاید کسی نبُرد خدا را چه دیدی
با کهنه پیرهن، نه خدا حافظی مکن
این سمت عزیز، محترم،  با کفن ، ولی
آن سمت بی کفن، نه خدا حافظی مکن
بعد از تو چند مرد به دنبال چند زن
بعد از تو چند زن…. نه خدا حافظی مکن

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ یاسر حوتی

آرام تر بـرو که توانی نمانده است
تا آخرین نگاه زمانی نمانده است
بگذار تا که سیر نگاهت کنم حسیـن!
یک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است
می‌خواستم فدای تو گردم  ولی نشد
بعد از شهید علقمه جانی نمانده است
تو می روی … پس که ؟ عنان گیر من شود
وقتی که هیچ مرد جوانی نمانده است
این گله های گرگ نشستند درکمین
تا با خبر شوند شبانی نمانده است
**
او رفت و بعد ،شیهه اسبی غریب ؛ . . . ماند
شاخه شکست ؛ رایحه عطر سیب ماند
یک تن به جای حضرت یوسف به چاه خفت
اما سری ؛  دریغ . . . به روی صلیب ماند
از آن همه جمال جمیل خدا ؛ فقط
تصویر مات و خاکی شیب الخضیب ماند
دیگر برای بوسه شمشیر جا نبود
حتی لبان دخترکش بی نصیب ماند
درلابلای آن همه فریاد و هلهله
تنها صدای مادری آنجا غریب ماند
**
صحرا میان شعله صدتازیانه سوخت
پروانه های کوچکِ در این میانه سوخت
تنها نه بال نازک پروانه های دشت
گل های سرخ روسری دخترانه سوخت
یکباره کربلا و مدینه یکی شدند
پهلو و  دست و  بازو  و  هم  شانه سوخت

*******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ مطهره عباسیان

کم کم غروب واقعه از راه می رسید
یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید
این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینه ی او شعله می کشید
راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده می برید
مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید
آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه می آفرید

*******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ قاسم نعمتی

مُردم از دلواپسی بسکه پریشان خاطرم
سایه ات تا برسرم باشد خدا را شاکرم
دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا
تو شبیه کعبه باش و من شبیه زائرم
در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو
تو سلامت باشی اما من بمیرم حاضرم
تو به فکر حنجرت باش و غم من را مخور
دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم
دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو
بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم
ناز کم کن ای نگار نازنینم یاحسین
ترس من این است داغت را ببینم یا حسین

********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ سید محمد رضا شرافت

شب شبِ اشک و تماشاست اگر بگذارند
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند
فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند
مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش
روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند
غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟
عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند
ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد
مشک او حامل دریاست اگر بگذارند
آب مال خودشان چشم همه دلواپس
خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند
قامتش اوج قیام است قیامت کرده است
قد سقای تو رعناست اگر بگذارند
سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها
لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند
تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد
آب مهریه زهراست اگر بگذارند
بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو
یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند
آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله
مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند
رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن…
…کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ بانو هاشمی

دل شکسته ی من را کنار تل ببرید
برای صبر، توان مرا مثل ببردید
دم وداع برای حسین، ساغر صبر
کنارچشمه ی احلی من العسل ببرید
نمی بُرَد اگر انگشت ،دل از انگشتر
دل مرا به غنیمت از این محل ببرید
تمام روز ندیدم به غیر زیبایی
چه مانده غیر ندامت از این عمل ببرید؟
توان خار ندارد سه ساله ام، او را
بدون سیلی از این راه لااقل ببرید
بهانه گیری این طفل، راه حل دارد
ولی خدا نکند پی به راه حل ببرید
نمک به زخم چهل روزمان که پاشیدید
بساط و سینی غم را از این بغل ببرید
خرابه، خاطره ی تلخ روزگار مرا
به روی دوش عزادار این غزل ببرید

*******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ احرامیان پور

دریای من ! به ساحل چشمم کران بده
بر خاکِ تشنه کامِ عطش خیز ، جان بده
یک عمر از نگاه تو نیرو گرفته ام
این بار هم تو خواهر خود را توان بده
ای من فدای اشک غریبانه ات حسین !
سهم مرا از این فیض بیکران بده
بگذار پیش مرگ تو باشم عزیز دل !
دیگر کسی نمانده به جز من؛ امان بده
جانم به لب رسیده و بشکن سکوت را
از مهر و لطف ،گوشه ی چشمی نشان بده
سهم کبوتران مرا هم از این عروج
پرواز تا کرانه هفت آسمان بده

********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ حسین رستمی

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت
برو حسین که دست خدا به همراهت
دعای حرز لبم را به گردنت بستم
برو حسین که این بوسه ها به همراهت
تویی که جان مرا میبری به همراهت
نمیبری بدنم را چرا به همراهت
فدای موی بلندت شوم که دست نسیم
چگونه میزند این نظم را به هم ، راحت
برو که با خبری من چگونه می آیم
برای یافتنت تا کجا به همراهت
فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار
که نیم دیگر من تا خرابه همراهت…
دلی دو تا و  قد و قامتی دوتا تر از آن
برو که من شده ام چندتا به همراهت
نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد
می آمدم به خدا بی هوا به همراهت
تو دور میشوی اما هنوز اینجایی
برای آنکه نبردی مرا به همراهت

******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ نادر حسینی

دوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی
به تازیانه کشیدند باز ، بازویی
اگر چه هیچ دری وا نشد،ولی آن روز
به جای میخ به نیزه زدند ،پهلویی
شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه
به دست باد پریشان شده است ،گیسویی
شنیده ایم که یک ظهر روی یک نیزه
بدون آب جوانه زده است ،شب بویی
و ماجرا که به اینجای کار ختم نشد
چقدر زخم زبانها شنید ،بانویی
تمام دغدغه ی من زماجرا این است
که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ یحیی نژاد سلامتی

شاعر تمام دفتر خود را مرور کرد
بعدش نشست و قافیه را جفت و جور کرد
اذنی گرفته است دوباره برای شعر
خوشحال از این عنایت و حس غرور کرد
اول نوشت “مادرم اما…” و بعد از آن
از روضه های سخت مدینه عبور کرد:
“قدش هلال و دست بر کمر گرفته بود…”
قلبش شکست و عمه به ذهنش خطور کرد
“او می دوید و…” روضه  ی مقتل که می نوشت
“او می کشید و…” یاد نگاه صبور کرد
خواهر به شوق عشق به روی تل آمد و
سر را به روی نیزه… نگاهی به  نور کرد
باشد اگر چه صحنه ی محشر به پا شده ست
باشد اگر چه روح امین نفخِ صور کرد
“چیزی بجز جمال و قشنگی ندیده بود…”
مافوق صبر عالم و آدم ظهور کرد

*****************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ محسن کاویانی

تو مثل حضرت زهرا گلی علی واری
و آنقدر که در اینجا سه تا علی داری
شبیه روی نبی را علی صدا کردی
غدیر را… و چه ساده تو میکنی یاری
دوباره‌ ای پسر خون بیا تحمل کن
هجوم طعنه و نیشی که هست تکراری
میان لشگر کوفی ببین یتیمان را
دگر ز نان و نمک هم نمانده آثاری
برای بارش باران هنوز میخواهی…
…برای مردم کوفه نماز بگذاری
دوباره صورت و گوشی به جرم عشق علی
پس از تو میشود آقا مکان گل کاری
تو میروی و سرت را… گمان کنم… شاید…
خدا کند که سه ساله نبیند آزاری

*******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علیرضا قزوه

خون می رود هنوز ز چشم تر شما
خیمه زده است ماه به گرد سر شما
آن زخمهای شعله فشان هفت اخترند
یا زخمهای جسم علی اکبر شما؟
آن کهکشان شعله ور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه نشان داشت کربلا
گل کرد نور واقعه در خنجر شما
با زخم خویش بوسه به محراب می زدید
زان پیش تر که نیزه شود منبر شما
گاهی به غمزه یاد ز اصحاب می کنی
بر نیزه ، شرح سوره احزاب می کنی

*******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ مهدی رحیمی

از زبان حضرت زهرا(س) :

از خدا اول برایت اذن پوشیدن گرفتم
بعد هر شب بین انگشتم نخ و سوزن گرفتم
سوزن مژگان می آمد با نخ اشکم برایت
از کنار بوریا یی کهنه پیراهن گرفتم
بارها پیراهنت را بر تنت پوشانده آن وقت؛
در خیال خود سرت را نیز بر دامن گرفتم
دیدم آن نامرد را بر سینه ات با تیغ عریان
پیرهن را هر زمان از قسمت گردن گرفتم
پهلویش گر پاره گشته در میان کوچه ای تنگ
پیرهن را از دهان آتش و آهن گرفتم
گرچه چون مشتی ستاره زیر پا و پاره پاره
عاقبت فرزند خود را در میان تن گرفتم

******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ سید محمد جوادی

حالا که غیر از چشمهای تر نداری
تنهای تنها ماندی و یاور نداری
بگذار تا زینب لباس رزم پوشد
تا که نگوید دشمنت لشگر نداری
من آب می آرم برای اهل خیمه
دیگر نگو آقا که آب آور نداری
بگذار لخته خون ز لبهایت بگیرم
آخر مگر ای نازنین خواهر نداری
تعبیر کن خواب مرا ای یوسف من
حالا که غیر از چشمهای تر نداری
می آیم امشب بهر دیدارت به گودال
هر چند دیر است و تو دیگر سر نداری

******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

داری عقیله خواهر من گریه می کنی؟
آیینه برابر من گریه می کنی
از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت
خیلی شبیه مادر من گریه می کنی
دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام
وقتی کنار دختر من گریه می کنی
امشب برای ماندن من نذر می کنی
فردا برای پیکر من گریه می کنی
امشب نشسته ای و مرا باد می زنی
فردا به جسم بی سر من گریه می کنی

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ حسن لطفی

بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت
تنها به روی سینه صحرا نبینمت
امشب بیا که بوسه زنم بر گلوی تو
شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت
می ترسم از نگاه به گودال آن طرف
دارم دعا به زیر لب آنجا نبینمت
غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد
من نذر کرده ام که به نی ها نبینمت
امشب برای من تو دعا کن که شام بعد
بی سر به روی دامن زهرا نبینمت

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ وحید قاسمی

با این شتاب فکر کنم سر می آورد
با این شتاب،حوصله را سر می آورد
می تازد و غنیمت جنگ غروب را
از چنگ سی هزار نفر، در می آورد
حس می کنم که داخل خورجین غصبی اش
یک باغ سیب سرخ معطر می آورد
سرمست سود دادوستدهای کربلاست
دارد چقدر چادرو معجر می آورد
نرخ طلای کوفه سقوطش مسجل است
از بسکه گوشواره و زیور می آورد
دود و تنورروشن و عطری شبیه عود
اینجای روضه داد مرا در می آورد

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ مهدی محمدی

چگونه با تو بگویم چگونه خواهر رفت
تمام سوی دو چشمم پس از برادر رفت
به جای آن همه تیری که بر تنت آمد
لباس کهنه و انگشتر مطهر رفت
صدای حرمله می آمد و نوای رباب
کنار نیزه طفلش زهوش مادر رفت
حرم در آتش دختر نفس نفس میزد
نگاه ها پی غارت به سمت دختر رفت

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ شاعرناشناس

از این کویر چرا عطر سیب می آید
شمیم رایحه ای دلفریب می آید
صدای نیزه و شمشیر اگر اجازه دهد
صدای ناله مردی غریب می آید
گمان کنم که مسیح است داخل گودال
صدای میخ زدن بر صلیب می آید
درست پشت سر رد خون یک دشنه
زنی خمیده به این سوی شیب می آید
خبر دهید به زینب که چشمتان روشن
جناب حضرت شیب الخضیب می آید

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

نزدیک مغرب است خدایا چه می شود؟
کشتی شکست خورده دریا چه می شود؟
از لاله های خون جراحات زخم عشق
مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود
با چکمه های بند نبسته رسیده شمر
با زخمهای سینه بابا چه می شود
قاتل ز بس برید از نفس فتاد
ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود

نزدیک مغرب است چه باد مخالفی
نزدیک مغرب است ندا داد هاتفی :

ای کشته فتاده به صحرا حسین من
ای میوه رسیده زهرا حسین من
آن کهنه پیرهن که خودم بافتم چه شد
ای بانی قیامت کبرا حسین من
یادش به خیر شانه زدن های موی تو
ای صاحب شفاعت عظما حسین من
چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم
قربانی حسادت دنیا حسین من

مغرب شد و گذشت وَ حالا شب آمده
بعد از تمام حادثه ها زینب آمده

زینب رسید و خاطره ها را مرور کرد
از بین نیزه های شکسته عبور کرد
آهی کشید و گفت «أأنت اخی»حسین
اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور کرد
بشنید یا «اخی الیً»صبور باش
دل را به امر حنجر پاره صبور کرد
در آخرین دقایق گودال قتلگاه
هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور کرد

قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است
ناگاه دید چادرش آتش گرفته است

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ قاسم صرافان

هفت آسمان حجاب شد و پرده را کشید
اما تمام حادثه را مادر تو دید
وقتی غریب دید تو را باورش نشد
هی چند بار دست به چشمان خود کشید
باور نداشت مادرِ دریا، حسین او
تنها عقیق با دو لب تشنه می‌مکید
با زینبش دوید که: یک لحظه صبر کن
یک بوسه از گلوی لطیفت دوباره چید
بارید اشک در پی باران سنگها
سیلی به روی می‌زد و انگشت می‌گزید
خون تا محاسنت خبری سرخ برد و بعد
لبهای پیرهن که به پیشانیت رسید،
افتاد چشم مادرت ـ ای وای ـ همزمان
با چشم حرمله به همان نقطه سفید
با تیر قلب نازک او هم دوباره سوخت
گویی دوباره داغیِ میخ دری چشید
قلبت فقط حریم خدا بود و تیر او
اینبار «یا لطیف» ترین سینه را درید
غوغا به پا شد و وسط تیر و نیزه‌ها
تنها صدای ناله و افتادنی شنید
آمد صدای گام نفسگیر و تیره‌ای
رنگش پرید و با دل زینب دلش تپید
با چشم خون گرفته و با چکمه‌ای سیاه
خنجر کشیده بود و به سمت تو می‌دوید
شیون کنان زنی لب گودال قتلگاه
می‌بست رو به منظره چشمان نا امید
از روی مهربانت اگر شرم کرده بود
از پشت ظالمانه سرت را چرا برید؟
با چشم بسته فاطمه فریاد می‌کشید
ای وای میوه‌ی دل من تشنه شهید
دیگر ندید جسم تو را زیر پای اسب
نوری یگانه دید، به الله می‌رسید

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـشاعرناشناس

بادها  عطر  خوش سیب  تنش  را   بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
نیزه ها بر عطشش قهقهه سر می دادند
زخمها   لاله ی  باغ  بدنش را بردند
دشنه ها  دور  و  بر پیکر  او  حلقه   زدند
حلقه ها نقش عمیق یمینش را بردند
این عطش یوسف معصوم کدامین مصراست
که روی  نیزه  بوی  پیرهنش  را بردند
تا که معلوم نگردد به کدام آیین است
اهل صحرای تجردکفنش را بردند
باد ها سینه زنان زودتر از خواهر او
تا مدینه خبر آمدنش را بردند
یوسف آهسته بگویند نمیرد یعقوب
گرگها یوسف گل پیراهنش را بردند

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ سید محمد بابامیری

سر می کشد  در حنجری آتش گرفته
غمناله های خواهری آتش گرفته
اینجا  کبوتر  بچه  ها  را  یک کبوتر
پیچیده  در بال  و پری آتش گرفته
فریاد  عصمت  شعله می گیرد دمادم
از تار و پود  معجری  آتش   گرفته
بشتاب  زینب ! درمیان شعله ها باز
دامان طفل دیگری   آتش  گرفته
آنسوی فریاد عطش صد حنجره دارد
در لای لای مادری آتش گرفته
از  داغ  این  آلاله  های  غرقه در خون
هر گوشه چشمان تری آتش گرفته
قرآن تلاوت می کند فرزند قرآن
از روی نیزه با سری آتش گرفته
پیش نگاه خسته ی پروانه ، شمعی
افتاده بر خاکستری  آتش  گرفته
بی شک تمام  این وقایع ریشه دارد
در ارتفاعات دری آتش گرفته

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ یوسف رحیمی

در این غروب غریبی ببین کواکب را
به نیزه ها سر زخمیّ نجم ثاقب را
بخوان به لحن حروف مقطعه امشب
حدیث غربت زینب، بخوان مصائب را
چرا عزیز دلم «هَل أتَی» نمی خوانی
ببار جرعه ای از کوثر مناقب را
بخوان «وَلِیُّکُمُ الله» را پناه حرم
بگو حکایت این مردمان غاصب را
برای تسلیت خاطر «ذَوِی القُربَی»
ز تازیانه و سیلی ببین مواهب را
بخوان «لِیُذهِبَ عَنکُم» شکوه غیرت من
که دور سازی از این کاروان اجانب را
مسیح خسته من ندبه أنا العطشان
به خون نشانده دل بیقرار راهب را
لب مقدس قرآن و خیزران بوسه!
و «أم حَسِبتَ» بخوان این همه عجائب را
بیا شبی به خرابه بیاوری با خود
برای دخترکت لیلهُ الرغائب را
هنوز بر لب تو بغض «أیَّ مُنقَلبٍ»
به انتظار نشسته غریب غائب را

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد
تنی که مثله شده در برابرم باشد
بدن بدن کیست اینچنین شده است ؟
اگر خدای نکرده برادرم باشد …!
گمان نمی کنم این زیر نیزه افتاده
حسین فاطمه یعنی برادرم باشد
تو را خدا بگذارید بوسه اش بزنم
که قول میدهم این بار بار آخرم باشد
کفن که نیست عبا نیست ، بوریا هم نیست ؟
بد است بی کفن این مرد محترم باشد

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

بمان که روشنی دیده ترم باشی
شبیه آینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه دلگرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلند ترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه سرم باشی
جواب خنده دشن به خواهرت با کیست؟
مگر تو قول ندادی برادرم باشی
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ترم باشی

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ مجتبی حاذق

باور نخواهد کرد چشمان ترت را
باور نخواهد کرد دشمن ، باورت را
ققنوس بی پروای من آتش نگیری
طاقت ندارم دیدن خاکسترت را
یک ذره از این بیشتر مهمان ما باش
طولانی اش کن این وداع آخرت را
یک کم نگاهم کن ، نگاهم کن ، نگاهی …
تا که ببینی توی چشمم مادرت را
یا ایها العاشق ، دلم معشوق چشمت
با خود ببر میدان برادر ، خواهرت را
از دشمنانت آب می خواهی چرا ؟ … نه
از دست دادی پیش از این آب آورت را
در مقتلت چیزی نمی بینم به جز خون
می بینم اما پاره های پیکرت را
در دست طوفان بود دیدم وای طوفان …
می برد هم انگشت و هم انگشترت را
از من توقع داشتی ساکت بمانم ؟!
وقتی به روی نیزه می بینم سرت را …

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ محمد بیابانی

تو میروی و دل من دوباره می ریزد
و خواهر تو به راهت شراره می ریزد
خدا کند که بمیرم نبینمت تنها
غریبی تو به جانم شراره می ریزد
مرو که بوسه ای از زیر حنجرت چون آب
بروی آتش این غصه چاره می ریزد
تو سیب سرخ بهشت خدایی و دارد…
…ز پیکر پر زخمت عصاره می ریزد
مسیر آمدنت تا خیام خونین است
ز بسکه از زرهت خون، هماره می ریزد
مرو که بعد تو تنها به جرم یک بوسه
عدو به روی سرم بیشماره می ریزد
مرو که بعد تو از نیزه ها و نعل ستور
به خاک، پیکر تو پاره پاره می ریزد

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ علی اکبر لطیفیان

ته گودال پیکری مانده ؟
که بگوییم برداری مانده  ؟
گفت بهتر که از جلو نبرید
بی گمان راه بهتری مانده
چقدر نامرتبت کردند
پیکری نیست پیکری مانده
چقدر غارت تو طول کشید
یک نفر رفته دیگری مانده
تازه این سهم تا کوفه است
از تن تو اگر سری مانده
گرچه بیرون کشیدم از بدنت
ولی این تیر آخری مانده

**********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ سیده فاطمه نوری

خواهم نشست آینه سان در برابرت
تا بنگرم به چشم علی رزم آخرت
ای آفتاب بر سر سرنیزه ها بتاب
قرآن بخوان برای تسلای خواهرت
دشمن که حمله کرد به خیمه به خنده گفت:
زینب کجاست سید و سالار و سرورت؟
اینک به سوی خیمه ما می کنند رو
آن اسب های رد شده از روی پیکرت
با شعله های آتش و با تازیانه ها
تا تسلیت دهند به غمهای دخترت
گویا نشسته مادرم اندر بهشت خلد
آغوش خود گشوده بر آن جسم بی سرت
بابا به اشک بر سر کوثر نشسته است
سیراب کرده حنجر خونین اصغرت
در قتلگاه بر سر دامن گرفته بود
آن جسم زخم خورده و مظلوم، مادرت
می خواستم بیایم و از زیر نیزه ها
پیدا کنم تو را و دهم جان در برت
ناگه سه ساله دخترکی گریه کرد و گفت
عمه بیا که سوخت دلم سوخت دخترت
آتش گرفته بود به دامان بچه ها
آتش به جان ساقه گلهای پرپرت
آبی نبود تا کنم آتش خموش و لیک
با اشک چشم کردم و با یاد کوثرت
دشمن به سویم آمده با تازیانه اش
من می روم به شام به همراهی سرت
ای کاش یابم فرصتی از تازیانه ها
تا بنگرم دوباره به لبخند آخرت
قرآن بخوان که وقت سفر یاریم کنی
جانم فدای صوت خوش و خون حنجرت…

******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ احرامیان پور

دریای من ! به ساحل چشمم کران بده
بر خاکِ تشنه کامِ عطش خیز ، جان بده
یک عمر از نگاه تو نیرو گرفته ام
این بار هم تو خواهر خود را توان بده
ای من فدای اشک غریبانه ات حسین !
سهم مرا از این فیض بیکران بده
بگذار پیش مرگ تو باشم عزیز دل !
دیگر کسی نمانده به جز من؛ امان بده
جانم به لب رسیده و بشکن سکوت را
از مهر و لطف ،گوشه ی چشمی نشان بده
سهم کبوتران مرا هم از این عروج
پرواز تا کرانه هفت آسمان بده

********************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ حسین رستمی

اگر چه ایل و تبار مرا به همراهت
برو حسین که دست خدا به همراهت
دعای حرز لبم را به گردنت بستم
برو حسین که این بوسه ها به همراهت
تویی که جان مرا میبری به همراهت
نمیبری بدنم را چرا به همراهت
فدای موی بلندت شوم که دست نسیم
چگونه میزند این نظم را به هم ، راحت
برو که با خبری من چگونه می آیم
برای یافتنت تا کجا به همراهت
فقط کنار تنت نیمی از مرا بگذار
که نیم دیگر من تا خرابه همراهت…
دلی دو تا و قد و قامتی دوتا تر از آن
برو که من شده ام چندتا به همراهت
نگفته بودی اگرسمت خیمه ها برگرد
می آمدم به خدا بی هوا به همراهت
تو دور میشوی اما هنوز اینجایی
برای آنکه نبردی مرا به همراهت

******************

اشعار شب عاشورا  ـ اشعارعصرعاشورا ـ اشعار وداع امام حسین علیه السلام ـ نادر حسینی

دوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی
به تازیانه کشیدند باز ، بازویی
اگر چه هیچ دری وا نشد،ولی آن روز
به جای میخ به نیزه زدند ،پهلویی
شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه
به دست باد پریشان شده است ،گیسویی
شنیده ایم که یک ظهر روی یک نیزه
بدون آب جوانه زده است ،شب بویی
و ماجرا که به اینجای کار ختم نشد
چقدر زخم زبانها شنید ،بانویی
تمام دغدغه ی من زماجرا این است
که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی